روباه

جایی از نمایشِ شکار روباه علی رفیعی یکی از شخصیت هایِ نمایش از علاقه یِ زیادِ آغا محمد خانِ قاجار به شکار کردنِ روباه حرف می زند… آغامحمد خان هربار بعد از گرفتن روباه زنگوله ای به گردنِ او می بندد و او را رها می کند، روباه اول با شنیدنِ صدایِ زنگوله فکر می کند سگ ها دنبالش افتاده اند و پا به فرار می گذارد، ولی بعد از مدتی می فهمد که این صدایِ زنگوله از خودش است و آن وقت دیگر هیچ کاری نمی تواند بکند؛ نه می تواند سراغِ شکار برود و غذایی برایِ خودش جفت و جور کند و نه می تواند جفتی برایِ خود بگیرد و با روباه ماده ای نردِ عشقِ ببازد، چون هم شکار با شنیدنِ صدایِ زنگوله پا به فرار می گذارد و هم هر روباهِ ماده ای با شنیدنِ صدایِ زنگوله باز به خیالِ این که سگ ها حمله کرده اند فرار می کند و این طور روباه تا آخرِ عمر با زنگوله ای به گردن تنها می ماند، تنهایِ تنها.

من و خارپشت و عروسکم

امروز ننه جان رفته چهلم یکی از دوستانش. خیلی دلم می خواهد برای خارپشت یا عروسکم چهلم بگیرم؛ ولی آنها هیچ وقت نمی میرند. یک پای عروسکم را در می آورم و همان طور که با قیچی خردش می کنم و توی راه آب می ریزم، گریه می کنم. عروسک نشسته و با حسرت به خرده های پایش که یکی یکی نیست می شوند، نگاه می کند. ناگهان پشیمان می شوم؛ اما افسوس! دیگر پایی وجود ندارد. سه روز آزگار نجاری می کنم و برایش یک پای چوبی می سازم.

تازگی ها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رَج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم من را کتک زد. خاک بر سر بیشعور! این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو یونجه است.» گفت: «یونجه چه رنگی است؟» گفتم: «سبز است.» حالا هر چیز سبزی را می بیند، می خورد.

امروز خانم معلم روی تخته سیاه، یک مزرعه را می کشد تا ما هم توی دفترهایمان بکشیم. ناگهان می بینم که اسبم روی میز خانم معلم ایستاده و دارد تند تند علفهای مزرعه تخته سیاه را می خورد. توی دلم نفرینش می کنم و می گویم: «الهی ذلیل بشوی!» جلوی که می روم، می بینم که ذلیل شده است.

پسر همسایه مان سه سال است زندانی است. صدای گریه ی مادرش تمام اهل کوچه را می گریاند. پیش مادرش می روم و می گویم: «می خواهید یک حرف حسابی به شما بزنم؟» می گوید: «بله.» می گویم: «پسر شما از توکا و پرستو هیچ چیز کم ندارد. این ها هر دو آن قدر به میله های قفسهایشان فشار آوردند که میله ها از هم باز شدند و آنها هم آزاد.» فردا بعدازظهر که از مدرسه می آیم، همسایه مان جلوی خانه گوسفند قربانی کرده است. صدای پسر همسایه مان را می شنوم که بلند حرف می زند: «آره، همین جور میله ها را فشار می دادم. تا…»

امروز یک شاخه که شبیه تفنگ است از درخت می چینم. عروسک و خارپشتم دارند توی حیاط قدم می زنند. می گویم: «ایست.» اول بهتشان می زند و بعد که تفنگ را در دستم می بینند، پا به فرار می گذارند. هر دو شان را گلوله باران می کنم. بیچاره ها می افتند زمین. وقتی خاکشان می کنم، هنوز دست هایشان گرم است.

«من و خارپشت و عروسکم– نوشته ی راضیه دهقان سلماسی– تصویرهای فرشید مثقالی– کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان»

پی نوشت: آخرِ کتاب تاریخِ چهارم آذرماه سالِ پنجاه و هفت خورده است، چاپِ اولِ کتاب برای سال هزار و سیصد و شصت و سه است و این چاپی که من دارم و سال ها گوشه ی کمدم خاک خورده بود و تا دیروز نخوانده بودمش چاپ سوم و برایِ سالِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار است. کتابی که مرکز نگارش کانون پرورش فکری نوشته که آن را به خاطرِ بداعتِ سبک و قدرت تخیل نویسنده انتخاب کرده است و قبل از آن که کتابی برایِ کودکان یا نوجوانان باشد، به آدم هایی تقدیم شده که در عرصه ی ادبیات کودک و نوجوان قلمی زده اند یا حتی قدمی برداشته اند. کتابی که نمی دانم این سال ها باز هم کانونِ پرورش فکری کودکان و نوجوانان تجدید چاپ اش کرده یا نه… راستی یک دفعه چقدر دلم هوایِ آن فروشگاهِ کانون تویِ خیابانِ وزرا را کرد، یک زمانی کتاب هایِ خواندنی آنجا پیدا می شد شبیه همین کتابِ من و خارپشت و عروسکم.

درباره ی موراویا، آلبرتو موراویا

اگر بخواهیم برویم سراغِ زندگی نامه ی آلبرتو پینکرله؛ همان آلبرتو موراویا یِ خودمان تویِ مقدمه ی بیشتر کتاب هایی که از او در ایران ترجمه و منتشر شده اند می خوانیم که ایشان در 1907 در خانواده ای ثروتمند از اهالیِ رم به دنیا آمدند، در کودکی دچارِ بیماریِ سل استخوان شدند و تا شانزده سالگیِ شان در بیمارستان ها و آسایشگاه ها گذراندند و همین باعث شد که کلِ این دوران طولانی را با مطالعه و نوشتن پر کنند و آخرِ سر در هجده سالگی درست وقتی که دیگر بیماری شان به طورِ قطعی بهبود پیدا کرده بود اولین رمانِ شان بی تفاوت ها را نوشتند. در 1940 موراویا با الزا مورانته نویسنده ی رمان تاریخ که تویِ ایرانِ خودمان هم نشر نیلوفر با ترجمه ی منوچهر افسری چاپ اش کرده ازدواج می کند و می گویند رمانِ تاریخ حاصلِ اقامت نه ماهه ی این دو نفر در طویله ای در بالایِ یک کوه در زمانِ حکومت موسولینی در ایتالیاست.

از این مقدمه ی تکراری که بگذریم موراویا تقریبا به طورِ خستگی ناپذیری پا به پایِ تحولاتِ سیاسیِ اجتماعیِ ایتالیا در زمانِ خودش نوشته است و همه ی مسایل اجتماعی ایتالیا را در قصه ها، مقالات و سفرنامه هایش موردِ توجه قرار داده است. موراویا طیفِ وسیع و متنوعی از آثار و شیوه هایِ ادبی را از خودش به جا گذاشته است و در کارنامه اش از رمان و داستان کوتاه گرفته تا داستانِ کودکان، نمایش نامه، سفرنامه، مقاله و رساله به چشم می خورد. تویِ بازارِ کتابِ خودمان هم آلبرتو موراویا نویسنده ی تقریبا خوش شانسی است، همین الان اگر قفسه ی کتاب هایِ ایتالیایی تویِ یک کتابفروشی را نگاهی بیاندازید با دو تا رمانِ و نزدیک به ده مجموعه داستان از موراویا برایِ خواندن رو به رو می شوید و شما در هرکدام از رمان ها یا مجموعه داستان ها با موراویایِ تازه ای رو به رو می شوید، حالا سوال و این جاست که هرکدام از این رمان ها و مجموعه داستان ها چه حال و هوایی دارند و در چه فضایی سیر می کنند؟

رمان ها؛ یکی امیلی و پنه لوپه است که پیش تر [اینجا] درباره اش نوشته بودم و روایتِ تازه ای است از اودیسه اثر هومر حماسه سرای یونان باستان؛ ماجرایِ فیلمنامه نویسی که در حال نوشتنِ فیلمنامه ای اقتباسی است از زندگیِ اولیس و همسرش پنه لوپه و در طولِ نوشتنِ فیلمنامه کم کم متوجه می شود که امیلی همسرش از او متنفر شده و دیگر علاقه ای به زندگی با او ندارد، ژان لوک گدار از رویِ این رمانِ موراویا فیلمی با بازی میشکل پیکولی و بریژیت باردو ساخته است. دومی هم رمانِ دلتنگی است که البته من نخوانده ام ولی آن طور که شنیده ام روایتِ زندگیِ یک مردِ نقاش است و ارتباطش با دختری به نام سیلویا، موراویا در رمان هایش بیشتر به تجزیه و تحلیل روان شناسانه ی شخصیت ها می پردازد و زوایایِ پنهانِ روحِ شخصیت ها را برایِ خواننده عیان می کند.

مجموعه داستان ها؛ این جا دیگر انتشارات کتاب خورشید سنگ تمام گذاشته و تقریبا دارد بیشتر داستان هایِ کوتاهِ کارنامه ی موراویا را با تقسیم بندیِ موضوعی ترجمه و چاپ می کند؛ اول دو مجموعه ی من که حرفی ندارم و آدم بدشانس که عنوان فرعی داستان های رُمی یا دو مجموعه ی داستان های رُمی نو و همه کاره و هیچ کاره، که داستان هایِ واقع گرا و رئالیستی موراویا را شامل می شوند. تویِ این داستان ها موراویا طیفی رنگارنگ از آدم هایِ اجتماع را با طنزی تلخ کنار هم می گذارد و تصویری درخشان از زندگیِ حاشیه ایِ مردم رُم ترسیم می کند، بسیاری از شخصیت های این داستان ها آدم هایِ حاشیه اجتماع اند، بی سرپناه اند و با صدقه روزگار می گذرانند. در این داستان ها موراویا فساد اخلاقی و اجتماعی و ناکامی هایِ جنسی و حتی نکبت هایی را که ایتالیا در دوران فاشیسم با آنها دست به گریبان بود را منعکس می کند و سعی می کند تصویر دقیقی از ایتالیایی ارائه کند که تازه از چنگ فاشیسم رها شده است.

بعد می رسیم به دو مجموعه ی یک چیز به هرحال یک چیز است و دیوار و شمعدانی که مجموعه ی چهل و چهار داستان اند که شیوه ی روایتِ همه ی آنها اول شخص است؛ چهل و سه داستان از زبانِ یک انسان و داستانِ چهل و چهارم از زبانِ یک سگ روایت می شود. در این داستان ها موراویا معنا و مفهوم «چیز» هایی را که انسان با آن در ارتباط است وارد داستان ها می کند، این بار موراویا برخلاف داستان های رُمی به جای دنیایِ بیرونی درونِ انسان را می کاود و ذهنیت، اندیشه، تخیل و رویای انسان را هم به عنوان جزئی از واقعیت به داستان هایش راه می دهد یعنی اگر در مجموعه داستان های رُمی و رُمی نو انسانِ متوسطِ درگیرِ سختی ها، محرومیت ها و پیچیدگی هایِ اجتماعِ مدرن را می دیدیم، این جا انسان به جایِ دنیایِ بیرون پا به دنیایِ دورنِ خودش می گذارد.

موراویا در دهه ی چهل شروع به نوشتنِ داستان هایِ سورئالیستی می کند و حالا ما آنها را در سه مجموعه ی گوساله دریایی، خوشبختی در ویترین و دگردیسی در ضیافت می خوانیم. داستان هایی که موراویا در دهه ی چهلِ میلادی و زمانِ سلطه ی فاشیسم در ایتالیا برایِ فرار از سانسور رژیم شروع به نوشتنِ آنها کرد و از داستان هایِ رئالیستی پیشین که عموما به انتقاد از طبقه ی متوسطِ جامعه ایتالیایی می پرداخت فاصله گرفت. موراویا در این داستان ها با به کارگیری جنبه های نمادین و تمثیلی در انتقاد از حکومتِ فاشیستی موسولینی قدرتِ تخیلی قویِ و اعجاب آورِ خودش را به نمایش می گذارد.

موراویا یک مجموعه داستان به شدت خواندنی دیگر هم دارد به اسمِ یک زندگی دیگرکه اینجا با یک قطع کوچک و جمع و جور منتشر شده؛ مجموعه ی بیست و هشت داستان که راویِ تمامِ داستان ها یک زن است، همه ی این زن ها در موقعیت هایی روزمره و به شدتِ خاص گرفتار شده اند. درباره ی موراویا می گویند که بعد از تولستوی فقط موراویا توانسته است زن ها را در داستان هایش به خوبی توصیف کند.

موراویا جایی گفته بود هدفش فقط و فقط نوشتن است، فارغ از هر گونه و سبک ادبی.

نمایه موراویا:

1- امیلی و پنه لوپه– ترجمه ی پرویز شهدی– انتشارات دشتستان

2- دلتنگی– ترجمه ی فرامرز ویسی– انتشارات افراز

3- من که حرفی ندارم– مجموعه داستان های رُمی- ترجمه ی رضا قیصریه– کتاب خورشید

4- آدم بدشانس– محجموعه داستان های رُمی- ترجمه ی مژگان مهرگان– کتاب خورشید

5- یک چیز به هرحال یک چیز است– ترجمه ی اعظم رسولی– کتاب خورشید

6- دیوار و شمعدانی– ترجمه ی اعظم رسولی- کتاب خورشید

7- گوساله دریایی– ترجمه ی رضا قیصریه، هاله ناظمی– کتاب خورشید

8- خوشبختی در ویترین– ترجمه ی اعظم رسولی، هاله ناظمی، مژگان مهرگان– کتاب خورشید

9- دگردیسی در ضیافت– ترجمه ی اعظم رسولی، هاله ناظمی، مژگان مهرگان– کتاب خورشید

10- داستان های رُِمی نو– ترجمه ی زهره بهرامی– نشر نی

11- همه کاره و هیچ کاره– ترجمه ی زهره بهرامی– نشر چشمه

12- یک زندگی دیگر– ترجمه ی هاله ناظمی– نشر هرمس

این پست اسمی ندارد!

فردا؛ همین کلمه ی فردا چه حسی برایِ تان دارد؟ چرا فکر می کنیم فردا ها مثلا با خودشان اتفاقاتِ مهم، خارق العاده، لذت بخش و بزرگی را همراه خواهند آورد؟ چرا فردا با خودش وعده ی اتفاقاتِ شیرین و رنگی را همراه می آورد ولی هر روزِ ما دارد در سکونِ ملال آورِ عادت، تنبلی و بطالتِ روزافزون می گذرد؟

شبیهِ آدم هایِ بیچاره ای شده ایم که منتظرند شانس مثلِ سنگی آسمانی بر سرشان ببارد.

چه خواب هایی

– «من تا کی باید دعوا ها و بگو مگو هایِ این دو نفر رو تویِ خونه تحمل کنم؟»

– «تا وقتی یک نفرِ دیگه واردِ زندگیِ ات بشه؛ این بار باید خودت واردِ دعوا و بگو و مگو با اون بشی.»

.

.

.