یکی کم بود، دو تا شد، ناشکری کردیم سه تا شد!!!

یک- گل های معرفت « مجموعۀ سه داستان »/ اریک امانوئل اشمیت/ ترجمۀ سروش حبیبی/ چاپ سوم زمستان 1385/ صد و شصت و هشت صفحه/ هزار و پانصد تومان
ظاهرا اریک امانوئل اشمیت تبدیل به تب جدید بازار کتاب ایران شده است. نشر قطره چند نمایشنامه اشمیت را مثل خرده جنایت های زن و شوهری، نوای اسرار آمیز و مجموعه داستان یک روز قشنگ بارانی را با ترجمه شهلا حائری چاپ کرده و چند تا از نمایشنامه های اشمیت در تئاتر شهر روی صحنه رفته اند. دو تا از داستان های این مجموعه یعنی « ابراهیم آقا و گلهای قرآن » و « اسکار و بانوی گلی پوش » با ترجمه های دیگری هم منتشر شده اند. وجه اشتراک سه داستان این مجموعه که سروش حبیبی آنها را در کنار هم ترجمه کرده وجود نوعی عرفان در زمینه سه فرهنگ مختلف است. در داستان میلارپا عرفان بودایی، در داستان ابراهیم آقا و گلهای قرآن نوعی عرفان اسلامی و تصوف و در داستان اسکار و بانوی گلی پوش نوعی عرفان مسیحی وجود دارد و در هر سه داستان یک پیر یا مراد شخصیت اصلی قصه را که یک نوجوان است خواسته یا نا خواسته راهنمایی و همراهی می کند.
بین سه داستان این مجموعه من فقط داستان سوم یعنی اسکار و بانوی گلی پوش را دوست داشتم.


دو- دوست بازیافته/ فرد اولمن/ ترجمه ی مهدی سحابی/ نشر ماهی/ چاپ اول: بهار 1386/ صد و دوازده صفحه/ هزار و دویست تومان
نشر ماهی که با چاپ کتاب همنام جومپا لاهیری و مجموعه بچه های بدشانس فعالیت خود را شروع کرد، در همین مدت کوتاه فعالیت کارنامه پرباری برای خود دست و پا کرده است. کتاب دوست بازیافته که ظاهرا سالها قبل توسط نشر دنیای نو چاپ شده بود حالا توسط نشر ماهی در قطع جیبی چاپ شده، از آن کتابهای کوچک و جمع و جوری است که همه جا می توانید همراه خود ببرید، خواندن کتاب هم وقت زیادی نمی گیرد.
داستان دوستی دو پسر نوجوان در آلمان زمان جنگ جهانی دوم که یکی یهودی است و دیگری از خانواده ای اشرافی که ظاهرا دستی در حکومت دارند، داستان را یکی از همشاگردیها که دچار تبعید و مهاجرتی ناخواسته شده تعریف می کند و ضربه ی اصلی در جملات آخر کتاب به خواننده وارد می شود.
وقتی جمله های آخر کتاب را می خواندم تا مدت ها نگاهم روی سطر آخر کتاب ثابت مانده بود.


سه- هنگامه آرایان و باران « دو نمایشنامه »/ غلامحسین ساعدی/ نشر ماه ریز/ چاپ دوم: 1384/ نود و شش صفحه/ نهصد تومان
کارهای ساعدی از آن کارهایی است که همیشه دوست داشتم بخوانم ولی پیدا نمی کردم. تا اینکه متوجه شدم نشر ماه ریز تعدادی از نمایشنامه های ساعدی مثل « لال بازی ها »، « آی با کلاه، آی بی کلاه » و همین مجموعه حاضر را در قطع جیبی و مجموعه عزاداران بیل را در مجموعه ای با نام تصویر+داستان چاپ کرده، رفتم و همه ی کارهایش را خریدم. عزاداران بیل را همان موقع خواندم ولی تا همین دیشب سراغ نمایشنامه هایش نرفته بودم. دیشب دو نمایشنامه « هنگامه آرایان و باران » را دست گرفتم و خواندم. ویژگی اصلی بعضی کارهای ساعدی که من خوانده ام فضای وهم آلود و کابوس واری است که بعضی وقتها مثل مجموعه عزاداران بیل به رئالیسم جادویی هم می رسد. در نمایشنامه « هنگامه آرایان » دو مرد وارد خانۀ نویسنده ای می شوند و از او می خواهند که برایشان نمایشنامه ای بنویسد، هرچه نویسنده می خواهد در نمایشنامه ای که به اجبار برای آن دو مرد می نویسد به واقعیت های تلخ اشاره کند، آن دو نویسنده را مجبور می کنند که داستان حتما باید فضای شادی داشته باشد و دست آخر هم نویسنده به اجبارهای دو مرد تن می دهد و نمایشنامه اش را با یک رقص شاد تمام می کند. نمایشنامۀ ساعدی به واقعیت تلخی اشاره می کند که حتما خود او هم در دورۀ خودش با آن روبرو بوده است. این که از هنرمند می خواهند چشم روی واقعیتها ببندد و همه چیز را گل و بلبلی ببیند حقیقت تلخی است.
کاش می شد بقیه کارهای ساعدی را هم بخوانم ولی هرچه می گردم چیزی پیدا نمی کنم…
مرتبط:
دیدار با اریک امانوئل اشمیت

خلوت، خواندن، آدم ها، نوشتن

گاهی چیز هایی می خوانی که به وجدت می آورد، گاهی نوشته هایی می خوانی از آدم هایی که در کار خودشان صاحب نام و کار درست اند ولی خواندن نوشته هایشان لذتی دیگر دارد.
یکی از این آدم ها کیومرث پور احمد است که من شیفته ی نوشته های گاه و بیگاهش در مجله ی فیلم و کتاب عزیز « کودکی نیمه تمام » هستم…
یکی دیگر سروش صحت است که  خواندن نوشته هایش  خیلی جذاب تر از دیدن سریال طنز چارخونه است، هنوز مزه ی نقدی که سروش صحت برای فیلم نفس عمیق نوشته بود زیر زبانم مانده است…
و آخری فرهاد توحیدی است که صفحه ی یادداشت های یک فیلمنامه نویس اش در مجله ی فیلم انگار روحی دیگر به مجله بخشیده است…
توحیدی در انتهای یادداشت اش در شماره ی دی ماه مجله فیلم نوشته است:
« یک اتاق خلوت که پنجره اش به آن چه دوست می داری گشوده شود، توقع بزرگی نیست. »

مرغابی وحشی

دیشب نمایش مرغابی وحشی را در سالن چهارسوی تئاتر شهر دیدم. مرغابی وحشی شاید اجرایی معمولی از نمایشنامه ی مرغابی وحشی هنریک ایبسن که می گویند سخت ترین نمایشنامه ی ایبسن برای اجراست باشد ولی به قدر کافی قانع کننده است. صدای خنده های تماشاگران در نیمه ی اول نمایش به مدد بازی خوب «سیامک صفری» در نقش « الد اکدال » و بعد سکوت تماشاگران از نیمه نمایش به بعد دقیقا از جایی که کشمکش بین آدم های نمایش شکل بحرانی تری به خود می گیرد و بازی های خوب « هومن برق نورد » و « الهام پاوه نژاد » و تشویق های پر شور تماشاگران بعد از پایان نمایش یک بار دیگر مهارت نادر برهانی مرند را در اقتباس از نمایشنامه های خارجی و ارتباط با مخاطب حتی مخاطب عام کمتر تئاتر دیده نشان می دهد.

 

مرتبط: وبلاگ گروه تئاتر معاصر

پی نوشت- یک: چقدر با شکوه بود لحظه ای که به خواهش نادر برهانی مرند همه ی تماشاگران یک دقیقه به یاد اکبر رادی سکوت کردند.

پی نوشت- دو: خیلی دلم می خواهد ملاقات با بانوی سالخورده ی حمید سمندریان را ببینیم ولی جیب مبارک فعلا اجازه نمی دهد! تا ببینیم چه پیش آید…

حال خوش

لحظه هایی هست که بی هیچ دلیلی حال خوشی نداری. نه خودت می فهمی دردت چیست، نه دیگری…
با خودت شعر فروغ را زمزمه می کنی:
« هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودال می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد »

با خودت زمزمه می کنی: هیچ صیادی
بی هیچ دلیلی…

دیالوگ- دو

در دیالوگ قبلی گفته بودم که این پست قرار است اول هر ماه ادامه داشته باشد. یکجور جمع بندی کارهایی است که انجام داده ام، فیلم هایی که دیده ام، کتابهایی که خوانده ام و کارهایی که تصمیم دارم انجام بدهم. نیاز به توضیح بیشتری نیست؟ پس شروع می کنیم:

الف- فیلم ها:
یک- اقلیما (محمد مهدی عسگر پور): فیلم ترسناکی که نمی ترساند، فیلم معناگرایی که نمی تواند حرفهایش را منتقل کند، یک فیلم بی جاذبه و یک تجربه ناموفق بعد از فیلم نسبتا خوب قدمگاه.
دو- غیر منتظره (محمد هادی کریمی): کارگردانی که قبلا فیلمنامه نویس بوده، یک بازیگر تازه از راه رسیده به نام دانیال عابدی که معلوم نیست چرا عده ای سعی دارند او را گلزار بعدی سینمای ایران بدانند، یک هانیه توسلی که معلوم نیست چطور بعد از بازی در آثاری مثل شب های روشن، عصر جمعه، گاهی به آسمان نگاه کن و یک شب سر از بازی در فیلمی مثل غیر منتظره در می آورد. غیر منتظره البته فیلم بدی نیست، یک فیلم معمولی از سینمای موسوم به بدنه که قرار بوده حرفهای مهمی در باره ی تب مدلیسم و مانکن شدن در بین جوانان بزند.

ب- کتابها:
یک- معامله ی پر سود/ ایتالو کالوینو، میخاییل بولگاکف، ژول ورن/ انتخاب و ترجمه ی مژده دقیقی/ انتشارات نیلوفر: برای انتخاب مجموعه داستان های کوتاه خارجی نام مترجم اهمیت زیادی دارد. به سلیقه ی بعضی نام ها در انتخاب داستان ها باید اعتماد کرد و مژده دقیقی یکی از این نام هاست. اینجا همه ی آدم ها این جوری اند، یک مهمانی یک رقص و معامله پر سود گواه این حرفند. هر چند من داستان های دو مجموعه قبلی را از این یکی بیشتر دوست داشتم ولی خواندن بعضی داستان های این مجموعه مثل « همه ما از یک مجله کوچک شروع می کنیم » لذت زیادی دارد.
دو- غیر منتظره/ کریستین بوبن/ ترجمه ی نگار صدقی/ نشر ماه ریز: زمانی کتاب دیوانه بازی کریستین بوبن را دوست می داشتم ولی این یکی را به سختی تحمل کردم. کتاب پر است از جملات قصار بی معنی که به اسم داستان پشت سر هم ردیف شده اند و من یکی که هیچ ارتباطی بین جمله ها پیدا نمی کردم. نمی دانم اشکال از من بود یا از کریستین بوبن یا از ترجمه ی مترجم یا…!!!
سه- سکان پنج درجه به چپ/ یعقوب حیدری/ سروش: زمانی این داستان به صورت پاورقی در کیهان بچه ها چاپ می شد و من خواننده پر و پا قرص این داستان بودم. پسر نوجوانی در یک سفر دریایی همراه دایی اش که کارگر یک کشتی باربری است می شود و اتفاقاتی که در طول سفر در کشتی می افتد داستان کتاب را شکل می دهند. نمی دانم چرا خواندن کتابش طعم و مزه ی سابق را نداشت؟
چهار- وقتی برف می بارد/ مایکل لارنس/ ترجمۀ آزاده افضلی/ کتابهای کیمیا: یکی از آن داستان های نوجوانانه انگلیسی. شبیه بعضی سریال های انگلیسی که گاهی تلویزیون خودمان هم نشان می دهد و اغلب محصول بی بی سی هستند.
پنج- کاره سرباز در مونپارناس/ مسعود خیام/ نشر ابتکار نو: کتابی خواندنی است. یکی داستانی که سربازی فراری در پاریس تعریف می کند که عنوان داستان نام کتاب هم هست و دیگری مقالۀ کوتاهی که درباره ی زندگی و شعر احمد شاملو ست. این ها فقط بخشی از مقالات و گفته های خواندنی کتاب است.
شش- درخت شب/ ترومن کاپوتی/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ انتشارات اندیشه سازان: تجربه ی آشنایی با یک نویسنده ی ناشناخته، تجربه ی خواندن داستان هایی که مدام از رئالیسم به سورئالیسم در حال گردش اند و حسرت این که ای کاش بتوانم رمان در کمال خونسردی همین نویسنده را بخوانم.

ج- چند پیشنهاد:
من معمولا از صفحه پیشنهاد مجله ها و روزنامه ها که اخیرا باب شده خوشم نمی آید. هیچ دلیل خاصی هم ندارد. اما حالا خودم می خواهم چند پیشنهاد بکنم. مجله ی فیلم شماره بهمن ماه یک گفتگوی خواندنی با « آتیلا پسیانی » دارد که اگر پیگیر کارهای پر شمار پسیانی در سینما و تلویزیون و تئاتر هستید حیف است از دست بدهید بخصوص که آتیلا پسیانی معمولا خیلی کم مصاحبه می کند. مجله ی نسیم هراز هم در شماره ی بهمن ماه یک پرونده جمع و جور چاپ کرده در باره ی فیلم هایی که احتمالا در جشنواره فجر امسال شرکت می کنند، بازیگران فیلم ها هم هرکدام یادداشت کوتاهی نوشته اند. فریدون جیرانی هم مقاله خواندنی نوشته درباره ی تاریخچه ی سینما « آزادی » به بهانه بازگشایی مجدد سینما آزادی که ظاهرا قرار است برای جشنواره فجر با چهار سالن به نام های « شهر فرنگ »، « شهر قصه »، « شهر هنر » و « شهر هفتم » افتتاح شود. پرونده ی نسیم هراز پرونده ی جمع و جور و خواندنی است.
دیگر این که بهمن ماه است و جشنواره فیلم فجر در راه، من یکی که احتمالا زمان جشنواره تهران نیستم و احتمالا حسرت جشنواره به دلم می ماند، بروید و …
و دیگر هیچ…

ترومن کاپوتی

درخت شب و داستانهای دیگر/ ترومن کاپوتی/ ترجمه ی امید نیک فرجام/ اندیشه سازان/ چاپ اول: 1384/ صد و هشتاد و هفت صفحه/ هزار و نهصد تومان
انتشارات اندیشه سازان که البته عمر دیر پایی نداشت، ابتدا در زمینه ی کتابهای آموزشی و کنکور فعالیت می کرد ولی بعد ها چاپ کتاب های ادبی را هم به فعالیت هایش اضافه کرد و حتی جایزه ادبی یلدا را بنیانگذاری کرد. مجموعه کتابهای « راوی » که کتاب درخت شب هم یکی از آنهاست قرار بوده به ارائه آثاری از ادبیات اروپا و آمریکا بپردازند که در تاریخ ادبیات دنیا مهم بوده اند ولی در ایران چندان به آنها پرداخته نشده است.
ترومن کاپوتی را خود من تا قبل از خواندن کتاب درخت شب فقط به واسطه فیلم کاپوتی که بنت میلر ساخته می شناختم. البته شنیده ام که کتاب « در کمال خونسردی » کاپوتی هم به فارسی ترجمه شده ولی هرچه پرسیدم چیزی پیدا نکردم.
درخت شب مجموعه ی هشت داستان از ترومن کاپوتی است که سال 1949 در آمریکا منتشر شده است. داستان های مجموعه یک وجه اشتراک دارند و این که در تمام داستانها با ورود شخصیتی که رفتار خاص و غریبی دارد زندگی دیگر شخصیت های داستان تحت تاثیر قرار می گیرد. در داستان اول مجموعه « ارباب مصیبت » مردی رویا ها و خواب های شخصیت های داستان را می خرد. در داستان « روز تولد بچه ها » ورود دخترکی به نام میس بابیت به یک شهر کوچک زندگی دو پسر نوجوان را زیر و رو می کند. در داستان « کوزه ی نقره » خواهر و برادر عجیبی حدسی می زنند و حدسشان درست از آب در می آید و برای همیشه اسطوره ساکنان یک شهر می شوند.

طوری که از مقدمه ی کتاب می آید این آقای « کاپوتی » خودش هم از آدم های جالب این روز گار بوده است: « در نیویورک ترومن را به چند مدرسه خصوصی فرستادند ولی در هیچ درسی از جمله زبان انگلیسی، وضع خوبی نداشت. وقتی خیلی از معلم هایش گفتند که او احتمالا عقب افتاده است، پدر و مادرش او را پیش روانکاوی فرستادند که آن طور که خود ترومن کاپوتی بعد ها می گفت طبیعتا گفت که من یک نابغه ام. »
« کاپوتی در هفده سالگی با هزار دوز و کلک کاری در نیویور کر دست و پا کرد و با طرز عجیب و غریب لباس پوشیدنش نظر همه را به خود جلب کرد. سال ها بعد گفت: کار خیلی جالب توجهی نبود ولی من عزمم را جزم کرده بودم که پا به هیچ کلاس و دانشگاهی نگذارم. احساس می کردم آدم یا نویسنده است یا نیست، و هیچ استاد دانشگاهی نمی تواند آدم را نویسنده کند. »

آثار کاپوتی که شاید یکروز مترجم خوش ذوقی برایمان ترجمه کند تا بخوانیم:
صدا های دیگر، اتاق های دیگر (1948)
درخت شب و داستان های دیگر (1949)
رنگ محلی (1950)
موسیقی علفزار (1951)
صدای موز ها شنیده می شود (1956)
صبحانه در تیفانی ( 1958)
بی گناه ها، فیلمنامه (1961)
مشاهدات (1959)
در کمال خونسردی (1966)
خاطره ای از کریسمس ( 1966)
مهمان روز شکر گذاری (1967)
تریلوژی، فیلمنامه (1969)
خانه ی شیشه ای (1972)
سگ ها پارس می کنند (1973)
و بعد فرو ریخت (1976)
موسیقی برای بوقلمون صفت ها (1980)
یک کریسمس (1982)
گفت و گوهایی با کاپوتی (1985)
دعاهای مستجاب شده، ناتمام (1986)

پی نوشت: تیراژ کتاب فقط هزار نسخه است و تاریخ چاپ اش بهار 1384، بنابر این فکر نمی کنم پیدا کردن اش خیلی راحت باشد.

مرتبط: درباره ی ترومن کاپوتی

برگه هایی از یک دفترچه ی خاطرات قرمز

امروز بین خرت و پرت های اتاقم یک دفترچه قرمز رنگ پیدا کردم، دفترچه ای که زمانی خاطرات و مشاهداتم رو اونجا ثبت می کردم و حالا مدت ها می شد که فراموشش کرده بودم:

پنجم خرداد ماه هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
امروز روزنامه نشاط تیتر زده بود که امتحان فیزیک سال سوم دبیرستان باز هم ناعادلانه برگزار شد.
دیروز امتحان فیزیک داشتم، صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم و کمی برای امتحان درس خوندم. امتحان ساعت هشت صبح شروع شد. وقتی مراقب برگه ی امتحان رو جلوی روم گذاشت، از سوال اول شروع به خوندن کردم و همین جور یکی یکی سوال ها رو رد می کردم، تقریبا بیشتر سوال ها حالت اثباتی داشتند و فکر نمی کردم که بتونم از عهده ی جواب دادن به سوال ها بر بیام. اول فکر کردم که من این حالت رو دارم ولی کم کم زمزمه های بچه ها توی سالن بزرگ امتحان پیچید. وقتی دو ساعت وقت امتحان تموم شد همه مات و مبهوت همدیگر رو نگاه می کردیم. من برگه تقریبا سفید تحویل دادم.
شب شبکه تهران چند تا تلفن از معترضین به امتحان فیزیک بخش کرد. قرار شد امتحان فیزیک دوباره برگزار بشود.

بیست و نه خرداد هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
هنوز از نظر فصلی تابستون شروع نشده ولی از همین الان کلی برنامه برای تابستون ریختم.

یازده مرداد هزار و سیصد و هفتاد و هشت:
اواسط تابستان است و هنوز هیچ کاری نکرده ام، فقط خورده ام و خوابیده ام و کتاب خوانده ام، همین…
.
.
.
خیلی چیز های دیگر هم در این دفتر نوشته ام که بماند. آن روز ها به این فکر نمی کردم که چرا می نویسم؟ با خودم می گفتم حتما روز ی که خیلی آدم بزرگی شدم خاطراتم به درد کسی می خورد. حتما کسانی خاطراتم را خواهند خواند. بعد ها دیگر ادامه ندادم، جسته و گریخته نوشتم و کم کم دفترچه قرمز ام فراموش شد، برگه های زیادی از دفترچه ام سفید ماندند تا همین امروز…
امروز اما می بینم که هنوز نگرانی ها، دلشو ره ها، شادی ها روز مرگی هایم را با خودم دارم، فقط شکل شان عوض شده است. شاید حالا به نگرانی های آن روز هایم بخندم، شاید شادی های آن روز ها حالا به نظرم کودکانه بیایند، شاید فکر ها و حرف های آن روز هایم امروز کوچک باشند و احمقانه،ولی مطمئن ام که حرف ها، فکر ها، شادی ها و دلشور ه های امروزم هم از جنس همان دیروز ی هاست. مطمئن ام که یک روز هم به نگرانی های امروزم می خندم. مطمئن ام که یک روز از حرف های امروز خجالت می کشم.
دیروز به این فکر نمی کردم که « چرا خاطراتم را می نویسم؟ » امروز اما این جمله را با خودم هزار بار تکرار می کنم که « چرا وبلاگ می نویسم؟ »