جیمز، من، رولد دال و هلوی غول پیکر

جیمز و هلوی غول پیکر، داستانی بود که زمانی که من کودک بودم به صورت دنباله دار در کیهان بچه ها چاپ می شد. جیمز هنری تراتر تا چهار سالگی با پدر و مادرش در خانه ای کنار دریا زندگی می کرد اما بعد از این که یک کرگدن پدر و مادرش را خورد مجبور شد با عمه های بد جنسش زندگی کند. جیمز روزگار سختی داشت تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد که جیمز را به سفری باور نکردنی به همراه یک ملخ پیر، یک کرم خاکی، کفشدوزک، هزار پا و کرم شب تاب با یک هلوی غول پیکر فرستاد تا برای همیشه از شر دو عمۀ بدجنسش راحت شود.
من این داستان را هر هفته در کیهان بچه ها می خواندم و منتظر بودم ببینم سرنوشت جیمز و دوستانش در این سفر به کجا میرسد تا اینکه چند وقتی جیرۀ کیهان بچه هایم قطع شد و ماجراهای سفر جیمز را از دست دادم اما همچنان گاهی وقتها به جیمز فکر می کردم.
چند وقت پیش که رفته بودم فروشگاه نشر چشمه بین قفسۀ کتابهای کودک- من معمولا وقتی کتابفروشی میروم حتما یکی دو تا کتاب کودک برای کودک درونم می خرم، بله من هنوز هم کتاب کودک می خوانم- چشمم به این عنوان افتاد: هلوی غول پیکر. کتاب را برداشتم و ورق زدم…
بله این همان جیمز بچگی های من بود که آرزو می کردم کاش من به جای او با یک هلو سفر می کردم. کتاب را همان جا خریدم و بعد فهمیدم رولد دال، نویسندۀ این کتاب از موفق ترین نویسندگان کتابهای کودک و نوجوان در دنیاست که اتفاقا اکثر آثارش به همت نشر مرکز به فارسی هم ترجمه شده اند.
کتاب همین جور توی نوبت مانده بود تا بخوانمش و فرصت نمی شد. تا اینکه دو سه شب پیش شروع کردم به خواندنش و این شبها تا ذره ای از ماجراهای سفر جیمز را نمی خواندم خوابم نمی برد. عاشق این قصه ها هستم که با یکی بود یکی نبود شروع می شود و آخر قصه همه چیز به خیر و خوشی پایان می گیرد، آدم بدها به سزای اعمالشان می رسند و آدمهای خوب خوشبخت می شوند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی پایان می گیرند.
جیمز کودکی من که بالاخره در پایان سفرش به آمریکا رسید و خوشبخت شد و برای همیشه توی هستۀ همان هلویی که با آن مسافرت کرده بود زندگی کرد. حالا شب ها راحتتر می خوابم چون حداقل می دانم که جیمز بچگی های من زندگی فلاکت بارش تمام شده و حالا خوشبخت است.
هی! جیمز! دیگه نگرانت نیستم.
پ-ن: همین الان رفتم از کتابفروشی سر کوچه دو تا دیگه از کتابهای رولد دال رو خریدم. ماتیلدا و چارلی و کارخانۀ شکلات سازی. به زودی از تجربه های این دو کتاب هم برایتان می گویم.
راستی شما هم کتاب کودک می خوانید؟؟
نه!!! من پیشنهاد می کنیم کتاب کودک بخوانید… حتما بخوانید.
دربارۀ رولد دال: رولد دال نویسندۀ نروژی تبار انگلیسی به شیوه ای طنزآمیز و بدیع و در فضایی آمیخته با تخیل و واقعیت و استعاره به طرح مسایل تربیتی اجتماعی نسل جدید می پردازد. سبک نگارش او بسیار غنی و مفرح است. قصه های دال لحنی تند و تهاجمی و در عین حال شیرین و پرکشش دارد. از آثار او می توان به چارلی و کارخانۀ شکلات سازی، ماتیلدا، جادوگرها، خانواده آقای ابله، آقای روباه شگفت انگیز و .. نام برد. اغلب آثار رولد دال را در ایران نشر مرکز چاپ کرده است.
هلوی غول پیکر/ رولد دال/ ترجمۀ ساغر صادقیان/ کتاب مریم ( وابسته به نشر مرکز)/ چاپ سوم/ صد و سی صفحه/ هزار و چهارصد تومان

خانم عروس، آقای داماد

وسط یک جشن عروسی، بین اون همه شلوغی و سر وصدا وقتی به چهرۀ عروس و داماد نگاه می کنم با خودم فکر می کنم که این عشق تا کجا باقی می ماند؟؟ یعنی ده سال بعد، نه پنج سال بعد که کم کم سر و کلۀ بچه ها هم وسط این زندگی پیدا شده هنوز چیزی از اون عشق علاقه، چیزی از اون شور و حرارت روز اول باقی مونده؟؟ یا زندگی زناشویی هم کم کم به چیزی مثل وظیفه، مثل یک عادت تبدیل شده؟؟ با خودم فکر می کنم که این عروس و داماد ده سال دیگه هنوز به خودشون فکر می کنند یا اینکه وسط های و هوی بچه ها و خرج خونه و شهریه مدرسۀ بچه ها و هزار تا چیز دیگه کم کم دارند خودشون رو هم فراموش می کنن. با خودم فکر می کنم اون قول و قرارهای روز اول، اون تعهد ها تا کجا ادامه پیدا می کنند؟؟ و اینکه اگر یک روز این چهره های خندان امروز از هم خسته بشوند چه اتفاقی می افتد؟؟
گاهی وسط اون همه چهرۀ خندان، وسط اون همه شادی و صدای خنده آرزو می کنم کاش این شادی ادامه پیدا می کرد و تا وسط کوچه و خیابان و تا وسط زندگی روزمره مان کشیده میشد. شاید با آن همه شادی امروز حال دیگری داشتیم…

این سه کتاب

یک- کنسرت تارهای ممنوعه
حسین مرتضاییان آبکنار
نشر آگه
صد و هشت صفحه/ پانصد تومان/ چاپ اول: 1378
کنسرت تارهای ممنوعه اولین مجموعه داستان حسین مرتضائیان آبکنار که توسط نشر آگه در قالب مجموعه شهرزاد به چاپ رسیده است و مجموعۀ هشت قصه است به نامهای: آن شب ماه نبود، حفاظ سرد، مینای من، کنسرت تارهای ممنوعه، داستان رحمان، منظر، کالبد شکافی یک شخصیت داستانی و مسئله. مجموعۀ شهرزاد مجموعه ای بود برای چاپ اولین مجموعۀ داستان نویسندگان به انتخاب و پیشنهاد هوشنگ گلشیری که در زمان حیاتش سه کتاب از این مجموعه را نشر آگه چاپ کرد که کتاب فوق هم یکی از آنهاست. از بین داستانهای این مجموعه, داستان رحمان فضایی جنگی دارد و به نظر من داستان رحمان به همراه حفاظ سرد و مینای من از بهترین داستانهای این مجموعه اند.

دو- عطر فرانسوی
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر قصه
هشتاد و شش صفحه/ هشتصد تومان/ چاپ اول: 1382
مجموعۀ نه داستان کوتاه به نامهای: تخته سنگ، عطر فرانسوی، پیراهن سه شنبه، کوچۀ شهید، تانک، توی خونه صداش می کنیم نازی، کاش اعدام شده بود، رمان همشاگردی ها، یک داستان زن پسند. طرح جلد کتاب هم کار اردشیر رستمی است.
قسمتی از داستان تخته سنگ: اگر یکی از روزهای دی ماه سوار ماشین بشوی و در جاده به سمت چالوس پیش بروی و خوب سمت راستت را نگاه کنی، نزدیکی های کلاه فرنگی ها، سر پیچی از این پیچ های بسیار، به تخته سنگ کوچکی بر می خوری که روی سطح صافش که با اندکی زاویه رو به توست، نوشته شده « مانی، ترانه، پیوندتان مبارک» و تو نه می دانی مانی کیست و نه ترانه…

سه- عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان!
حسین مرتضائیان آبکنار
نشر نی
هشتاد و سه صفحه/ دو هزار تومان/ چاپ اول: 1385
اولین رمان مرتضائیان آبکنار یک رمان است با زمینۀ جنگ. داستان حوالی سال شصت و هفت اتفاق می افتد و ابتدای رمان آمده که تمام صحنه های این رمان واقعی است. از آن کتابهایی است که پیشنهاد می کنم حتما بخوانید، آن هم نه یک بار چندین بار… کتاب طوری است که خیلی راحت در زمان کوتاهی خوانده می شود. من دیشب یک نفس این هشتاد و سه صفحه را خواندم.
قسمتی از فصل پنجم کتاب: به جادۀ اصلی که پیچیدند، راننده گفت: یا اباالفضل!… اینجا رو!
دو طرف جاده، پر از سرباز بود. بدون اسلحه، بدون تجهیزات، حتا بدون لباس!
تا چشم کار می کرد سرباز بود و افسر و درجه دار، که با شلوارهای خاکی و پای برهنه و زیر پیراهن های سفید چرک، کنار جاده ولو بودند.

ای قصه گو، قصه ای بهتر بنویس…

مدتهاست می خواهم قصۀ دختر هفده، هجده ساله ای را بنویسم که عاشق مرد پنجاه ساله ای شده است. دختر شب و روز به مرد فکر می کند اما هیچ نمی گوید… دختر از عشقش به مرد چیزی نمی گوید اما مرد می داند، از نگاههای دختر همه چیز را می فهمد. مرد خودش دختری همسن و سال دختر قصۀ من دارد. دختر قصۀ من مدام سر راه مرد قصه قرار می گیرد و مرد مدام از دختر فرار می کند.*

می دانم شاید سوژه ام زیادی تکراری باشد، شاید زیادی خام و احساساتی است اما می خواهم این سوژۀ تکراری را از صافی ذهن خودم رد کنم. هنوز خط و ربط ماجراها برایم مشخص نیست، اصلا نمی دانم این آدمها کی هستند؟ کجایند؟ و چطور به هم مربوط می شوند. فقط تصویر گنگی دارم از مردی که می داند دختر هفده، هجده ساله ای مدام به او فکر می کند…
می خواهم از همین امروز نوشتن اش را شروع کنم، می خواهم یک قصۀ زمینی بنویسم. اگر کار نوشتن ام به جاهای خوبی رسید حتما خبرتان می کنم.
شما پیشنهادی ندارید؟؟؟
*تمام حقوق مادی و معنوی این سوژه متعلق به خودم است و لاغیر!!8