شنبه ی سفر

شنبه روز سفر بود و امروز پنج شنبه است. سفری که فقط پنج شش ساعت طول داشت ولی به یادمان آورد که طول سفر چندان مهم نیست.سفر از کجا شروع شد؟ قرار بود شهر کتاب آرین نقطه ی آغاز سفر و ساعت یازده زمان آغاز سفر باشد. سفری که با تاخیر چهل و پنج دقیقه ای من شروع شد و همسفرم تنها به این شرط که همراه خودم برایش یک بطری آب معدنی تگری- این تگری را جنوبی ها خوب می فهمند – ببرم تاخیر طولانی من را نادیده گرفت. فضای شهر کتاب برخلاف گذشته چندان به مذاقمان خوش نیامد و پیاده میرداماد را تا سر شریعتی گز کردیم. مقصد بعدی کندو بود که ناهاری بخوریم، گپی بزنیم و خستگی در کنیم. بعد ٍ کندو دوباره شریعتی را تا سینما فرهنگ پیاده بالا رفتیم و کلی هم غرولند کردیم که چرا سربالایی شریعتی تا این حد نفس گیر است؟!
فیلم های سینما فرهنگ هیچ کدام کنجکاوی مان را برای دیدن تحریک نمی کرد و علاوه بر این از زمان شروع یکی از فیلم ها نیم ساعتی گذشته بود و فیلم دوم هم یک ساعت بعد شروع می شد، این بود که بی هدف خیابان کناری سینما را پیاده رفتیم تا به پارک زرگنده و شهدای گمنام اش برسیم و روی یکی از میز و صندلی های وسط پارک بنشینیم و بلند بلند کتاب بخوانیم، از فیلمنامه ای صحبت کنیم که شاید نوشته شود، همسفرم از روزهای شروع جنگ بگوید و اشک تمام چشم هایش را پر کند و بعد با پیرزنی دوست شویم که به روش خودش کلی توصیه برای زندگی ما جوان ها داشت.
بعد ٍ پارک این بار شریعتی را پایین آمدیم، انجیر خریدیم و همان جا وسط خیابان شستیم و خوردیم و آخر سر توی کافه ای نشستیم تا باز خستگی در کنیم، چای و کیک شکلاتی بخوریم و باز بحث بی پایان کتاب خواندن و فیلم دیدن را از سر بگیریم.
تمام مدت سفر ٍ شنبه دلخوش به این بودیم که چند ساعتی توی تهران بزرگ گم شده ایم و هیچ کس خبر ندارد که ما الان دقیقا کجاییم؟ هیچ کس جز خودمان که می دانم تا مدت ها مزه ی این سفر را زیر دندان هایمان احساس خواهیم کرد و هر بار که خواستیم از خوشی هایمان حرف بزنیم می توانیم از روزی حرف بزنیم که آن قدر پیاده راه رفتیم که تا چند روز تاول وسط انگشت پاهایمان زق زق می کرد.


تصویر از اینجا


Advertisements

جووانی خلنگ

جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین شخصیت یکه ای است، به گمان من حتی از کوزیموی درخت نشین هم شخصیت خاص تری است. جووانی خلنگ فقط در یک فصل کتاب حضور دارد و ورودش به داستان در فصل دوازدهم همراه با افسانه سازی و شایعه پراکنی مردم درباره ی اوست و همین مبالغه کردن مردم عادی در نگاه اول از جووانی خلنگ شخصیتی عجیب و اسطوره ای می سازد و جالب این که تصویر شخصیت عجیب و غریب جووانی در ادامه در مواجهه با کتابهایی که کوزیمو برای خواندن به دستش می دهد کاملا فرو می ریزد. کوزیمو وقتی می شنود که با چه لحنی درباره ی آن راهزن ناشناس گفتگو می کنند، وسوسه می شود که جووانی خلنگ راهزن را ملاقات کند:
یکبار کسی به او رو کرد و گفت:
-ببینم، تو که هم اش بالای درختهای جنگلی، تا حالا جووانی خلنگ را ندیده ای؟
کوزیمو از خجالت آب شد.من و من کنان گفت:
-نه…نه، گمان نکنم…
کس دیگری گفت:مگر می شود جووانی خلنگ را دید؟مخفیگاههایی دارد که هیچ کس نمی تواند پیدایش کند.از راههایی می رود که با عقل هیچ کس نمی رسد.

کم کم کوزیمو به ترسی که همه از جووانی خلنگ دارند شک می کند، شوقش به دیدن راهزن فروکش می کند و همین جاست که بالاخره جووانی خلنگ را می بیند:
بعداز ظهر بود. کوزیمو بالای درخت گردویی نشسته بود و کتاب می خواند. از چندی پیش کتاب برایش چیزی ضروری شده بود. نشسته بود و ژیل بلاس لوساژ را می خواند، کتاب را به دستی و تفنگش را به دست دیگر گرفته بود.
ناگهان مرد ریشوی ژنده پوشی در سراشیب راه کوهستانی پدیدار شد.نفس نفس می زد، سلاحی نداشت.پشت سرش، دو پاسبان شمشیر به دست می دویدند و فریاد می زدند:
-بگیریدش! جووانی خلنگ است! این دفعه گیرش انداختیم!

کوزیمو مرد راهزن را از دست پاسبان ها نجات می دهد و از همین جا رابطه ی کوزیمو و مرد راهزن و عشق راهزن به کتاب ها شروع می شود:
مرد راهزن خجولانه خندید و گفت: می خواستم خواهش کنم که اگر کتابتان را تمام کردید بدهید من هم بخوانمش. می دانید، من همه ی روز را در گوشه ای مخفی می شوم، نمی دانم چطور خودم را سرگرم کنم.
بدین گونه رابطه برادرم با آن راهزن آغاز شد. جووانی خلنگ همین که کتابی را به پایان می برد آن را پس می آورد، کتاب دیگری می گرفت، به دو به نهانگاهش می رفت و سرگرم خواندن می شد.



جووانی چنان دچار عطش خواندن می شود که هر روز کتاب تازه ای از کوزیمو طلب می کند و از آنجا که تمام روز در مخفیگاهش پنهان شده، کتاب های درشتی که یک هفته برای خواندن وقت می گیرند را یک روزه می خواند و کم کم سلیقه ی ویژه ای هم در خواندن پیدا می کند و هر کتابی را نمی خواند. آن چنان شیفته ی ادبیات و خواندن می شود که کم کم خیال راهزنی هم از سرش می افتد، کم کم علاقه اش را به آنچه در پیرامونش است از دست می دهد، گرایش به برخورداری از یک زندگی بهنجار، خانه و خانواده و خویشاوند در وجودش رخنه می کند و فقط زمانی از مخفیگاهش بیرون می آید که کتاب تازه ای برای خواندن از کوزیمو بگیرد:
دیگر جووانی خلنگ به چه درد می خورد؟سراسر روز در گوشه ای می لمید و با چشمان پر اشک کتاب می خواند، دست به هیچ کاری نمی زد، و دیگر از کالاهای دزدی خبری نبود. دو راهزن جوان، که از شاگردان جووانی خلنگ بودند و یارای از دست دادن پیشوای غرور آفرینی چون او را نداشتند، بر آن شدند که او را به بازگشت به زندگی افتخارآمیزش برانگیزند.
و همین عشق به خواندن کار دستش می دهد، دو تا از همدستانش یکی از کتابهایش را می دزدند و مجبورش می کنند برای پس گرفتن کتاب دوباره جامه ی راهزنی به تن کند و جووانی که عشق به دانستن ادامه ی ماجراهای کتاب دیوانه اش کرده و دیگر خودش را در نقش یک راهزن باور نمی کند وسط ماجرای دزدی به دست پاسبان ها می افتد:
یک دقیقه آن کتاب را ببند و به ما گوش بده.
جووانی خلنگ به زانو نشست، کتاب را با هر دو دست گرفت و آن را به سینه فشرد.انگار نمی خواست صفحه ای را که در حال خواندنش بود گم کند. اما چنان اشتیاقی به خواندن داشت که در همان حال نیز کتاب را به گونه ای بالا گرفت که بتواند آن را بخواند.
کتاب از دست جووانی خلنگ به زمین افتاد.اوگو خود را به زمین انداخت و پیش از آن که جووانی پایش را روی کتاب بگذارد آن را برداشت.
کتابم را بده.
اوگو کتاب را پشت خود پنهان کرد و گفت:
نه.اول باید به ما گوش بدهی! امشب یک گونی هیزم به خانه کنسانته می بریم. تو را به جای هیزم می کنیم توی گونی. شب که شد از گونی بیرون می آیی و همه ی عوارضی را که کنسانته این هفته جمع کرده از او می خواهی…پول را که برای ما آوردی می توانی کتاب را پس بگیری و هر چقدر دلت خواست بخوانی.
به زندان می افتد، کوزیمو که می داند جووانی به زودی به دار آویخته خواهد شد از بالای درختان خود را به کنار پنجره های سلول جووانی می رساند. جووانی از روزهای پوچی صحبت می کند که باید بی کتاب بگذراند و کوزیمو هر روز پیش و پس از بازجویی برایش کتاب می خواند.
در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می انداختند، آوای سوتی از میان شاخه ها شنیده شد.جووانی سربلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت.
بگو ببینم آخرش چه می شود؟
کوزیمو در پاسخ گفت:
متاسفم، جووانی: قهرمان داستان را به دار می زنند.
یعنی همان کاری که با من می کنند، پس خداحافظ!
لگدی به نردبان زد و آن را انداخت و ریسمان خفه اش کرد.
انتهای فصل دوازدهم پایان ماجراهای جووانی خلنگ است ولی تاثیری که بر کوزیمو قهرمان داستان می گذارد پایان ناپذیر است. طوری که راوی داستان در فصل های بعد عنوان می کند که دوستی با آن راهزن را کوزیمو را دچار شوری بیش از اندازه برای خواندن و دانش آموختن کرد؛ شوری که تا پایان زندگی با او بود.
به گمانم جووانی خلنگ رمان بارون درخت نشین ادای دین ایتالو کالوینو به جماعت کتابخوان است، یکجور ستایش خواندن و داشتن عشقی پرشور به مطالعه. جووانی خلنگ از عجایب داستان بارون درخت نشین است.

بارون درخت نشین/ایتالو کالوینو/ترجمه ی مهدی سحابی

روی بنما

عشق مثل نسیمی یه که علف های زیر درختارو توی یه شب تاریک تکون می ده. کسی نباید سعی کنه به عشق تحقق ببخشه. عشق یه حادثه ی متعالی تو زندگی یه. اگه سعی کنی به عشق تحقق ببخشی و ازش خاطر جمع بشی و زیر درختا، اونجا که نسیم لطیف شبانه ای می وزه، زندگی کنی روز های گرم و طولانی نارضایتی به سرعت از راه می رسن و گرد وغبار گاری های در حال گذر روی لبهای پر التهاب و ناسور از بوسه هات می نشینن.*
* کتاب عجایب/شروود اندرسون/ نشر نیلوفر