یادداشت روی در یخچال

نمی‏دانم دوباره از من

چه گناهی سر زده است

که به این اخم ملیح

محکومم کرده‏ای

اختیار دست‏هایم در خواب

باور کن دست خودم نیست.

«از مجموعه‏ی خنده در برفعباس صفاری– نشر مروارید»

بویِ خوش کتاب‏ها

خودِ جنس است، اصلِ حالِ خوش؛ می‏پرسید چی؟ این که تویِ خانه‏ات تویِ رختخواب گرم و نرم‏ات دراز کشیده باشی یا پشتِ میزت نشسته باشی، آفتاب از پنجره‏ی اتاق خودش را کشیده باشد تا وسطِ اتاق، هوایِ بیرون کیفورت کرده باشد، بخارِ لیوانِ چای گرم‏ات کند، یک کلام خوش‏حال باشی، کتابِ کنارِ دستت را باز کنی، بدبختی و بیچارگی را فقط تویِ کتاب بخوانی و از سرِ همدردی با قهرمانِ داستان آه بکشی، بعد کتاب را ببندی و دوباره بروی پیِ عیشِ خودت، عیشِ ناتمامِ خودت…

اوینی‏ها

رفته بودم انزلی پیشِ آقایِ برادر، می‏نالید: «سه روزِ داره بدون توقف بارون میاد، از تویِ آسایشگاه نمیشه تکون خورد، هیچ کاری نمیشه کرد.»

بعدش گفت: «اینایی که تویِ اوین هستن چی کار می‏کنن تو این هوا؟ چطوری تاب میارن؟ چطوری از پا در نمیان؟»

هرکی حرف بزنه باید به گوساله آب بده

یه زن و شوهر بودند، تو اطاق نشسته بودند. زنیکه هرچه حرف می‏زد، دید مرتیکه حرف نمی‏زنه، زنیکه گفت: «چرا حرف نمی‏زنی؟» مرتیکه گفت: «تو چقدر حرف می‏زنی!» زنیکه لجش گرفت، گفت: «خب حالا هرکدوممون حرف زدیم، گوساله رو باید ببریم آب بدیم.» مرتیکه گفت: «خیلی خوب.» زنیکه نشست، دید حالا دیگه نمی‏تونه حرف بزنه، مرتیکه حرف نمی‏زنه، حوصلش سر رفت، پا شد رفت خونه همساده.

آقا دزده آمد تو خانه، دید یه نفر نشسته. سلام کرد، هیچ جواب نمیده، همین‏جور نگاه می‏کنه. چادرشبو ورداشت پهن کرد، هرچه رخت و روخت و اسباب بود، ریخت تو چادرشب پیچید، گرفت به کولِش از در بره بیرون، دید این یارو هیچی نمیگه، بقچشو ورداش گذاشت زمین، تیغ دلاکی رو ورداشت، ریش و سبیل یارو رو ورداش تراشید. اسباب توالتو درآورد و یه دست بَزَکِش کرد، کوله بارشو ورداشت از در رفت بیرون.

زنیکه وقتی وارد شد، دید هیچی تو اطاق نیست، مرتیکه هم بزک کردس، نه ریش داره نه سبیل، گفت: «خاک بر سرت کنند، کی تو رو همچین کرده؟ اسباب زندگی کو؟» مرتیکه بنا کرد دست زدن، گفت: «آی گوساله رو باید آب بدی.» گفت: «خوب، من گوساله رو آب میدم، بگو ببینم کی تو رو همچین کرده؟» [مرد هم همه‏ی ماجرا را تعریف کرد] گفت: «خوب مرتیکه‏ی احمق، چرا گذاشتی تو رو همچین کنه؟ چرا گذاشتی اسباب و اثاثیه رو ببره؟» گفت: «ده، اونوقت گوساله میفتاد گردن من، باید آب می‏دادم.»

«قصه‏های مشدی گلین خانم– گردآوری ل.پ.الول ساتن- نشر مرکز»

مون بزرگ

یک- چرا این‏طوری شده که رمان‏ها و داستان‏ها دیگر غافلگیرمان نمی‏کنند؟ اصلا یادتان می‏آید آخرین بار که کتابی را دستتان گرفتید و همه چیز و همه کس را فراموش کردید و برای چند ساعت یا چند روز غرقِ دنیایِ کتاب و شخصیت‏ها و ماجراهایشان شُدید کِی بود؟ کتاب‏هایِ خوب دیگر نوشته نمی‏شوند؟ ما زیادی تنبل شده‏ایم و حال و حوصله‏ی چرخ زدن تویِ کتابفروشی‏ها و پیدا کردن و غرق شدن تویِ دنیایِ تازه‏ای را نداریم؟ یا اصلا همه‏ کتاب‏هایِ خوبِ زندگی‏مان را خوانده‏ایم و دیگر قرار نیست با کتابِ تازه‏ای هیجان زده بشویم؟ شبیه این است که حسابِ بانکی پر و پیمانی داشته‏ایم و مُدام ازش برداشت کرده‏ایم و حالا داریم تاوانِ دست اندازیِ پی در پی مان را پس می‏دهیم و هرچه هم جستجو می‏کنیم منبع درآمد تازه‏ای نیست که چیزی به حسابِ بانکی‏مان اضافه کند.

باز نااُمید نمی‏شویم، بینِ کتاب‏های دسته دوم، تویِ قفسه‏ی کتاب‏های خاک خورده‏ی گوشه‏ی کتابفروشی و بساطِ کتاب‏هایِ پهن شده‏ی کنارِ خیابان دنبالِ کتابِ تازه‏ای می‏گردیم و یک وقت‏هایی به کتابِ مهجوری می‏رسیم که شبیه رگه‏ی طلایی است که می‏تواند حسابِ بانکی‏مان را غنی و غنی تر کند و «مون بزرگ» از «آلن فورنیه» فرانسوی یکی از همین کتاب‏هاست.

دو- آلن فورنیه رمان «مون بزرگ» را در سال 1913 در فرانسه منتشر می‏کند، یک سال بعد در دسامبر 1914 در جنگِ جهانی اول کشته می‏شود و جنازه‏اش را هیچ‏وقت پیدا نمی‏کنند، اما مون بزرگ آن‏چنان شهرتی برای فورنیه به همراه می‏آورد که به تعبیر پیر بودافر اگر آلن فورنیه به زودی رخت از جهان برنمی‏کشید، شاید از بزرگترین نویسندگان قرن ما می‏شد چنان که دیگر اثر باقی مانده از او یعنی مکاتبات که شامل نامه‏هایی است که به دوستانش می‏نوشت از کیفیت کم نظیری در نویسندگی حکایت می‏کند. [این‏جا].

سه- داستان با ورود آگوستن مون به مدرسه و روستایی کوچک در فرانسه شروع می‏شود. آشنایی و همراهی مون با فرانسوا سورل، راویِ داستان و پسرِ مدرسه‏ی روستا که می‏تواند تصویری از نوجوانیِ خودِ فورنیه هم باشد منجر به ایجاد پیوند محکم و صمیمی بین آن دو می‏شود. روزی قرار می‏شود که مون پدربزرگ و مادربزرگ راوی را از ایستگاهِ راه‏آهن به خانه بیاورد اما راه را گم می‏کند و در مرز بینِ رویا و واقعیت واردِ قصرِ عجیبی -چیزی شبیه همان مدینه فاضله- می‏شود که در آن جشنِ عروسیِ فرانتس دوگاله، پسرِ صاحبِ قصر با دختری در پیش است که هنوز کسی او را ندیده است، اما جشنِ عروسی پیش از سر گرفتن به پایان می‏رسد، چون عروس به خاطرِ شکی که دارد تصمیم گرفته ماجرایِ عروسی را به هم بزند. مون پیش از ترکِ قصر با دختری به اسمِ «ایوون دوگاله» خواهر فرانتس روبرو می‏شود و همان‏جا شیفته‏ی او می‏شود. مون به خانه باز می‏گردد اما از این به بعد فقط منتظر فرصتی است که یک‏بارِ دیگر راه قصر را پیدا کند و دوباره ایوون دوگاله را ملاقات کند.

چهار- مهدی سحابی در مقدمه‏ی کتاب می‏نویسد: «این کتاب به زبانی حساس و تغزلی سرگذشت انسان‏هایی را به تصویر می‏کشد که با شور و بی تابی می‏کوشند از طریق مهر انسانی به اوج غنای احساسی و به کمالِ خویشتن دست یابند. این کوشش، در طولِ ماجرایی آکنده از مفاهیم نمادی، در دنیایی انجام می‏شود که با همه سادگی رقت انگیزش پر از کشمکش لحظه‏های امید و سرخوردگی، اندوه تنهایی و جذبه مهربانی، آسودگی و حسرت است، حسرت حالی که به نظر می‏رسد هر آن برای همیشه از زمان و مکان رخت بر می‏بندد اما هم‏چنان این امید هست که برگردد.»

انگار که فورنیه به ما می‏گوید هر انسانی فقط یک‏بار طعمِ خوش‏بختی را می‏چشد و باید آن لحظه را سفت و سخت بچسبد و ته مانده‏ی حلاوتِ و شیرینیِ همان یک‏بار را تا ته بچشد، با آگاهی از این‏که همین خوش‏بختی هم بالاخره فنا خواهد شد و همه‏چیز باز همان هیچِ گذشته خواهد بود.

پنج- «این شب که دلم می‏خواست بی هیچ ماجرایی بگذرد به نحو عجیبی بر من سنگینی می‏کند. زمان می‏گذرد و این روزی که دلم می‏خواست از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم‏کم به آخر می‏رسد. آدمهایی هستند که همه امیدشان، همه عشقشان و آخرین رمقشان به این روز بسته بوده. کسانی هستند که دارند می‏میرند و کسان دیگری که برایشان مهلتی به پایان می‏رسد و آرزو می‏کنند که ای کاش فردا هرگز نیاید. کسان دیگری هستند که فردا برایشان پشیمانی همراه می‏آورد. کسان دیگری هستند که خسته اند و این شب هیچ نمی‏تواند آن قدر دراز باشد تا خستگی را از تنشان در بیاورد. و من، منی که امروزم را هدر داده‏ام به چه حقی می‏توانم فردا را بخواهم؟»

شش- تناوب دائمی شادمانی و غُصه و لذت و دلشوره مون بزرگ را دارای تپش و بارِ احساسی شگرفی می‏کند که در کمترین کتابی با این همه تاثیر دیده شده است. رمانِ آلن فورنیه را یک بار در دهه‏ی چهل محمد مهدی داهی با عنوان «مُلن بزرگ» ترجمه و بنگاه ترجمه و نشرِ کتاب آن را منتشر کرده [این‏جا]، بارِ دوم مهدی سحابی در دهه‏ی شصت با عنوانِ «دوستِ من، مون» که بعد یعنی سالِ 81 نشر مرکز همین ترجمه را با ویرایش تازه و عنوان «مون بزرگ» دوباره منتشر کرد.

توبیاس هیل می‏گوید: «مون بزرگ را باید بیابید، حتی اگر مجبور شوید تمامِ کتابفروشی‏های شهر را زیر و رو کنید.»

+ ترجمه‏ی نوشته‏ای از توبیاس هیل درباره مون بزرگ [این‏جا].

«مون بزرگ- آلن فورنیه- ترجمه‏ی مهدی سحابی– نشر مرکز»

آقایِ برادر

آقایِ برادر هم رفت سربازی؛ کلا این روزها از در و دیوارِ خانه‏ی ما سرباز می‏ریزد و تویِ خانه جز درباره‏ی سربازی در موردِ موضوعِ دیگری حرف نمی‏زنیم. البته قرار بود که آموزشی‏اش همین تهران، بغلِ گوشِ خودمان باشد ولی امروز که برایِ پذیرش رفته بود باخبر شد که به خاطرِ امریه‏ای که برایِ بعد از دوره‏ی آموزشی دارد باید خودش را به پادگانِ نیروی دریایی بندر انزلی معرفی کند، حالا یک طرف من بودم که باید برایِ ادامه‏ی خدمت تا آخرِ هفته‏ی بعد خودم را به پادگانِ مراغه معرفی کنم و یک طرف آقایِ برادر که باید همین امشب می‏رفت انزلی.

برخلافِ من تجربه‏ی زندگی بیرون و جدا از خانه را ندارد و برایِ همه‏مان پذیرشِ جدا شدن‏ش از خانه کمی سخت بود و بیشتر از همه هم مامان که این اواخر تمامِ کارها و رفت و آمدها و حتی بیشتر تصمیم‏هایش را با همکاری و همراهی آقای برادر می‏گرفت و انجام می‏داد، آن‏قدر که وقتِ خداحافظی تویِ پارکینگِ خانه برخلافِ همیشه نتوانست جلویِ خودش را بگیرد و اگر سوار ماشین نشده بودیم و حرکت نکرده بودیم چه بسا سیل هم راه می‏افتاد.

تویِ ترمینالِ غرب نشسته بودیم و منتظرِ حرکت اتوبوسِ آقای برادر، بالایِ سرمان رعد و برق می‏زد. مامان تلفن کرد که: «تلویزیون داره انزلی رو نشون میده، داره بارون میاد، این بچه هم نکرد لباس گرم با خودش ببره.» 

طلسم

بعضی آدم‏ ها هم هستند که نمی فهمی چطور خودشان را به زندگیِ تو تحمیل می کنند، بعد آرام آرام تمامِ زندگیِ تو را کن فیکون می کنند و آخر سر به همان بی سر و صدایی که آمده اند می روند.

چهره یک مرد

باید آن دست‏های آلوده به خون را

به داوری مردگانی گذاشت که با خفقان او از پای درآمدند.

از مجموعه‏ی «انگیزه نیکسون کشی و جشن انقلابی شیلی– پابلو نرودا- ترجمه‏ی احمد کریمی حکاک- نشر چشمه»

عکس از [این‏جا].