چی بخوانیم؟

1. ایران دخت بخوانید. عکسِ رویِ جلدِ ایران دخت این هفته تصویرِ ابراهیم حاتمی کیا ست با تیترِ حاتمی کیا در دماسنج. گروهِ سینمایی ایران دخت سراغِ به رنگ ارغوان حاتمی کیا رفته اند و مصاحبه ای با کارگردانِ فیلم ترتیب داده اند. مصاحبه ی ایران دخت با حاتمی کیا یک مصاحبه ی دو صفحه ای است و ظاهرا خودِ حاتمی کیا بخشی از مصاحبه ی انجام شده را حذف و قسمتی از مصاحبه را هم بعد از پیاده شدن با لحنی تازه بازنویسی کرده است. اما باز هم حرف هایِ حاتمی کیا درباره ی به رنگ ارغوان خواندنی است، بخصوص که حاتمی کیا تصمیم گرفته بود درباره ی به رنگ ارغوان سکوت کند و حتی پرونده ی مجله فیلم درباره ی به رنگ ارغوان هم بدون مصاحبه به کارگردان منتشر شد و سید جمال ساداتیان، تهیه کننده فیلم جایی گفته بود که حاتمی کیا فعلا بنا دارد سکوت کند و باید دید این سکوت کی شکسته می شود. حالا ظاهرا با همین مصاحبه ی کوتاه که این طور تمام می شود: «دیگه خسته شدم، برای من که مدت ها حرف نزدم، این اندازه کافیه…» سکوتِ حاتمی کیا شکسته شده است. کنارِ مصاحبه ی حاتمی کیا و یادداشتِ چهار نماینده ی مجلس درباره ی به رنگِ ارغوان، احمد طالبی نژاد هم یادداشتی درباره ی به رنگ ارغوان و بخصوص سکوتِ حاتمی کیا درباره ی اتفاقات چند ماهِ اخیر نوشته و با این سوال که «آیا حاتمی کیا مسیر دعوت را ادامه خواهد داد؟» مطلب اش را تمام کرده و همین سوال آدم را به فکر می اندازد که اگر به رنگ ارغوان در زمانِ خودش اکران شده بود باز هم حاتمی کیا به حلقه سبز و دعوت می رسید یا مسیرِ طبیعیِ خودش را طی می کرد؟

مهدی یزدانی خرم هم در صفحات ادبیاتِ هفته نامه با محمود دولت آبادیدرباره ی کتابِ تازه اش نون نوشتن مصاحبه کرده که همین یکی دو هفته ی پیش نشر چشمه منتشر کرد. نون نوشتن در بر گیرنده ی یادداشت های سالانه و خاطراتِ دولت آبادی در طولِ سال هایِ 1359 تا 1374 است. آخرِ مصاحبه وقتی یزدانی خرم از دولت آبادی می پرسد: «آیا بردن جایزه ی نوبل ادبیات را حقِ خودتان می دانید؟» دولت آبادی جواب می دهد: «بله هم دوست دارم و هم حقم است که ببرم. شاید اندکی هم دیر شده باشد؟!» اول از این همه صراحتِ دولت آبادی یکه خوردم. بعد یک لحظه یادم افتاد به تصاویر جای خالی سلوچ که هنوز هر از گاهی جلویِ چشمم زنده می شوند و آن طور که شیوا ارسطویی در یادداشت اش در همین ایران دخت نوشته: «اگر تمام جوان های آن دوره و این دوره را بنشانی کنار هم، با همه ی چیزهایی که آموخته اند و دارند می آموزند، عمرا بتوانند یک فصل از رمان جای خالی سلوچ را در ذهن مخاطب خود خلق کنند و به آن ماندگاری قصه ای را بسازند.»

2. چلچراغ بخوانید. عکس رویِ جلدِ این هفته ی چلچراغ، تصویرِ فریماه فرجامی در پرده ی آخرِ واروژ کریم مسیحی و تیترِ ما گم شده ایم، خانم فرجامی! هرکسی را که این سال ها از غیبتِ فریماه فرجامی در سینمایِ ایران باخبر باشد جلویِ دکه ی روزنامه فروشی چند لحظه ای نگه می دارد تا شاید فقط به بهانه ی ورق زدنِ صفحاتِ مجله هم که شده کنجکاوی اش را درباره ی این تیتر ارضا کند. فکر نمی کنم مثلا کسی بازی فریماه فرجامی را در سرب، پرده آخر، نرگس و مادر با آن چشم هایِ همیشه نگران دیده باشد و این سال ها از خودش نپرسیده باشد که: «فریماه فرجامی کجاست؟» و هر از گاهی هم خبرهایی درباره ی بیماری فریماه فرجامی منتشر می شوند و شایعات ریز و درشتِ دیگر و دیگر هیچ. ظاهرا شهرزاد همتی مدت ها دنبالِ پیدا کردنِ فریماه فرجامی بوده و بعد از کلی پیگیری که شرح اش را در گزارش اش آورده بالاخره می رسد به فریبا کوثری که بعد از سه هفته شماره تلفن منزل فریماه فرجامی را در اختیارش می گذارد و شهرزاد همتی و منصور ضابطیان عصرِ یک روزِ پنج شنبه می روند خانه ی فریماه فرجامی که حالا دوران نقاهتش را می گذراند و تک و تنها با پرستارش زندگی می کند. شرحِ گفتگو را منصور ضابطیان نوشته، اما گفتگو را که می خوانی فقط حجمِ تلخی است که بر سرت آوار می شود، از آدمی که یک روز فروغ الزمانِ پرده ی آخر بود یا آفاق نرگس ولی حالا فقط هست. آن طور که ضابطیان می گوید: «یادش بخیر را صدبار تکرار کرد و من می دیدم که هربار که این عبارت را به کار می برد، چیزی ته چشم هایش می درخشد. یاد چه می افتد، نمی دانم… اما هرچه بود یاد امروز نبود و یاد فردا. دلم برای فریماه نمی سوزد و این را ننوشتم تا کسی برایش دلسوزی کند. نوشتم تا به یادمان بیاید همه ما روزگاری تنها خواهیم ماند و مبادا تنهایی پرده آخر زندگی مان باشد.»

به غیر از این، سجاد صاحبان زند هم با یوسف علیخانی درباره ی کتابِ تازه اش عروس بید مصاحبه کرده که باز هم داستان هایش در میلک، روستایِ زادگاه علیخانی می گذرد و قرار است سه گانه ی علیخانی -قدم بخیر مادربزرگ من بود، اژدها کشان و همین آخری یعنی عروس بید- درباره ی زادگاهش را کامل کند. این میلک آدم را به یادِ ماکاندو یِ مارکز می اندازد.

3. تا سه نشه ، بازی نشه…

پی نوشت: به سلامتی، هم ایران دخت لغو امتیاز شد و هم اعتماد توقیف موقت... دیگر چیزی برایِ خواندن باقی نمانده است.

مصرفِ تظاهریِ کوله پشتی

یک کوله پشتیِ سبز دارم از دوران دبیرستان ام باقی مانده است، قبل تر از من هم فکر کنم برادرم ازش استفاده می کرد. یک دوره ای با هم دانشگاه رفته ایم، یک دوره ای سرِ کار می بردم اش، خیلی وقت ها هم سرِ قرار هایِ مختلفی که می خواستم بروم یا می خواهم بروم همراه می برم. این اواخر آن قدر ناله و نفرین نصیب اش شده که دیگر کمتر با خودم می برم اش، آن قدر پشتِ تلفن گفته اند: «خواستی بیای اون کوله پشتی سبزِ رو نیاری ها!» یا «باز این رو دنبالِ خودت کشوندی آوردی!» یا مثلا گفته اند: «خداییش خجالت نکشیدی این زاقارت رو انداختی رو شونه هات، توی خیابون شلنگ تخته می اندازی…» که حالا دیگر گوشه ی کمدِ اتاق ام جا خوش کرده است و شاید هر از گاهی با خودم این ور و آن ور ببرم اش.

تویِ اقتصاد یک بحثی داریم با عنوانِ «مصرف تظاهری» که از گرایش به مصرفِ فزاینده می آید. هر خانوار به سطحِ مصرفِ خاصی عادت می کند و حتی اگر درآمدش کاهش پیدا کند، چون به سطحِ مصرفِ قبلی عادت کرده، سعی می کند مثلا با قرض گرفتن خودش را دوباره به سطحِ مصرفِ قبلی برساند. از طرفِ دیگر به خاطرِ طبیعت تقلید و چشم و هم چشمی و این که هر خانواده در زندگیِ روزمره ی خودش با کالاهایِ جدید تر و بهتری روبرو می شود که خانواده هایِ دیگر هم مصرف می کنند، سعی می کند تا خودش هم از آن کالاها مصرف کند و این طور مطلوبیت اش را حداکثر کند.

حالا این وسط اقتصاد چه ربطی به کوله پشتی دارد؟ راست اش با این که آدم کیف بازی – این کیف باز از اون اصطلاح هاست که خودم اختراع کردم- هستم و تویِ ویترینِ مغازه ها همیشه چشم ام دنبالِ انواع و اقسام کیف ها می گردد، ولی فعلا تصمیم به خرید کوله پشتی دیگری ندارم و فکر کنم فعلا با همین موجودِ سبز  راحت تر می شود وسطِ خیابون شلنگ تخته انداخت. همین روزها هم سرم که کمی خلوت شد، می خواهم خودم و این کوله پشتی سبزِ رو به یک کتاب چرانیِ اساسی تویِ کتاب فروشی هایِ کریمخان مهمان کنم.

گفتم که بدانید…

پی نوشت: این نوشته شروعِ یک دسته ی تازه با عنوانِ چیز ها ست که قرار است درباره ی همین اشیا ی کوچک و بزرگِ دور و برمان باشد. نمی دانم دوره ی راهنمایی به شما هم می گفتند از زبانِ اشیا انشا بنویسید یا نه؟ ما را که یا بار معلمِ ادبیات مجبور کرد از زبانِ کفش ها حرف بزنیم. این دسته قرار است یک جور حرف زدن به زبانِ چیز ها باشد.

پی نوشت- دو: همه ی این ها را نوشتم، ولی بین خودمان بماند؛ چند تا از این کوله پشتی هایِ پایتخت بدجور چشم ام رو گرفته اند. کوله پشتی سبزِه خبردار نشه ها!

بغضِ این ابرِ سیاه، کاش هیچ وقت تموم نشه!

عصر جلویِ سینما آزادی ایستاده بودم خبر رسید که اهواز داره بارونِ دم اسبی می زنه، تهران هنوز ابر بود و خبری از بارون نبود. از سینما که بیرون زدیم نم نم می بارید -اصطلاحِ تخصصی اش یادم رفته، یکی تقلب برسونه- شب که خونه رسیدم بغضِ ارغوانیِ فرزانه رو خوندم، یادم افتاد که اوایل که رفته بودم اهواز وقتی بارون می زد و نیم ساعتِ کلِ حیاط و کوچه و خیابون رو آب برمی داشت، وحشت می کردم.

برایِ فرزانه نوشتم که به نظرم این آسمان به اندازه یِ تمامِ روزهایِ امسال بغض برایِ ترکاندن دارد، به اندازه ی تمامِ دروغ هایی که می گویند خشکسالی می آورد، فعلا که دارد می بارد، اگر این دروغ های لعنتی بگذارند…

شنبه تان مبارک.

خوردن، نوشیدن و شادی و تفریح، جمعه تان این طور باد…

مارگوت: و خداوند، موسا را فرمود: شش روز کار کرده شود و روز هفتم سَبَتِ آرام و مقدس خداوند باشد. که خداوند در شش روز آسمان و زمین را آفرید. و در روز هفتم آرام یافت. هر که سبتِ خداوند را بی حُرمت کند هر آیینه کشته خواهد شد. و هر که در آن روز کار کند از میانِ قومِ خویش بیرون رانده خواهد شد. و این در میانِ من و قومِ تو نشانه ی ابدی باشد تا بدانید که خداوند شما را تقدیس خواهد کرد – آمین

همگی: آمین

می خواستم اسب باشم- محمد چرم شیر