خروس

تا پیش از خواندن « خروس » درباره ی ابراهیم گلستان فقط جسته و گریخته چیزهایی شنیده بودم. این که؛ مدتهاست مهاجرت کرده، شخصیت تند مزاج و تلخی دارد و بیشتر از همه درباره ی ارتباطش با فروغ و تاثیری که گلستان بر شعر فروغ گذاشته است ولی به هر دلیل سراغ کتابهایش نرفته بودم. حتی کتاب پر سر و صدای نوشتن با دوربین را که این قدر دوستان اصرار کردند بخوان نخواندم، اما وقتی خروس با آن طرح جلد ِ سرخش آن طور از میان کتاب ها به تو زل می زند و از همان جمله ی اول تو را به جهان داستانی غریبی دعوت می کند که زبانش به شعر هم پهلو می زند و می گویند تحت تاثیر ِ گلستان ِ سعدی هم هست دیگر نمی شود از خیر خواندنش گذشت. گلستان درباره ی داستان خروس در نامه ای به سردبیر گردون این طور نوشته است: « …ده سال پیش از انقلاب آن را نوشته بودم، احتمالا به صورت یکجور پیش بینی، و حس لزوم و وقوع غریب آن… » و همین نوشته ی گلستان در ابتدای کتاب راه را به تفسیر و توضیح های نمادین هم باز می کند، هر چند داستان در فضایی کاملا رئالیستی پیش می رود. راوی و همراهش که تا پایان داستان هم نام شان را نمی دانیم و به نظر می رسد از مهندسین شرکت نفت باشند مجبور می شوند بیست و چهار ساعتی را در جزیره ای که به نظر می آید جایی حوالی بوشهر باشد مهمان ریش سفید جزیره باشند، در این خانه خروسی با آوازهای مکررش و با انداختن چلغوز بر سر کله ی بزی که بر در ِ خانه نصب شده است، حاجی صاحبخانه و بقیه اهالی محل را عاصی کرده است. وقایع ابتدای داستان شرح حضور این دو نفر در خانه ی حاجی و کلنجار رفتن حاجی با خروس و بعد گرفتن و کشتن ِ خروس است و تمام این ها فقط مقدمه ی اتفاقی است که صبح روز بعد برای حاجی می افتد و داستان هم با گفتگوی راوی و همراهش درباره ی این اتفاق پایان می گیرد و عجیب این که داستان پایان قطعی ندارد و تا مدت ها خواننده را در خلسه نگه می دارد. خروس داستانی است که به قدر کافی قدر ندیده است، پس بخوانید و لذت ببرید و بدانید ابراهیم گلستان، آثارش و تاثیر و حقی که به گردن فرهنگ این مملکت دارد را نمی شود نادیده گرفت.

خروس/ ابراهیم گلستان/ نشر اختران/ چاپ اول ایران: تابستان 1384/ صد و ده صفحه/ هزار و پانصد تومان                                                            

تشکر می کنم…

اول این که؛ از بی بی سی فارسی بابت پخش کنسرت U2 تشکر می کنم که باعث شد بعد از مدتها ما هم در یک لذت موسیقیایی سهیم شویم. دوم این که؛ از باران تشکر می کنم که دعوت دیشب من را اجابت کرد و امشب هرچند کوتاه و کم بارید، فقط کاش می شد صدای قطره هایی که به پنجره ی این اتاق می خورد را اینجا بیاورم و شما را در لذت ِ شنیدن این صدا شریک کنم که امکانش نیست و نمی شود و سوم این که؛ امروز یک گربه ی کوچک وسط اتوبان با یکی از ماشین ها تصادف کرده، گوشه ای افتاده و در حال جان کندن بود و امکان هیچ کمک کردنی هم نبود، در نتیجه اینجا از کسی تشکر نمی کنم!

شکار روباه در زمستان

چند شب پیش نمایش شکار روباه را دیدم که پنج سال بعد از نمایش در مصر برف
نمی بارد و بعد از فیلم سینمایی ماهی ها عاشق می شوند بازگشت دوباره ی علی
رفیعی به تئاتر ایران است. شکار روباه که در بیست و هفتمین جشنواره ی بین
المللی تئاتر فجر برنده ی جایزه ی ویژه ی هیئت داوران شد حکایت به قدرت
رسیدن آغا محمد خان قاجار در ایران است. داستان نمایش از جایی شروع می شود
که سه نفر از خدمتکاران آغا محمد خان به جرم خوردن یک قاچ خربزه به مرگ
محکوم می شوند و همین سه نفر تصمیم می گیرند قبل از این که خودشان کشته
شوند آغا محمد خان را از پای درآورند، در اینجا داستان به عقب برمی گردد و
ما زندگی آغا محمد خان را از دوره ی کودکی دنبال می کنیم و وجوه مختلف این
شخصیت تاریخی را می بینیم. اصلی ترین ویژگی نمایش شکار روباه شاید این
باشد که کارگردان نگاه تک بعدی به شخصیت آغا محمد خان نداشته بلکه ابعاد
مختلف انسانی این شخصیت را نشان داده است و بازی فوق العاده ی سیامک صفری
باعث شده که تماشاگر با شخصیت آغا محمد خان همدردی هم بکند و توجه تماشاگر
را از دیکتاتور به سمت دیکتاتوری متوجه می کند. در جایی از نمایش آغا محمد
خان می گوید: « من خواجه ی حرمسرای خویشم…
» و کارگردان ما را متوجه اتفاقی می کند که در کودکی باعث عقیم شدن آغا
محمد خان شده و همین اتفاق باعث شده که تا پایان عمر دچار حس کینه و
انتقام جویی باشد. علی رفیعی در جایی گفته که فکر اولیه ی اجرای نمایش
شکار روباه هفده سال پیش به ذهنش رسیده است و حالا فرصت اجرای نمایش فراهم
شده است و عجیب این که حرفی که شکار روباه می زند تاریخ مصرف ندارد، به
خصوص صحنه ی انتهایی نمایش که صحنه ی تراژیکی هم هست جایی که آغا محمد خان
بعد از کور کردن چشم های لطفعلی خان زند و قتل عام مردم کرمان بر تخت
سلطنت می نشیند، تاجگذاری می کند و بعد می گوید: « …همه ی این ها برای حفظ مملکت بود. »

شکار
روباه را باید با دقت تماشا کرد، هرچند زمان طولانی اجرا- دو ساعت ونیم –
کمی تماشاگر را خسته می کند و قیمت بلیت نمایش کمی از حد متعارف دیگر
نمایش ها بیشتر است ولی اثری باشکوه است و این شکوه و جلال در تاروپود اجرا و اجزای نمایش تنیده شده است. حضور نزدیک به
شانزده بازیگر حرفه ای، بازیگرانی مثل افشین هاشمی، پانته آ بهرام، ستاره
اسکندری، هدایت هاشمی، هومن برق نورد و… روی صحنه طوری که هیچ کدام بر
دیگری برتری ندارد- به جز سیامک صفری – و طراح صحنه ی خیلی خوب نمایش که
کار خود دکتر رفیعی است از ویژگی های دیگر نمایش است. فقط من دلیل حضور
زنی که راوی داستان است را در طول نمایش متوجه نشدم، چون داستان به قدر
کافی گویا و روان جلو می رود ولی این که چرا این  هم قسمت هایی از داستان
را دوباره تعریف می کند را متوجه نشدم.

پی نوشت- یک: جایی از داستان سه
شخصیت نمایش که به نوعی نماینده ی عامه ی مردم هم هستند از علاقه ی آغا
محمد خان به شکار ورباه حرف می زنند و این که آغا محمد خان بعد از گرفتن
روباه زنگوله ای به گردن روباه می بست و او را رها می کرد، روباه با شنیدن
صدای زنگوله فکر می کرد سگ ها دنبالش افتاده اند و پا به فرار می گذاشت
ولی بعد از مدتی می فهمید که این صدای زنگوله از خودش است و دیگر هیچ کاری
نمی توانست بکند، نه می توانست شکار کند و نه می توانست جفتی برای خود
بگیرد، چون هم شکار با صدای زنگوله پا به فرار می گذاشت و هم روباه ماده
با صدای زنگوله به خیال این که سگ ها حمله کرده اند فرار می کرد و این طور
روباه تا آخر عمر تنها می ماند…

پی نوشت- دو:
بعد از نمایش که از تالار وحدت بیرون زدم و تا میدان فردوسی پیاده می رفتم
با خودم فکر می کردم هیچ سالی زمستان تهران تا این حد خشک و بی برکت نبوده
است، هیچ سالی…

چشمه

امروز از حوالی کریمخان رد می شدم، روی وایت برد معروف نشر چشمه این شعر مارگوت بیگل به چشمم خورد:

موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست

                                                           موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند.

دو پیش نهاد

یک- شاید با دیدن تیترهایی مثل؛ گفتگو با بازیگر یوزارسیف یا گزارش و عکس از خانه و زندگی بهنوش بختیاری اصلا قید خرید مجله را بزنید اما اگر طرح جلد کمی آشنایش نظرتان را جلب کند و شناسنامه ی مجله را بخوانید آن وقت متوجه می شوید که دوره ی جدید مجله ی ایران دخت با مدیر مسئولی محمد حسین کروبی و زیر نظر محمد قوچانی چاپ می شود. بعد از تجربه ی توقیف نیم روز من فکر می کردم احتمالا تا مدت ها در فضای مطبوعاتی ایران از محمد قوچانی و یاران چیزی نخواهیم دید اما ایران دخت چیز دیگری می گوید. ایران دخت به گفته ی محمد قوچانی در سرمقاله ی شماره ی اول دوره ی جدید مجله می خواهد تجربه ای تازه از پیوند زندگی مدرن باشد که سیاست مدرن تنها جزیی از آن است. ایران دخت مطالب خود را در سه سرفصل کلی ارایه می کند: مجله ی اول که مجله ی اجتماعی، علمی و فرهنگی است و قصدش بیشتر سرگرمی مخاطب و دادن خوراک فرهنگی و آگاهی به مخاطب طبقه ی متوسط است، مجله ی دوم که با نام جهان زنان خوانده می شود به جایگاه زنان در صنعت، مدیریت، اقتصاد و فرهنگ می پردازد و مجله ی سوم که نوعی نیازمندی هاست و بازارچه خانواده نامیده می شود پرویز گیلانی در نقش یک مصرف کننده ی حرفه ای و با شعار احترام گذاشتن به مصرف کننده ی آگاه ظاهر شده است. ایران دخت اگرچه مخاطب عام تری از طبقه ی متوسط را مخاطب خودش قرار داده است ولی از همان سر و شکل حرفه ای شهروند امروز برخوردار است.*

* آخرین شماره ی منتشر شده: ایران دخت/ دوره ی جدید/ شماره ی سه/ شنبه 3 اسفند 1387/ 100 صفحه/ هزار تومان

دو- دوره ی جدید مجله ی مردم و جامعه با سردبیری آرش خوشخو، علی میرمیرانی و امیر صدری بعد از جدایی از مجله ی چلچراغ چند هفته ای است که منتشر می شود. گرایش مردم و جامعه بیشتر به سمت مطالب فرهنگی و اجتماعی است. یکی از صفحات خواندنی مجله، صفحه ی کولی ها کنار آتش است که نویسندگان مردم و جامعه از چهار گوشه ی جهان مطلب می نویسند. بهاران بنی احمدی از پاریس، ساناز اقتصادی نیا از دوبی، مریم نبوی نژاد از تورنتو و آزاده عصاران از لندن از زندگی در هرکدام از این شهرها می گویند و هر از گاهی نویسندگان دیگری هم به آنها می پیوندند. مردم و جامعه تا اینجای کار شروع خوبی داشته و با گروه و سر و شکل حرفه ای منتشر می شود ولی هم چنان جا برای بهتر شدن دارد.

آخرین شماره  ی منتشر شده: مردم و جامعه/ شماره 49/ شنبه 3 اسفند 1387/ 68 صفحه/ هزار تومان

پی نوشت: این چند روز تعطیلی فرصت خوبی برای ورق زدن و خواندن این مجله های تازه است.

پنج فیلمنامه، پنج پایان

یک-
اتاق لیلا. شب. تو
لیلا
جلوی آینه نشسته است، پیرهن اعظم به تنش؛ و خود را آرام و باشکوه بزک می
کند؛ چشم ها را می کشد، و آنها درشت تر جلوه می کنند. لبها را رنگ می زند؛
و گونه ها را تغییر می دهد. مژه ها را صاف می کند و به گردن خود دست می
کشد؛ موها را به دو طرف می ریزد؛ و این ها همه آرام. اتاق نیمه تاریک است.
صدای در؛ لیلا بی حرکت می ماند، و با شکوه در آینه به خود می نگرد. صدای
در؛ لیلا سر بر می دارد. و اینک او اعظم است.
صدای مرد: اعظم…
لیلا لبخند می زند.
لیلا: در بازه.
در آهسته و آرام باز می شود و مردی به درون می آید درشت اندام. لیلا شمشیر را بالا می برد و فریاد کشان می زند.*
* حقایق درباره ی لیلا دختر ادریس/ بهرام بیضایی
دو-
هنوز هوا کاملا روشن نشده که پری و داداشی از کلبه خارج می شوند. پری می ایستد و به منظره کوه و رودخانه چشم می دوزد…
صحنه فیلمبرداری کنار مرداب نیزار و تپه… گروه فیلمبرداری در حال آماده ساختن صحنه:
صدای دستیار: حاضر باشن همه. حاضر… داداشی حاضری. صدا، دوربین، حرکت.
دوربین آرام و نرماز روی نیزار مرداب گذشته، به آن سو می رسد، داداشی در لباس سربازی، با گلوی پاره روی زمین افتاده است.
صدای داداشی: صفا یه روز حرف خوبی به من زد، گفت:
صدای
صفا
: آدم افتاده باشه زیر تپه، با گلوی پاره پاره که همین طور ذره ذره خون
ازش می ره تا تموم کنه… و اگر چند تا زن و بچه دهاتی با کوزه رو سرشون
بیان رد شن… آدم باید بتونه نیم خیز بشه، سرشو برگردونه تا ببینه چطوری
زن ها کوزه ها رو سالم به بالای تپه می رسونن…
داداشی در هیات سرباز، به سختی نیم خیز شده، سر بر می گرداند به کوزه بسرها نگاه می کند که در پشت تپه بالا می روند…*
* پری/ داریوش مهرجویی
سه-
چشمه، روز.
پیرزن گبه آبی را جمع می کند و کوزه را از آب چشمه پر می کند و به سمت کلبه برمی گردد.
پیرمرد: گبه خانم می آی گبه رو بشوریم؟
پیرزن: پاهام درد می کنه. دیگه نمی آم.
پیرمرد:
گبه خانوم سرمو بشکن، دلمو نشکن ( و چون گرگ زوزه می کشد ) تو منو دوست
نداری، بابات که نیست بیا فرار کنیم گبه خانوم. تو دروغ میگی، تو منو دوست
نداری.
پیرزن کوزه بر دوش به سمت کلبه می رود.
صدای دختر: پدرم ما
را نکشته بود. اما همه جا شایع بود که ما را کشته است. تا از این پس
خواهرانم در پی صدای گرگی دل و دین از دست ندهند. به همین خاطر از چهل سال
پیش ، هیچ کس از هیچ چشمه ای صدای قناری نشنیده است.
گبه سبز و آبی را آب با خود می برد.*
* گبه/ محسن مخملباف
چهار-
غروب. خارجی. کلبه
گیلانه مچاله شده از سرما روی تخت نشسته است. دکتر بیرون می آید.
دکتر: ننه گیلانه من دارم می رم…
گیلانه مات انگار حرف های او را نشنیده است.
گیلانه: یعنی میگی عاطفه نمی آد؟
دکتر کلافه به راه می افتد.
دکتر: برو تو، هوا بدجوری سرده.
گیلانه وا می رود.
صدای دور شدن ماشین دکتر دیده می شود.
واپسین دم غروب. داخلی. کلبه
تصویر
چرخیده تلویزیون که صحنه هایی از جنگ های مختلف را نشان می دهد. اسماعیل
نیمه هشیار چشم به آن دارد. صدای موسیقی کم کم با صدای انفجار در هم
آمیخته و حجمی غیر معمول می گیرد. اسماعیل چشمانش را بسته است. طنین
صداهای انفجار کشیده می شود.
واپسین دم غروب. خارجی. کلبه
گیلانه کز
کرده روی تخت نشسته است. مات به نقطه ای دور خیره مانده است. در نمایی
کاملا دور، کلبه و چراغ روشن آن دیده می شود. مه غلیظی از دوردست پیش می
آید و گیلانه و کلبه را در خود فرو می برد.*
* گیلانه/ رخشان بنی اعتماد، فرید مصطفوی، محسن عبدالوهاب
پنج-
مقابل خانه فیروزه. خارجی. روز
اعلا
زنگ خانه فیروزه را می زند، چندین بار. بی فایده است، کسی جواب نمی دهد،
غفوری کنار ریل منتظر اعلاست، اعلا هم چنان امیدوار زنگ می زند.
اتاق فیروزه. داخلی. روز
فیروزه
کنار پنجره نشسته است. صدای زنگ پیاپی شنیده می شود، در تردید است که آیا
جواب دهد یا نه، اما نه، جواب نمی دهد و باز صدای زنگ. سیگاری روشن می
کند، تصمیمش را گرفته، مشغول کشیدن سیگار می شود. صدای آخرین زنگ. اعلا بی
جواب می ماند، قطاری پر صدا می گذرد.*
* شهر زیبا/ اصغر فرهادی