آخر بازی

در پس تمام این رفتن ها و آمدن ها، تمام این خندیدن ها و گریستن ها، دیدن ها و خواندن ها، شنیدن ها و زمزمه کردن ها، در پس تمام این شادی ها و غم ها، حرف زدن ها و ساکت بودن ها، آشنا شدن ها و رها کردن ها…
در پس تمام این چیزهایی که اسمش را می گذاریم تجربه، تجربه هایی که گاهی تا آخر این بازی به هیچ کارمان نمی آیند، کجا قرار است برسیم؟؟
آخر این بازی چطور تمام می شود؟؟ کجا تمام می شود؟؟
آخر این بازی باید چیز جالبی باشد… بازی زندگی…

Advertisements

هزار تو

زئوس، حتی زئوس هم یارای گشودن این تورها را ندارد
که از سنگند و به دور منند. مغزم فراموش کرده است
کسانی را که من در طی راه دیده ام،
راه نفرت بار دیوارهای یکنواخت،
که سرنوشت من است. تالارها به نظر راست می رسند
اما مزورانه پیچ می خورند، دایره هایی پنهانی می سازند
در ته خط سالیان، و طارمی ها
از گذشت روزها صاف و صیقلی شده اند.
اینجا، در این غبار نیم گرم مرمرین،
ردپاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد.
هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،
یا پژواک غمناک ناله را.
می دانم که آنجا در میان سایه ها
آن دیگری کمین کرده است، که وظیفه اش
به پایان رساندن انزوایی است که این دوزخ را می تند و می بافد،
خون مرا طلبیدن است، و بر سفره ی مرگ من پروار شدن.
ما یکدیگر را می جوییم. آه چه می شد اگر
این آخرین روز تضادهای ما بود!
-هزارتوهای بورخس/ خورخه لوئیس بورخس/ ترجمه ی احمد میرعلائی/ کتاب زمان

همه ی اسمهای ما

چند وقت پیش که برای انجام کاری به دانشگاه سابق ام رفته بودم، مورد جالبی رو متوجه شدم. مورد این بود: اغلب خانمهای کارمند دانشگاه ما حساسیت عجیبی در مورد اسم کوچک شان دارند.
در قسمت اداری دانشگاه ما رسم است که اغلب کارمندها اسم و سمت اداری شان را روی میز کارشان داشته باشند تا حداقل دانشجوی بیچاره بداند با چه کسی طرف است – البته این منحصر به دانشگاه ما نیست و در اغلب ادارات این رسم وجود دارد- اما تقریبا تمام خانم های کارمند دانشگاه ما با یک کاغذ سفید یا لاک غلط گیر روی اسم کوچک شان را پوشانده بودند تا قابل خواندن نباشد.
نمی دانم واقعا این حساسیت ها در مورد اسم کوچک بخصوص در مورد خانم ها از کجا ناشی می شود؟ – بارها از خانمها شنیده ام که به اطرافیان شان می گویندکه مرا در حضور افراد غریبه با اسم کوچک صدا نکنید- و اینکه چطور ممکن است در دانشگاه که یک محیط آموزشی است و اغلب افرادی که به آنجا رفت و آمد می کنند باید آدمهای فرهیخته ی این جامعه باشند حدس و گمان سوء استفاده از اسم برای کسی پیش بیاید؟
دلیلش را البته من نمی دانم. دلیلش را باید از یک جامعه شناس یا روانشناس پرسید. من فقط می توانم طرح سوال کنم، همین.

خیلی…

خیلی حرفها را این جا هم نمی توان نوشت. خیلی اتفاقات را اینجا هم نمی شود تعریف کرد.
این حرفها و اتفاقات همانهایی هستند که صادق هدایت درباره شان می گوید: « روح آدم را مثل خوره می خورند.»
همانهایی که شب یلدای کیومرث پور احمد درباره شان می گوید: « سرمایه ی آدم اند و نباید با کسی تقسیم شان کرد.»
این ها همان زخم هایند، زخم های آدم…