بیا بریم!

می شود این روزها جایی رفت که صحبتِ گرانی نباشد؟

می شود جایی رفت که آدم هایش نُقلِ محفل شان بالا و پایین شدنِ قیمت ارز و سکه و طلا نباشد؟

می شود جایی رفت که مدام ترس تویِ دلت نیندازند که این قلم جنس و آن قلم جنس را همین الان بخرید که بعد از عید حتما گران تر خواهد شد؟

می شود جایی رفت که قیافه ی خسته و ناراحت رفیق ات را نبینی که از بیکاری می نالد؟ یا آن یکی که نگران این است که این ماه بالاخره کارفرما حقوق اش را به موقع پرداخت می کند یا نه؟ یا آن یکی که می گوید پولی ته جیبم نمونده این قدر که این چند وقت تویِ خرج افتادم، فلانِ قطعه ی یدکی رو برایِ ماشین باید می خریدم، تویِ این یک ماه دو بار قیمت اش بالا رفته، یا یکی دیگر که از شش برابر شدن قیمت دارویی می گوید که بچه اش هر ماه باید استفاده کند؟

می شود جایی رفت که پشتِ سرِ هم اس ام اس هایِ لوسِ بی مزه ای با این مضمون که: «پسته ی مصنوعی رسید…» یا «راستی من دیشب پراید سوار شدم و پسته خوردم…» برایت نفرستند؟

بیا برویم… اصلا به قولِ آقامون ابی: «بیا بریم اونجا که شب هاش/ بویِ تو باشه تو هواش…»

بویِ تو نه بویِ پول!

Advertisements

پله ی آخر؛ پازل

پله آخر

پله ی آخر گیج تان می کند، آشفته می شوید، از خودتان می پرسید: «این تصاویرِ متحرکی که پشتِ سر هم ردیف شده اند چرا هیچ منطقی ندارند؟ این آدم هایی که رویِ پرده در حالِ راه رفتن و نقش بازی کردن اند کی اند و چه کاره اند؟ چرا کارگردان شخصیت ها را درست به ما معرفی نمی کند؟ چرا سر از نخِ تسبیحِ ماجراها در نمی آوریم؟» اصلا دلِ تان می خواهد از سالنِ سینما بیرون بزنید، فریاد بکشید و نفس تازه کنید. اگر صبر نداشته باشید شاید همین کار را بکنید و دیدنِ فیلم را نیمه کاره رها کنید اما اگر کمی، فقط کمی حوصله کنید و تا انتهایِ فیلم دوام بیاورید علیِ مصفا که انگار ساختنِ این فیلم برایش یک جور نشان دادنِ قدرتِ کارگردانی اش هم بوده، جوری قطعه هایِ پازلِ فیلم اش را برایِ تان کنارِ هم می چیند که یکی از بهترین فیلم هایِ امسال و اصلا یکی از بهترین فیلم هایِ چند ساله یِ اخیرِ سینمایِ نیمه جان ایران را ببینید و حظِ وافر ببرید.

+ یادداشتِ نه چندانِ مثبتِ آنیتا یارمحمدی [اینجا]، هرچند نوعِ استدلالی را که کرده قبول ندارم ولی نوشته اش درباره ی فیلم به شدت خواندنی از آب درآمده است.

ترانه بازی- من و تو

درگیرش شده ام، این چند روز مدام گوش داده ام و زمزمه اش کرده ام؛ ترانه ی من و تو درست آنجایی که می خواند:

نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما

یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا

.

.

گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه

دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه

گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

.

.

اردلان سرفراز درباره ی این ترانه می نویسد: «بارها از خودم پرسیده بودم اگر عاشقان نامدارِ تاریخ به هم رسیده بودند، آیا باز هم همان گونه عاشق می ماندند؟»
.
.
ترانه من و تو با صدای گوگوش بشنوید و خاطره بازی کنید: [اینجا].

تجربه های کتابفروشی- دو

بعضی مشتری ها هم هستند که تعدادِ چاپ هایِ یک کتاب برای شان ملاک مهمی است؛ وقتی در انتخاب بین دو یا چند کتاب شک دارند در حالی که می پرسند: «به نظرِ شما کدوم یکی قشنگ تره؟» معمولا کتابی را که تعدادِ چاپِ بیشتری دارد با این توجیه که: «این یکی تعدادِ چاپِ بیشتری دارد، پس حتما کتابِ بهتری است…» انتخاب می کنند و البته تعدادِ شان کمی بیشتر از چهار پنج نفر است.

تجربه هایِ کتابفروشی- یک

حاضرند هرچقدر که لازم باشد پایِ این رمان هایِ مزخرف که اسمشان را گذاشته اند عامه پسند پول بِسُلفند و هیچ وقت هم پشیمان نخواهند شد ولی کافی است رمانی بهشان معرفی کنی که کمی جدی تر و سخت خوان تر باشد مطمئن باش که با این دیالوگ روبرو می شوی:

«ده هزار تومن… ده هزار تومن پول پایِ این بدم؟ آخه هر چیزی که ارزش خوندن نداره.»

یک بار یک کدام شان گفت فضایِ رمان هایی که می خوانم تکراری شده –همه عشق و عاشقی هایِ الکی– و دلم یک کارِ جاندار می خواهد که فضایِ متفاوت تری داشته باشد، بهش پیشنهاد کردم سبکِ کتابهایی که می خوانید را عوض کنید و بیایید سراغِ کارهایی که فضایِ جدی تری دارند و عادت می کنیم زویا پیرزاد را دادم که بخواند… دو سه روز بعد با عصبانیت و پر از شکوه و شکایت آمد که: «واقعا این چی بود دادید من بخونم؟» و این که حالم بد شده و سرم درد گرفته از این همه توصیف و چرا آخرش این طور تمام شد و… آخرِ سر هم کار را به جایی رساند که کتاب را ازش پس گرفتیم و ده هزار تومان پولش را پس دادیم تا به قولِ خودش با همان ده هزار تومان کتابی بخرد که حرفی برایِ گفتن داشته باشد و حداقل یک چیزی ازش یاد بگیرد.