زندگی در میان کتاب ها

گناه را به گردن فاصله می‏اندازیم

ولی بهار دشمن صبر است

مگر نگفتی: «برایم دروغ ننویس! آن که بر زانوان تو به خواب

می‏رود کتاب نیست!»

مگر ندانستی آن‏چه رابطه را گره کور می‏زند، نه طول فاصله، کمبودِ

حوصله خواهد بود؟

اگر ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ باشد.

کتاب‏ها، بر زانوان ما، هنرهاشان را بیرون می‏ریزند

ماتیلد از سرخ و سیاه

میسیز بلوم از دوبلین

بلور خانم از همسایه‏ها

و یک کتاب که نامش را فقط من و تو می‏دانیم.

هنر، نه از فراوانی، از فقدان‏ها می‏رنجد

بهار را، با چشم باز، در باغچه رویا می‏کنیم

زنان دلفریب رُمان‏ها، لمیده بر زانویم، لبخند می‏زنند به من:

ماتیلد در پاریس (بهانه‏گیر شبیه تو بود)

میسیز بلوم در دوبلین (تو مثل او حَشَری نیستی)

بلور خانم در اهواز (سفید و فربه بود،

تو برخلاف او گندم‏گونی)

کتاب شعر تو را نیز دوست دارم که روی زانو بگذارم

چه باک خواننده آن را نمی‏شناسد

من و تو اسمش را می‏دانیم

کافی نیست؟

«محمدعلی سپانلو- از مجموعه‏ی ژالیزیانا»

+ عکس از اینجا.

یک یادداشتِ کوتاه درباره‏ی آقا یوسف

آقا یوسف فیلمی است درباره‏ی عدم ارتباط بین نسل‏هایِ مختلف و تنهایی در دلِ کلان‏شهری به اسمِ تهران، تقریبا تمامِ آدم‏هایِ فیلم با وجودِ زندگی در کنارِ هم به شدت از یکدیگر دور و بیگانه‏اند.

فیلم به واسطه‏ی آقا یوسف که نظافتچی خانه‏هایی با فرهنگ‏ها و نوع زیست‏هایِ مختلفی است ما را واردِ زندگی چند خانواده می‏کند که اکثرِ اعضای این خانواده‏ها دچار انزوایِ عاطفی‏اند، در کنارِ هم زندگی می‏کنند ولی دنیا و زبانِ مشترکی ندارند. در این بین قرار است آقا یوسف و دخترش که برخلافِ بقیه‏ی شخصیت‏ها صمیمیت و محبتِ بیشتری بین‏شان می‏بینیم استثنا باشند، اما در طولِ داستان و زمانی که آقا یوسف در خانه‏ی دکترِ زنباره‏ی فیلم به طورِ اتفاقی می‏فهمد دخترش رازی را از او پنهان کرده و با اتفاقاتِ بعد از آن متوجه می‏شویم که این دو نفر هم به شدت با دنیایِ عاطفیِ هم بیگانه‏اند.

مشکلِ فیلم این‏جاست که داستانک‏هایی که در مسیرِ حرکتِ شخصیتِ اصلی طراحی شده‏اند و قرار است حضورِ آقا یوسف نخِ تسبیح آنها باشد در نهایت کلِ واحدی را نمی‏سازند و حتی بعضی از آنها چندان تاثیری هم در اصلِ داستان ندارند. فیلم از نیمه به بعد یعنی از جایی که آقا یوسف صدایِ دخترش را رویِ پیغام‏گیر خانه‏ی دکتر می‏شنود کاملا از ریتم می‏افتد و مدام شاهد نماهایِ تکراری از تنهایی و ناراحتی آقا یوسف و بحث کردن‏ش با رعنا هستیم بدون این‏که حرف اصلی در این میان گفته شود، البته کارگردان در پایانِ فیلم سعی کرده با یک غافلگیری اساسی این کشدار بودنِ فیلم در نیمه‏ی دوم را جبران کند. از طرفِ دیگر فیلم بیش از حد به عنصرِ اتفاق وابسته است؛ آقا یوسف به طورِ اتفاقی صدایِ رعنا را رویِ پیغام‏گیرِ تلفنِ خانه‏ی دکتر می‏شنود، صدایِ رعنا و شیرین به طورِ اتفاقی به هم شباهت دارد، رعنا و شیرین به طورِ اتفاقی با هم همکارند، به طور اتفاقی هر دو با یک مرد رابطه دارند و حتی هر دو از یک عطر استفاده می‏کنند. بعضی شخصیت‏ها و روابطِ فیلم خوب پرداخت نشده‏اند و سوال‏هایی را برایِ تماشاگر ایجاد می‏کنند که تا انتها هم جوابی برایشان پیدا نمی‏کند، مثلا مشخص نیست شیرین چه پیشینه‏ای دارد و دلیلِ حضورش  با آن پوششِ سُرخ رنگ در بعضیِ صحنه‏هایِ فیلم مثلِ صحنه‏ای که رعنا و مریم و مادرش تویِ کافه نشسته‏اند چیست؟ مرتضی و دخترش چرا از نزدیک شدن به هم می‏ترسند؟ و چرا عصمت سعی می‏کند مریم را از مرتضی دور نگه دارد؟ و از نزدیک شدنِ این دو نفر می‏ترسد؟

آقا یوسف البته فیلم بدی نیست اما به شدت محافظه کار است و مطئنا به خوبیِ فیلمِ اولِ علی رفیعی؛ ماهی عاشق می‏شوند نیست و حتی قدرت و سرزندگیِ اجراهای تئاتری‏اش را هم ندارد.

+ سایت رسمی آقا یوسف [این‏جا]. 

یک پست کوتاه برای پرسیدن چند سوال

1. چرا این‏قدر همه‏چیز را جدی می‏گیریم؟

2. اصولا زندگی ارزشش را دارد که این‏قدر همه چیز را جدی بگیریم و خودمان را رنج بدهیم؟

3. آیا باید تسلیم غریزه‏های وجودی‏مان بشویم که تحریک‏مان می‏کنند یا باید از ترس هزار اتفاق و حادثه غرایزمان را یک‏جوری مهار کنیم؟

مادام بوواری

1. ایتالو کالوینو در کتابِ «چرا باید کلاسیک‏ها را خواند؟» می‏نویسد که هرکس باید کلاسیک‏های خودش را بازبشناسد، اثری که نتواند در مقابلِ آن بی‏تفاوت بماند و احتمالا در تقابلِ با آن بتواند به تعریفِ تازه‏ای از خودش برسد. یکی از قفسه‏هایِ کتابخانه را خالی کرده‏ام و دارم خودم را وادار می‏کنم که کلِ این تابستان و پاییزِ پیش‏رو دست از باسن فراخی بردارم و آثار کلاسیک را بخوانم، شاید کمی هم از عذابِ سنگین و همیشگیِ نخواندنِ کلاسیک‏ها کم بشود، البته اگر دغدغه‏ها و گرفتاری‏های روزمره و هزار و یک مشکلِ دیگر اجازه بدهد.

2. با «مادام بوواری» گوستاو فلوبر شروع کرده‏ام؛ خیلی هم دلیل خاصی ندارد، جز این‏که یک روز تویِ کتابفروشی یکی از رفقا رفته بود بالای منبر و درباره‏ی شخصیتِ «اما بوواری» داد سخن می‏داد و من با دهانِ باز نگاهش می‏کردم و کلمه‏ای برایِ گفتن نداشتم. تویِ کتابفروشی کتاب را برداشتم و ورق زدم و دیدم همان ابتدایِ کتاب از قولِ امیل زولا نوشته‏: «همه کتاب‏هایی که ما می‏نویسیم و به نظرمان واقعی می‏آیند در مقایسه با اثر فلوبر کارهایی سطحی و احساساتی‏اند و به دردِ تماشاخانه می‏خورند.» بعد ادامه داده بود که خیلی از منتقدان و نویسندگان فلوبر را آغازگر رمان مدرن و این دو اثر را سنگ‏های زیربنای شیوه داستان سرایی امروزی می‏دانند. همان شب مادام بوواری را با جلو شومیز و ترجمه‏ی مهدی سحابی خریدم و بعد تصمیم گرفتم یک برنامه‏ی کلاسیک‏خوانی بریزم.

3. ماریو بارگاس یوسا در کتابِ «عیش مدام»‏اش می‏نویسد که خیلی از شخصیت‏های داستانی تاثیری آن‏چنان ژرف بر زندگیِ ما می‏گذارند که بسیاری از آدم‏هایِ واقعی که می‏شناسیم قادر به آن نیستند و «اما بوواری» یکی از این شخصیت‏هاست. اما دختری است روستایی و جاه‏طلب که با پزشکی به اسم «شارل بوواری» آشنا می‏شود و با او ازدواج می‏کند؛ آدمی میان‏مایه که هیچ‏چیزی از زندگی‏اش نمی‏خواهد و جز زندگیِ روزمره و رسیدگیِ به بیمارهایش دغدغه‏ی دیگری ندارد. اما می‏خواهد از طبقه‏ی خود فراتر برود، می‏خواهد زندگیِ خود را غرق در چیزهایِ دلپذیر و زاید مثلِ تجمل و آدابدانی و ظرافت کند، می‏خواهد دنیا و مردم دیگری را بشناسد و حاضر نیست با این فکر کنار بیاید که تمامِ عمرِ خود را باید در محیطی محدود سپری کند، می‏خواهد هستیِ متفاوتی داشته باشد و وقتی می‏بیند جامعه تخیل او، جسم او، رویاهای او و تمناهای او را به زنجیر کشیده، رنج می‏برد، روابطِ نامشروع برقرار می‏کند، دروغ می‏گوید، می‏دزدد و در پایانِ کار همه‏چیز را نابود می‏کند و به سقوط می‏کشاند. ریشه‏ی همه‏ی اعمال اِما این جمله است: «من از سهمِ خودم در زندگی خرسند نیستم و چیزِ بیشتری می‏خواهم.» بلندپروازی‏هایی که اِما را به فساد و در نهایت نابودی می‏کشاند همان چیزهایی است که مذهب و اخلاق در طول تاریخ وحشیانه با آن جنگیده است و انگار فلوبر به ما می‏گوید هیچ جامعه‏ای نمی‏تواند چنین حیاتی برای همه‏ی اعضایش فراهم کند و زندگیِ جمعی تنها زمانی میسر می‏شود که انسان حاضر باشد بر تمناهایِ خود مهار بزند.

عصیانِ اِما عصیان یک فرد است که محیطِ خود را به چالش می‏کشد و در نهایت در مقابلِ جامعه‏ای که حق او را سرکوب می‏کند شکست می‏خورد.

4. کالوینو می‏پرسد: «وقتی توده‏ی اخبار روز بر سرمان فرو ریخته، چطور فرصت و آزادیِ فکری لازم برای خواندنِ آثارِ کلاسیک را پیدا کنیم؟» و «چرا به جایِ تمرکز بر آثاری که زمان‏مان را بهتر به ما می‏فهمانند باید آثار کلاسیک را بخوانیم؟» 

عبدا… کوثری در مقدمه‏ی ترجمه‏اش از عیش مدام یوسا می‏نویسد: «شناختِ ادبیات هر دوران و حتی لذت بردن از آن، بدون شناخت آثار جاودان ادبیات کلاسیک و پی بردن به نقش این آثار در تحول در تحول ادبیات و هموار کردن راه نویسندگان دوران‏های بعد، میسر نخواهد شد.»

یعنی که من دیگر نصیحت‏تان نکنم، بیایید با جان کندن هم که شده کلاسیک‏ها را بخوانید.