بی حوصلگی

آدم هایِ زیادی تویِ زندگیِ من بوده اند که حالا به هر دلیل و علتی دیگر نیستند؛ آدمِ مهمی نیستم ولی به واسطه ی شرایط و محیط هایِ متفاوتی که تویِ دوره هایِ مختلفِ زندگی ام باهاشان رو به رو شده ام با آدم هایِ مختلفی ارتباط داشته ام، خیلی از این آدم ها هیچ وقت خودِ واقعی من را نشناخته اند و بعد وقتی از آن شرایط و محیط دور شده ام آدم هایِ قبلی را -جز تعدادِ معدودی- فراموش کرده ام و دیگر نخواسته ام آنها را واردِ قسمت هایِ تازه ی زندگی ام بکنم. یعنی وقتی واردِ دانشگاه شدم ارتباطم تقریبا با بچه های دبیرستان قطع شد یا ارتباطم را قطع کردم، بعدتر تویِ دوره ی ارشد ارتباطم با بچه هایِ دوره ی کارشناسی جز چند نفری که باز باهاشان همکلاس بودم و حتی استادهایِ دوره ی کارشناسی که یک جاهایی واقعا بودن شان و ارتباط داشتن باهاشان به کار می آمد قطع شد، تویِ دوره ی سربازی رابطه ام را با بچه هایِ دوره ی ارشد و حتی استادها -که باز بودن شان غنیمتی است- ادامه ندادم و حالا دو ماه بعد از تمام شدنِ سربازی صدایِ اکثرِ بچه هایی که خدمت مان با هم بوده و شب و روزمان را با هم می گذراندیم درآمده که تو چرا این جوری شده ای؟ و چرا پیدایت نیست؟ و چرا هیچ خبری ازت نیست؟

یک بخشی از ماجرایِ این قطعِ ارتباط ها ناخواسته و بخشِ زیادی اش هم خودخواسته بوده است، راستش مناسبات و روابطِ انسانیِ بعضیِ آدم هایِ اطرافم را خیلی درک نمی کنم و نمی فهمم و بخشِ زیادی از این ارتباط ها هم به جایِ این که خوشحالم کند و سرشوقم بیاورد اذیتم می کند و رویِ اعصابم می رود و وقتی اجباری نباشد ترجیح می دهم دیگر تحمل اش نکنم… این است که دارم یاد می گیرم تنهایی را چطور می شود کشف کرد و انتظار نداشتن از دیگران چه معنی می دهد، حرف نزدن و سکوت کردن و فقط و فقط شنیدن چقدر می تواند آدم را آرام کند و گریه کردن تویِ تنهایی چه نعمتِ بزرگی است.

راستش از آدم ها خسته شده ام و اشکال هم می دانم از خود زیادیِ حساس همیشه خودخورِ مضطربم است نه هیچ موجودِ دیگری…

Advertisements

یک آن- یک

سوارِ تاکسی تویِ اتوبان داشتم نقاشی هایِ شهدایِ رویِ در و دیوار ساختمان هایِ کناره ی اتوبان را نگاه می کردم… پشتِ سرِ هم صدایِ فرهاد تویِ گوشم زنگ می زد…

خوابیم و بیدار شهیدایِ شهر

مستیم و هوشیار شهیدایِ شهر

صدایِ خواننده تویِ پخشِ تاکسی می خواند…

موهاتو که پس می زنی

هی نفس نفس می زنی

دندون دندونم کن

با دندون دون دونم کن!

اینجا زیرِ آفتابِ خوش خیالِ عصرِ پاییز تهران همه چیز در گذر است، همه چیز…

من می دونم ما…

ناشرها و شرکت هایِ تولیدی با هم مسابقه ی تغییر قیمت گذاشته اند؛ روزی نیست که یکی از این پخشِ کتاب ها یا نماینده ی یکی از این ناشرها و شرکت هایِ تولیدی زنگ نزند فروشگاه و اعلام نکند که فلان محصول یا آن یکی کتاب تغییر قیمت داشته، روزی نیست که لیستِ قیمت هایِ جدید شان را برایمان نفرستند و روزی نیست که مدیرِ فروشگاه صدایمان نکند و قیمت زن را دستِ مان ندهد و نگوید لیبلِ قیمت هایِ قبلی را بکنید و لیبلِ قیمت هایِ جدید را جایگزین کنید و هر بار این دستگاهِ قیمت زن مان برایم شبیه هیولایی است که دهنش را باز کرده و آماده است تک تک مان را قورت بدهد و هربار من فکر می کنم باید بجنبم، باید فرار کنم ازش، نباید بازنده باشم و هربار بیشتر می ترسم و بیشتر و بیشتر…