با لذتِ تمام

تا وقتی آدم بتواند حمام کند، زندگی به تکاپویش می ارزد.

«در جمع زنانچزاره پاوزه– ترجمه ی مجتبی ویسی– نشر ثالث»

Advertisements

گرم و امن

هنوز بچه ای، هنوز عادت نکرده ای تک و تنها تویِ اتاقِ خودت بخوابی، این تک و تنها خوابیدن برایِ تو هنوز مفهومی ندارد… خودت را به زور تحمیل می کنی، تویِ اتاق مامان و بابا، رویِ تختِ شان، بینِ هر دو نفرشان می خوابی… آن وسط وقتی خودت را چسبانده ای به مامان، سرت را فرو کرده ای بین موهایِ مامان، یا دست هایت را گذاشته ای رویِ شانه هایِ بابا و خواب رفته ای… حسِ امنِ آن لحظه؛ همان را الان، همین الانِ الان می خواهم.

نه؛ اصلا هم از پائولو کوئیلو متنفر نیستم!

چند تا از کتاب هایِ آموت را سفارش داده بودم؛ از پائولو کوئیلو متنفرم را گذاشتم رویِ میز که جلویِ چشمِ مشتری ها باشد. یکی دو ساعت بعد خانمی آمدند و گفتند برایِ مجله ی وزینِ خانواده سبز مطلب می نویسند و الان آمده اند دنبالِ رمانِ خوب و شروع کردند اسمِ کلی نویسنده ی رمان هایِ عامه پسند را پشتِ سرِ هم ردیف کردن که این ها چه قلمِ خوبی دارند و ایشان نشسته اند تویِ خانه و حسرت می خورند که چرا نمی توانند مثل یکی از این نویسنده ها رمانِ چهارصد پانصد صفحه ای قشنگ بنویسند -این قشنگ هم معضلی شده؛ این روزها همه دنبالِ کتابِ قشنگ اند- بعد یکدفعه گفتند: «وای، وای… پائولو، پائولو از همه ی این ها بهتره. من چند تا دفتر دارم، گفته های پائولو رو اونجا می نویسم، بعد بهشون تفال می زنم…» من ایستاده بودم لبخند می زدم… تویِ همین حال و اوضاع چشم شان افتاد به کتاب هایی که بنده تازه رویِ میز چیده بودم…

«چی؟ چی؟ از پائولو کوئیلو متنفرم؟ این کی بوده؟ نه می خوام بدونم این کی بوده از پائولو متنفره! واقعی نوشته این رو یا داشته شوخی می کرده؟»

حالا من دارم توضیح می دهم که این فقط اسمِ رمان است، این کشته مرده ی پائولو مگر دست برمی دارد از توضیح و تفسیر درباره ی افکار و عقاید و نوشته هایِ پائولو جانِ شان… آقایِ حمیدرضا اُمیدی سرور، برادرِ من آخر این هم اسم بود رویِ رمانِ تان گذاشتید؟ چرا من رو این طوری تویِ دردسر می اندازید؟ حالا خودتان بیایید با این خانم بحث و جدل کنید و یک جوری غائله را ختم کنید.

حالا این هم از زندگیِ ما!

می آیند؛ برایِ هم هدیه می خرند… کتاب، سی دی موزیک، پازل، یکی از آن جعبه هایِ فانتزی که کتابِ جیبی شازده کوچولو و جاناتان مرغِ دریایی و پینوکیو را تویِ خودشان جا داده اند و وقتی بازشان می کنی یک مشت پَر و پوشال ازشان بیرون می ریزد و تو همیشه فکر می کردی این ها چه چیزهایِ بی خودیِ الکی هستند.

می آیند؛ برایِ بچه ها چیزی بخرند… لوازم التحریرِ مدرسه، کیف و دفتر و خودکار و مداد، خیلی هایشان کاغذی دستِ شان گرفته اند و چیزهایی که می خواهند را یکی یکی رویِ کاغذ شان نوشته اند که یک وقت چیزی را فراموش نکنند، دستِ شان که پر می شود سبدی دستِ شان می دهیم تا وسایل شان را تویِ سبد بگذارند، خیلی هایشان لبخند می زنند و تشکری می کنند.

بعد این ها را که می بینی تو هم به هوس می افتی، شوق می گیردت که مثل این ها سبدی دستت بگیری و راه بیافتی و هرچیز به درد بخور و به درد نخوری که دیدی برایِ خودت بخری. بعد فکر می کنی نه، همه ی این ها را می گذارم برایِ یک وقتِ دیگر، برایِ یک روزی که همه چیز مثلِ امروز این قدر آشفته و به هم ریخته نبود، برایِ یک روزی که همه چیز سرِ جایِ خودش بود، برایِ یک روزی که من آدمِ خوش بخت تری بودم…

بعد به فکر می افتی که نکند این همه آدمی که می آیند دنبالِ کتاب راه کار خوش بختی و صد و یک راهی که می تواند زندگی تان را دگرگون کند و هزار و یک نکته ای که باید بدانید تا زندگیِ بهتری داشته باشید واقعا فرمول جادویی توی این کتاب ها پیدا کرده باشند و تو که همیشه خندیده ای به این کتاب ها و گفته ای که قبول شان نداری شاید چیزِ بزرگی را از دست داده ای، که این طور آشفته ای و سردرگم و انگار که هیچ وقت سرِ جایِ خودت نیستی.