دهلیز

دهلیز

باید اعتراف کنم که دیشب وقتِ دیدنِ «دهلیز»، اولین فیلم بهروز شعیبی درست تویِ صحنه ای که رضا عطاران و پسرش تویِ حیاطِ زندان فوتبال بازی می کنند گریه ام گرفت؛ برخلافِ همیشه که فیلم ها را با فاصله می بینم و هربار که این قدر احساساتی می شوم به خودم گوشزد می کنم داری فیلم می بینی و قرار نیست این قدر درگیرِ دیدنِ فیلم بشوی، دیشب وقتِ دیدنِ فیلم نشد خودم را کنترل کنم و تویِ تاریکی سینما اشکم سرازیر شد.

دهلیز البته بخصوص در نیمه ی اول ریتمِ بسیار کندی دارد، اتفاقاتی پشتِ سرِ هم می افتد که فیلم دلیل اش را برایِ مان نمی گوید و همین ممکن است برایِ تماشاگرِ کم حوصله ی این سال هایِ سینمایِ ایران که عادت کرده فیلم همه چیز را واضح و مستقیم برایش بگوید اذیت کننده باشد -و اصلا شاید یکی از دلایلِ فروش پایین تر دهلیز نسبت به بقیه ی فیلم هایِ رویِ پرده هم همین باشد- اما اگر کمی صبر داشته باشید فیلم در نیمه ی دوم خیلی آرام و بدونِ تاکیدِ زیاد دلیلِ تمامِ اتفاقاتِ نیمه ی اول را یک به یک توضیح می دهد.

دهلیز بخشِ زیادی از گرما و جذابیتش را از حضورِ بازیگر خردسالش -محمدرضا شیرخانلو- می گیرد و ضمنا یکی از معدود فیلم هایی است در سینمایِ ایران که به ارتباطِ بین یک پدر و پسر پرداخته است و نتیجه اش فیلمی شده که به قولِ محسن آزرم عزیز به دیدنش می ارزد، بسیار می ارزد.

Advertisements

کی از همه باحال تره!

مسابقه راه افتاده، مسابقه ی بامزه بودن؛ کجا؟ نه فقط تویِ کامنت دونیِ وبلاگ ها، پایِ استتوس هایِ فیس بوک، پایِ نت هایِ گوگل پلاس، بینِ توییت هایِ توییتر و هر شبکه ی اجتماعی دیگری، حتی تویِ بحث هایِ جدیِ سرِ کلاسِ درس… کی تیکه هایِ بامزه تری تویِ آستینش داره؟ کی می تونه جوابی بده که هم خیلی خاص به نظر بیاد و هم به ذهنِ احد الناسِ دیگه ای نرسیده باشه؟ کی می تونه وسطِ بحث بقیه رو بیشتر بخندونه؟ کی می تونه تویِ تیکه پروندن و حاضر جواب بودن باحال تر و کول تر از بقیه به نظر بیاد؟

اعتراف می کنم هیچ وقت در مقابلِ این دسته از آدم ها هیچ حرفی برای زدن و هیچ جوابی برایِ گفتن نداشتم و حتی در جمعِ دوستانم هم هیچ وقت آدم بامزه ای نبوده و نیستم، ولی الان احساس می کنم دارم از قافله ی بامزه ها عقب می مانم، مثلا بارها پیش آمده سرِ کلاس بحث به همین تکه پرانی و حاضر جوابی هایِ مثلا بامزه رسیده و در حالی که همه دارند خودشان را تکه پاره می کنند که مغزشان حرفِ بامزه تری را از دهان شان بیرون بیاندازد، بنده ساکت نشسته ام و فقط نگاه شان می کنم یا لبخند می زنم تا یک دفعه یک کدام شان یادش بیاید مثلا ده دقیقه ای است که من حرفی نزده ام و مثلا رو کند به استاد که مسعود خیلی ساکت نشسته یا مسعود تو چرا حرفی نمی زنی یا مسعود از یک چیزی ناراحت شده که حرفی نمی زند…

ولی واقعا نمی دانم چطور باید تویِ مسابقه ی تیکه ی باحال انداختن و بامزه به نظر رسیدن شرکت کرد، واقعا نمی دانم!