من آخر از همه پیاده می شوم

ایستگاه مترو پر از جمعیت است. اول صبح است و همه قرار است سر کار ها و کلاس ها و قرار هایمان حاضر شویم. قطار از راه می رسد و بلند گوی ایستگاه اعلام می کند: « مسافرین گرامی از درب های قطار فاصله بگیرید، قطار های بعدی تا دقایقی دیگر از راه می رسند، لطفا از قطارهای بعدی استفاده کنید و با ماموران ایستگاه در بسته شدن و حرکت سریع تر قطار همکاری کنید. »
دربهای قطار باز می شود و همه به سمت صندلی های خالی حمله می بریم، همدیگر را هل می دهیم و هیچ اهمیتی به حرفهای آقای توی بلندگوی که التماس می کند از قطارهای بعدی استفاده کنیم نمی دهیم. همه می خواهیم زودتر به کارهایمان، کلاسهایمان و قرار هایمان برسیم. دقیقه ای و حتی ثانیه ای زودتر رسیدن هم غنیمتی است.
وسط حمله ی ما به جاهای خالی مرد میانسالی سر دو تا پسر جوان فریاد می زند: « آقا چه خبرته؟ چرا هل میدی؟ درسته جوونی ولی دلیل نمیشه…»
و دو پسر جوان می خندند و می گویند: « یکی دیگه بهت فشار آورده چرا سر ما خالی می کنی؟ »
مرد سرش را برمی گرداند بعد خیلی آرام دست مصنوعی اش را از جایش در می آورد و پشت کیفش پنهان می کند. با صدای ناله اش همه بر می گردیم و نگاه می کنیم به آستین خالی کاپشن که با حرکت های قطار تکان تکان می خورد.

بلبل حلبی: لذتی که از خواندن می بریم


بلبل حلبی/ محمد کشاورز/ نشر قصه/ چاپ اول: 1384/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
این کتاب مدتها در کتابخانه ام مانده بود و خاک می خورد، راستش آن قدر مجموعه داستان های ضعیف و متوسط این مدت خوانده بودم که دیگر رفتن سراغ یک مجموعه داستان جدید هیچ شوقی برنمی انگیخت.
بلبل حلبی مجموعه یازده داستان کوتاه است. این کتاب سال گذشته جز نامزدهای ششمین دوره جایزه ادبی بنیاد گلشیری در بخش مجموعه داستان بود.
اولین نکته ای که درباره ی داستانهای مجموعه بلبل حلبی می توان گفت فضاهای ملموس و باور کردنی داستان ها و زبان روان و پاکیزه ی محمد کشاورز است. داستان ها بی هیچ ابهامی خیلی روان خوانده می شوند و همین برای منِ خسته و بی حوصله ی این روزها نکته ی مهمی است.
آدم های تمام داستان ها با یک رویا یا کابوس یا نوعی توهم روبرو هستند. در داستان « مردن به روایت مه رو » پیرزن داستان ادعا می کند که زمانی معشوق هدایت بوده است و تا آخر داستان هم به درستی یا نادرستی حرف های پیرزن پی نمی بریم.
در داستان « غایب » که به نظر من به همراه داستان « می گوید آب، می گویی آب، می گویم آب » بهترین داستان های این مجموعه هستند مادری که در سفر است مدام نگران این است که در مدتی که در خانه نیست بچه ها و شوهرش نتوانند از پس کارهای روزمره اش بر آیند و در پایان وقتی مادر از سفر بر می گردد و همه چیز را مرتب و سر جای خود می بیند داستان با این جمله ها تمام می شود:
« در روشنایی لامپ همه چیز تمیز تر و براق تر از همیشه بودند، پیچیده ای در هاله ای از عطر ملایم صابون. آرام برگشت رو به آینه که خستگی چهره و چروک های ریز دور چشم، خط شکسته پیشانی و نگاه نگرانش را شفاف تر از همیشه نشان می داد. روسری روی سرش مانده بود. چنگ زد گره زیر گلویش جا به جا شد. روسری از سر سرید روی شانه و آرام موج خورد و لغزید پایین و مثل پرنده مرده ای بر زمین افتاد. »

مرتبط:

گفتگوی پدرام رضایی زاده با محمد کشاورز

کنار

کنار فقر گلبانوی ایثار
که می فروشه تنش رو
تیکه تیکه
کنار مرد دریا بغض خسته
که وامی باره از هم
چیکه چیکه
به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس، بارونه کابوس کبوتر
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

ایرج جنتی عطایی

حس

یک جور حس اضطراب و نگرانی و پریشانی توی فضای اطرافمان موج می زند. می چرخد و می چرخد، دور می شود، خوشحال می شوی که این حس ناامنی رهایت کرده است اما خیلی زود دوباره برمی گردد و گریبانت را می گیرد.

هزینۀ فرصت «opportunity cost»

کلمۀ هزینۀ فرصت به گوشتان خورده است؟هزینۀ فرصت یک مفهوم اقتصادی است.هزینۀ فرصت ارزشمندترین جایگزینی است که به سبب انتخابی که صورت می گیرد فدا می شود یا ارزش بهترین روش استفاده از منابعی که می باید از دست داده شود تاکالا یا خدمتی تولید گردد.به شکل ساده تر،برای به دست آوردن هرچیزی،ناچاریم چیز دیگری را از دست بدهیم که آن چیز از دست رفته ، هزینۀ فرصت ما محسوب می شود.مثلاً اگر یک روز بین دو گزینۀ درس خواندن در خانه ورفتن به یک مکان تفریحی با دوستانتان ناچار به انتخاب باشید و درس خواندن در خانه را انتخاب کنید ، فرصت بیرون رفتن با دوستانتان را از دست داده اید و این همان هزینۀ فرصت شما ست .هزینۀ فرصت به ما امکان می دهد تا فرصت ها و انتخاب هایمان را ارزشگذاری کنیم.

تا به حال به هزینۀ فرصت هایتان فکر کرده اید؟راستی هزینۀ فرصت زندگی ما کدام است؟