یک روز که بازیگرِ تئاتر شده بودم

بله؛ دیشب خواب دیدم که خیلی اتفاقی بازیگرِ تئاتر شده ام… خیلی اتفاقی هم نه، اصلا یک باره افتاده ام وسطِ یک سالنِ تئاتر و قرار است تا ده دقیقه ی دیگر رویِ صحنه بروم و هرقدر به ذهنم فشار می آورم که چیزی از ماجراهایِ نمایش یا فقط یکی از دیالوگ ها را به خاطر بیاورم، حتی کلمه ای به یاد نمی آورم. دارم این جور خودم را آرام می کنم که وقتی نمایش شروع بشود و بازیگرِ مقابلم دیالوگ اش را بگوید لابد چیزهایی یادم می آید یا اصلا در جریان خطِ داستانیِ نمایش قرار می گیرم.

یک باره باز نمی فهمم از کجا نور صحنه روشن می شود و تماشاگران را نشسته در سالن می بینم و بازیگرِ مقابلم شروع به دیالوگ گفتن می کند، اول در می مانم که باید چه بکنم؟ باید در جواب اش چه عکس العملی داشته باشم؟ و اصلا چه حرفی باید بزنم؟ بازیگرِ مقابلم را نگاه می کنم که با چشم و ابرو می خواهد چیزهایی به من بفهماند، آدم هایی از پشتِ صحنه دیالوگ هایم را برایم می خوانند… آرام و زیرِ لب دیالوگ ها را تکرار می کنم، کاملا طوطی وار و مکانیکی، هرقدر بازیگرِ مقابلم حسِ بیشتری خرج می کند من همین طور مسخ شده روبرویش ایستاده ام و انگار به جایِ دیالوگ گفتن با خودم ورد می خوانم. تعجبم بیشتر از این جاست که این بازیگرِ مقابلم از کجا تمامِ جزئیاتِ ماجرا را می داند که یک باره یک نفر که کارگردانِ کار است و عجیبِ شبیه حسنِ خانِ معجونی بود با کلی کاغذ و کتاب خودش را پرت می کند وسطِ صحنه ی نمایش و با تمامِ قدرتی که دارد سرِ بازیگرِ مقابلم داد می کشد:

«تو چرا این قدر بی حس و حال بازی می کنی؟ چرا چهار تا دیالوگ ات رو درست حفظ نکردی؟ چرا می خوای کاری بکنی که جلویِ چهار تا تماشاچی آبروی من رو ببری؟»

«من؟ من آبرویِ شما رو می برم؟ همه اش تقصیر این عوضیه که معلوم نیست از کجا پیدا کردین گذاشتین روبرویِ من! هرقدر من حس و حال به خرج می دم، اون از عهده ی گفتنِ دو تا دیالوگِ ساده هم برنمی آد! بعد تو داد و فریادت رو سرِ من می کشی؟»

نمایش به هم می ریزد، کارگردان و بازیگرِ طرفِ مقابلم تویِ سر و کله ی هم می زنند و تماشاگرها هو می کنند… ایستاده ام، نه! زانو زده ام رویِ صحنه ی تئاتر و دعوا کردنِ شان را تماشا می کنم، انگار تویِ رینگِ بوکس اند و من فقط نگاه می کنم  و با خودم فکر می کنم: «من از کی و کجا بازیگرِ تئاتر شدم؟»

Advertisements

زندگیِ خصوصیِ آقا و خانم میم

یک بار می خواستم داستانی بنویسم درباره ی زن و مردی که با هم دعوایِ سختی می کنند، روزِ بعد از دعوا وقتی زن بیست دقیقه، نیم ساعتی دیر تر از همیشه از محلِ کار به خانه برمی گردد اول ترس و بعد شک به جانِ مرد می افتد. ترس از این که زن دیگر به خانه برنگردد و شک و تردید بابتِ این که زن کجا می تواند رفته باشد؟ سراغِ چه آدمی رفته است؟ مشغولِ چه کاری است و اصلا مرد باید کجا دنبالِ زن بگردد؟

زندگی خصوصی اقا و خانم میم

وقتِ دیدنِ زندگیِ خصوصی آقا و خانم میم داشتم به این طرحِ داستانی که نوشتن اش هیچ وقت به نتیجه یِ خاصی نرسید فکر می کردم؛ سوالِ پایانیِ آوا از محسن تویِ ماشین وقتی آن دو پشتِ چراغ قرمز مانده اند، دقیقا جایی که آوا می پرسد وقتی محسن تویِ لابی هتل دنبالِ آوا می گشته چه سوالی ذهنش را درگیر کرده بوده است؟، مخاطب را عمیقا به چالش می کشد و کدام مردی است که حداقل یک بار تویِ چنین موقعیتی گیر کرده باشد و سوال هایی از این قبیل که « زن ممکن است کجا یا سراغِ کدام آدم رفته باشد؟» ذهنش را مشغول نکرده باشد؟ خیلی دوست دارم جوابِ محسن به سوالاتِ آوا و حتی برخوردِ محسن و آوا را بعد از آن طور سیلی زدنِ محسن به صورتِ آوا -که واکنشی طبیعی است وقتی زیرِ رگبارِ سوالات آوا قرار گرفته و خودش هم می داند که گفتنِ حقیقت در جوابِ سوالاتِ آوا خیلی برایش گران تمام می شود- و ترک کردنِ ماشین توسطِ آوا و بعد دویدنِ محسنِ دنبالِ آوا بینِ ماشین هایی که همه شان پشتِ چراغ قرمز تویِ ترافیک گیر افتاده اند بدانم و ببینم.

تو او را دوست داشتی

آنا گاوالدا

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از ناامیدی های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه هایِ اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانِ شان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.

«من او را دوست داشتم- آنا گاوالدا- ترجمه ی الهام دارچینیان- نشر قطره»

مونته دیدیو کوه خدا

«روزا یه لقمه بیشتر نی» کتاب با این جمله ی اوسا اریکویِ نجار شروع می شود؛ راویِ رمان که تازه سیزده سالگی اش تمام شده و امروز اولین روزِ کارش تویِ دکانِ اریکویِ نجار است شروع به نوشتنِ یادداشت هایِ روزانه اش رویِ رولِ کاغذ می کند؛ از زندگی اش در مونته دیدیو، محله ای در شهر ناپُل، بالایِ تپه یِ کوه خدا، با جمعیتِ انبوهی که همه انگار در یک خانه شلوغ با هم زندگی می کنند و میانِ پاهایِ جمعیت حتی آن قدر جا نیست که تف بیندازی زمین. از آشنایی اش با ماریا، دخترِ نوجوانِ سیزده ساله ای که خیلی زودتر از راوی ورود به دنیایِ بزرگ تر ها را تجربه کرده است. از رافانیلو، پینه دوزِ قوزیِ که گوشه ای از دکانِ اریکویِ نجار کفش های اهالی ناپُل را تعمیر می کند و پشتش یک قوزِ نوک تیز دارد و اصرار دارد که بالی را تویِ قوزش محفوظ دارد و یک روز با این بال ها پرواز می کند و تا بیت المقدس می رود و از تکه چوبِ منحنی ای که اسمش بومرنگ است و پدرش به او داده و یک روز باید آن قدر قدرت پیدا کند تا آن را پرش بدهد.

«بابا برای تولدم یک تکه چوب منحنی به ام داد که به اش می گویند بومرنگ. می گیرمش توی دستم، بدون آن که انگشت هام را ببندم، انگار قلقلکم می دهد،مثل جریانی یک خرده می لرزاندم. بابا می گوید که پرتش می کنند و تا دور دورها می رود و برمی گردد. مادر موافق نیست. می گوید آخه کجا بره پرتش کنه اینو؟ کجا می تواند پرتابش کند؟می گویم خیلی خوب، نمی توانم پرتابش کنم، اما می توانم که حرکت پرتاب را تمرین کنم. سنگین است، مثل آهن.»

مونته دیدیو

رمانِ اری دلوکا با چند شخصیتِ محدود و افت و خیزهایی اندک در یک فضایِ زمانی و مکانی محدود، به زبانی ساده اما پر از حس و عاطفه است، روایتی کنایی از شرایطی محدود در مرز واقعیت و خیال، که ظرافتی شاعرانه و عمق عاطفی که دارد ابعادش را هرچه بزرگ تر می کند.

انتهایِ داستان وقتی راوی بومرنگ اش را پَر می دهد انگار که با کودکی اش خداحافظی می کند، آن فریاد پایانیِ راوی به منزله ی پایانِ کودکی و اعلام ورود به دنیایِ آدم بزرگ هاست، چیزی که انگار هیچ گریزی از آن نیست.

«فریاد می زنم و برای فریادم رویِ رولِ کاغذ و بالای مونته دیدیو جا نیست.»

«مونته دیدیو کوه خدا- اری دلوکا– ترجمه ی مهدی سحابی– نشر مرکز»