امکانات

وقتی که همه چیز/ به تمامی در خاموشی غرقه شوند/ سکوت را/ مجال ِ آن هست/ که به خانه اندر شود/ تا روح/ در مهِ روزمرگی پنهان نماند!*

*مارکوت بیگل/ ترجمه ی یغما گلرویی

خیلی کم پیش می آید که شعر ترجمه بخوانم ولی از دیروز که این کتابِ تمام کودکان جهان شاعرند را می خوانم، این شعر مدام زمزمه می شود.                                                                               

Advertisements

اعتراض حق من است!

داد: یک روز با زنگ تلفن از خواب بیدار می شوید، برادرتان از شما در مورد نمایش کرگدن سوال می کند و این که ارزش رفتن یا دیدن دارد یا نه؟ صبحانه تان را که خوردید به اینترنت وصل می شوید و پست ِ وبلاگ صفحه ی سیزده را درباره ی برف آخر آذر تهران و کنسرت علیزاده می خوانید. طرف های عصر وسط یکی از کلاس های خسته کننده ی دانشگاه نشسته اید که یکی از دوستانتان زنگ می زند و می گوید توی صف بلیت نمایش مانیفست چو ایستاده ایم، وسط کلاس بی اختیار داد می کشید. استاد و همه ی کلاس نگاهتان می کنند، بلند می شوید و وسط بحث توسعه ی انسانی و فرهنگی کلاس را ترک می کنید. مهم ترین اتفاق فرهنگیِ چند هفته ی گذشته ی شهرتان اکران همزمان دلداده و چارچنگولی در چهار سینماست، درس ها بیچاره تان کرده اند و امکان سفر به تهران ندارید.

بیداد: توی روز روشن وسط خیابانی خلوت راه می روید، دو تا موتور سوار جلویتان را می گیرند و به رویتان چاقو می کشند، تلاش تان برای این که از دست شان در بروید یا فکر این که کسی برای کمک از راه برسد بیهوده است. برای این که از شرشان خلاص شوید گوشی موبایلتان را می دهید که ببرند. بعد که می خواهید شکایت کنید همه ی عالم و آدم سعی می کنند شما را منصرف کنند، همه می گویند وقت و پولتان را بیهوده هدر می دهید، اعصابتان بیهوده خرد می شود و هیچ اتفاقی هم نمی افتد.

اعتراضی نمی کنید، به تمام این اتفاقات و حتی اتفاقاتی بدتر از این ها تن می دهید و آخر سر عادت می کنید که حتی از ساده ترین حقوق خودتان هم صرف نظر کنید…*

* هرگونه ارتباط وقایع بالا با اشخاص حقیقی و حقوقی را تکذیب می کنم!

تک نفره

نمی خواهم درباره ی مزایای ورزش کردن انشای مفصلی بنویسم، ولی برای من که به شدت با ورزش بیگانه بودم و تمام تجربه ی ورزشی ام محدود می شد به زنگ هایِ مزخرف ورزش در مدرسه یا به پیاده گز کردن خیابان ها، تجربه ی هیجان انگیزی است ورزش کردن. تا پیش از این فکر می کردم برای ورزش کردن وسایل و صرف هزینه زیادی نیاز است و شاید هم بخاطر تنبلی این طور خودم را توجیه کرده بودم اما حالا که با راهنمایی این دوست عزیز گوشه ای را برای ورزش کردن پیدا کرده ام و تقریبا هرروز بدون وسیله یا هزینه خاصی فقط با یک کفش ورزشی ورزش می کنم، راه می روم، می دوم، نرمش می کنم، با کلی آدم دیگر آشنا می شوم که کلی انگیزه ی تازه در آدم ایجاد می کنند و گاهی که تنها باشم فکر می کنم و با خودم حرف می زنم خوشحالم. کار به جایی رسیده که اگر یک روز کاری پیش بیاید و نتوانم برای ورزش کردن بروم انگار که مریض شده ام.

باقی مانده ها

 
یک- می خواستم درباره ی کنعان چیزی بنویسم، بخصوص که این روزها فرار ِ*
آلیس مونرو را که مژده دقیقی ترجمه کرده و نیلوفر هم چاپش کرده می خواندم
و پیش تر هم ترجمه ی دیگر چند تا از داستان های همین مجموعه را به اسم
گریز پا خوانده بودم. اما آن قدر در گیر شدم و آن قدر نوشتن را عقب
انداختم که فرصت و شوق نوشتن درباره ی کنعان از بین رفت، حالا آمدم اینجا
که بگویم اگر کنعان را دیده اید و خوشتان آمده و اگر زن های داستان های مونرو که مثل مینای کنعان همواره دنبال یافتن معنا و مفهومی برای زندگی اند و از شکست های پی در پی واهمه ندارند بریتان جذاب اند، مجموعه داستان فرار را هم
بخوانید و منتظر مجموعه داستان جدید مونرو که ترانه علیدوستی ترجمه کرده و
قرار است نشر مرکز چاپ کند هم باشید. 

دو- فضای مطبوعات کشور تبدیل به فضای دلمرده و سردی شده است،
بعد از توقیف شهروند امروز و ارژنگ دلخوش به خبر انتشار مجدد دنیای تصویر
بودم، که خبر آمد انتشار مجدد دنیای تصویر هم منتفی است. برای من که یک
مجله باز اساسی هستم، وضعیت وحشتناکی است که هرروز روی کیوسک دنبال مجله
های خواندنی بگردم و چیزی پیدا نکنم. در شرایطی که فیلم نگار و سپیده
دانایی به اینجا نمی رسند و مدت هاست عطای خواندن روزنامه ها را به
لقایشان بخشیده ام مجله مشق آفتاب را کشف کرده ام  که هرچند اسمش را برای
یک مجله، چندان دوست ندارم و کیفیت چاپ و گرافیک اش را کمی ضعیف می دانم
اما به اعتبار نام های حرفه ای که در این مجله می نویسند  و کیفیت مطالب
چند شماره ی اخیرش بهترین پیشنهاد ممکن برای خواندن می دانم. 

سه- تقسیم** هم یکی از کتابهایی بود که این مدت خواندم و می
خواستم مفصل تر درباره اش بنویسم اما فرصتی نشد. حالا می گویم که هر کاری
دارید همین الان زمین بگذارید و تقسیم را بخوانید. البته نام مهدی سحابی
به عنوان مترجم کتاب به گمان من بهترین تبلیغ برای کتاب است، اما نمی دانم
چرا فکر می کنم تقسیم به اندازه ای که باید مطرح نشده و مهجور مانده است،
طوری که وقتی این کتاب را به یکی از بچه های یکی از کتابفروشی های این جا
معرفی کردم اظهار بی اطلاعی کرد و چند روز بود که از کنار کتابفروشی می
گذاشتم کلی تشکر کرد گفت که چرا از وجود کتابی مثل تقسیم پیش از این با
خبرش نکرده بودم، این است که می گویم تا دیر نشده تقسیم را بخرید و
بخوانید.

*فرار/ آلیس مونرو/ ترجمه ی مژده دقیقی/ نشر نیلوفر

**تقسیم/ پیرو کیارا/ ترجمه مهدی سحابی/ نشر مرکز