پر از لذتِ دمادم

آمدم خانه، دوش گرفتم، کتری را گذاشتم رویِ گاز تا آب جوش بیاید بعد دو قاشق چای تویینینگ را تویِ قوری زرد رنگمان ریختم و قوری را رویِ کتری گذاشتم تا چای دم بکشد. دراز کشیدم رویِ کاناپه و پتویِ چهار خانه ی نارنجی و سفیدمان را کشیدم رویِ پاهایم که بدم می آید لخت بمانند، میلِ ناهار خوردن نداشتم.

سیب گاز زدم و چهار تا ماگِ بزرگ چای با نقلِ بیدمشک خوردم و پشتِ سرِ هم رفتم تویِ دستشویی مثانه ام را خالی کردم و برگشتم و دراز کشیدم… صدایِ زنگِ اس ام اسِ گوشیِ موبایلم آمد، روزبه نوشته بود: «مسعود تنهایی پوسیدم؛ امشب نمیای اینجا؟» تا یک ساعت بعدش داشتم جوابهایِ احتمالی را تویِ ذهنم مرور می کردم، آخرِ سر نوشتم: «جانِ روزبه اصلا حس و حال تکون خوردن از جام رو ندارم… خسته ام» جواب داد: «باشه، ولی حواست باشه زخم بستر نگیری.»

یادِ روزهایِ آخرِ پدربزرگ افتادم که دیگر امیدی بهش نبود و یک گوشه تویِ جا مانده بود و می گفتند به احتمالِ زیاد زخمِ بستر می گیرد اما نگرفت، نگذاشتیم بگیرد تا روزِ آخر… چه روزهایی بود که همه مان با هم بودیم و حواسمان جمعِ هم بود.

بابا دیر کرده بود، دیرتر از همیشه، زنگ می زدم و در دسترس نبود، برایِ غذایِ بابا هم هیچی درست نکرده بودم و عذابِ وجدان گرفته بودم که الان خسته و گرسنه می آید و تویِ خانه هیچ چیزی پیدا نمی شود، سه تا سیب زمینی را گذاشتم آب پز بشود که کوکو درست کنم و دوباره دراز کشیدم. شماره ی بابا را گرفتم، داشت برمی گشت خانه، تویِ مترو بود.

بابا آمد، آبِ سیب زمینی ها تمام شده بود و سیب زمینی ها چسبیده بودند به تهِ قابلمه ی تفلونِ قرمز رنگِ جهیزیه ی مامان، از خیرِ کوکو درست کردن گذشتم، حال و حوصله ی شام خوردن هم نداشتم، دراز به دراز رویِ تختِ گوشه ی اتاقم افتادم.

دلم هوایِ تازه می خواهد.

چیزهایی که باید از پیش عمیقا بدان ها اندیشید، بسیارند

خمیازه کشیدن در برابر دیگران بی ادبی است. وقتی فرد ناخواسته مجبور می شود خمیازه بکشد، اگر پیشانی خود را به سمت بالا مالش دهد احساس خمیازه کشیدن از بین خواهد رفت. اگر این کار اثر نداشت، می تواند در حالی که دهانش بسته است لب های خود را بمکد، یا به سادگی با دست ها یا آستین خود آن را پنهان کند، طوری که هیچ کس به خمیازه کشیدن او پی نبرد. عطسه کردن هم چنین حالتی دارد. در هنگام عطسه کردن فرد احمق به نظر می رسد. علاوه بر این دو چیزهای دیگری نیز هست که باید مراقب شان بود.

آن سامورایی که اسبی ندارد و به هیچ گروهی متعلق نیست سامورایی محسوب نمی شود.

گفته شده است که مرد باید چهار صبح از خواب بیدار شود، استحمام کند و موهای خود را هر روز مرتب کند، صبحانه را با بالا آمدن خورشید بخورد و با تاریک شدن هوا به استراحت بپردازد.

در چین زمانی مردی علاقمند به تصاویر اژدها بود و لباس ها و اثاثیه ی منزلش را همه با تصویر اژدها مزین کرد. علاقه ی شدید او به اژدها مورد توجه خدای اژدها قرار گرفت، و روزی اژدهایی واقعی در برابر پنجره ی خانه ی آن مرد ظاهر ساخت. گفته شده است که آن مرد از ترس جان داد. به نظر می رسد که این مرد همواره کلمات بزرگ بر دهان جاری می ساخته اما هنگام روبرو شدن با چیزهای واقعی جور دیگری عمل می کرده است.

بهتر آن است که تا چهل سالگی بر قدرت خویش بیفزایی و در پنجاه سالگی آرام گیری و تشکیل خانواده دهی.

زندگی انسان بس کوتاه است. بهتر آن است که آن را صرف انجام کارهایی کنی که به دل دوست می داری. نابخردانه است که در رویای این جهان زندگی کنی و شاهد تلخی و ناگواری آن باشی و در عین حال تنها به کارهایی مشغول شوی که علاقه ای به آن نداری. اما مهم است که این حقیقت را هرگز با جوانان نگویید زیرا اگر این اعتقاد به درستی فهمیده نشود برای آنان مضر خواهد بود.

«هاگاکوره- یاماموتو چونه تومو- ترجمه ی سیدرضا حسینی- نشر چشمه»

اسب حیوانِ نجیبی است؛ بزن بر طبلِ بیعاری

فیلمِ تازه‏ ی عبدالرضا کاهانی البته خطِ روایی مشخصی ندارد و مثلِ خیلی از فیلم های دیگری که این روزها در سینمای ایران مُد شده اند به یک موقعیت مرکزی و تعداد زیادی شخصیت تکیه دارد اما سند زنده ای از جامعه ی معاصرِ ایرانی است؛ جامعه ای که آن قدر به توسری خوردن و زور شنیدن و آن حسِ همیشگیِ گناهکار بودن عادت کرده که حالا دیگر بیشتر وقت ها خودش هم همراهِ آن نیرویِ زور می شود بدون این که اعتراضی بکند و یا بپرسد: «چرا؟»

حضورِ مامور قلابیِ رشوه گیر هیچ کدام از شخصیت هایِ فیلم را اذیت نمی کند و آنها خیلی راحت در طولِ ماجرا با این آدم همراه می شوند و انگار فقط سعی می کنند با جفنگ گفتن هایشان و شوخی هایِ پوک و پوچ شان و زدن بر طبل بیعاری ذره ای از تلخیِ ظلمی که بهشان می رود کم کنند.

دلم گرفته، ای دوست!

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من

گر ز قفس گریزم، کجا روم، کجا، من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من نیز

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از و جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری-

دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من…

«سیمین بهبهانی– از مجموعه ی کولی و نامه و عشق– نشر چشمه»

شبِ من

یک وقت هایی که آدم از فشارِ بیهودگی زندگی و دنیایِ اطرافش به خواب پناه می برد و به جایِ رویا ها و آرزوهایِ رنگیِ تغییر زندگی و دنیایِ اطرافش که زمانی داشت فقط به یک خوابِ طولانی فکر می کند که اگر شد تا ابد هم طول بکشد.

مشکلِ امروز صبح ام وقتِ بیدار شدن این بود که نه توانایی بلند شدن داشتم و نه انگیزه و انرژی ایی…