شهری که بود

اهواز دیگر اهوازِ سابق نیست، خسته است، نشسته زیرِ تلی از گرد و خاک و غبار… کارون هم بیشتر شبیه خاطره‏ ای است از رودخانه‏ ای که بود، رودخانه‏ ی آبی رنگی که حالا رنگِ گِل است و آن‏چنان بویِ فاضلابی از آن بلند می‏ شود که هیچ‏کس را به صرافتِ این نمی‏ اندازد که دستی در آن فرو ببرد.
دیروز کنارِ رودخانه نشسته بودیم، فقط ما بودیم و نه هیچ موجودِ دیگری… هرقدر نگاه می‏ کردم خاک بود و سیاهی و تاریکی. نه منظره‏ ای که بعدها به یاد بیاوری ‏اش، نه روشنایی، نه جنبنده‏ ای، سکوت بود و غروبِ دلگیرِ کارون.

Advertisements

هم چنان شهرام شب پره گوش می‏کنیم و مثل چی می‏خندیم؟

دیشب با بچه‏ها صحبتِ این بود که بیایید یک کاری بکنیم که هم از این روزمرگی بیرون بیاییم و هم برایمان به یاد بماند؛ اول قرار شد دورِ هم جمع بشویم و فیلمِ مستند بسازیم، بعد صحبت از برنامه‏ی نمایشنامه خوانی شد، کمی بعد قرار شد یک عده کنسرتِ موسیقی بگذارند، یک عده جلسه‏ی نقد و بررسی داستان، یک عده هم مجله چاپ کنند، بعد چند نفری گفتند که ما می‏خواهیم کارِ پژوهشی بکنیم، چند نفری را هم دعوت کنیم و یک گوشه و کناری جلسه‏ی پرسش و پاسخ بگذاریم.
آخرِ سر نتیجه این شد که کم دردسرترین و راحت‏ترین کاری که می‏شود انجام داد این است که همه‏مان بچپیم تویِ ماشین و سر تا ته جاده ساحلی را تخته گاز برویم، پشتِ سرِ هم بوق بزنیم و همان شهرام شب پره خودمان را گوش کنیم، تویِ ماشین اگر جا شد کمی هم خودمان را تکان تکان بدهیم و داد بزنیم:
ای یارِ قشنگِ موبلندِ مشکی پوشم کلا به فلان جایم…

اساس

پدر نر بود
مادر را ماده می‏دید
ماده گرایی پدر، کار دستش داد
ما، ده نفر شدیم
حالا دنیا بگوید ماده اساس است
من باور نمی‏کنم
اساس خدابیامرز پدرم بود!
«ملخ‏های حاصلخیز- اکبر اکسیر- نشر مروارید»

به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد…

من شبیهِ همان آدمِ فرعیِ فیلم‏ها و سریال‏هایِ تلویزیونی‏ام که هر از گاهی از گوشه و کنارِ دوربین رد می‏شود، شاید دیالوگی هم بگوید اما منفعل است، بودن و نبودن‏اش هیچ تاثیری تویِ اصلِ داستان ندارد.
من آدمِ اصلیِ ماجراهایِ این اطراف نیستم، فقط دوست دارم آن آدمِ اول باشم. آدم‏هایِ این اطراف من را تویِ بازیِ اصلیِ خودشان راه نمی‏دهند، من برایشان هستم که باشم.
این را اتفاقا من خوب می‏فهمم، اما هنوز بلد نیستم که خودم را به بی‏خیالی بزنم، بلد نیستم یک‏طوری به خودم بقبولانم که سر تا ته این ماجرا برایِ من هیچ اهمیتی ندارد، بلد نیستم به وسوسه‏ی بودن درست وسطِ ماجراهایِ شما غلبه کنم، این است که هر از گاهی خودم را به زور هم که شده وسطِ ماجراها می‏اندازم و بعد تازه می‏فهمم چه خبطی کرده‏ام، شما من را اصل نمی‏دانید، اصل برای‏تان کَسِ دیگری است، من به گردِ پایِ آن آدمِ اول هم نمی‏رسم.
شما این را به حسابِ هرچیزِ دیگری که می‏خواهید بگذارید.

شهربانو

برخلافِ شبِ ممکن، شهربانو کار تازه‏ی محمدحسن شهسواری را می‏شود خیلی راحت برایِ خواندن پیش‏نهاد کرد و مطمئن بود که حداقل روایتِ ساده و روانِ داستان مخاطب را پس نمی‏زند، یکی دو ساعتی سرش گرمِ ماجرایِ داستان می‏شود و حتی قسمت‏هایی از داستان متاثرش هم می‏کند اما داستان جز همین خوش‏خوان بودن تقریبا هیچ نکته‏ی متمایز کننده‏ی دیگری ندارد که بشود رویِ آن انگشت گذاشت.

داستان سرشار از کلیشه‏هاست، شهربانو قرار بوده نمادی از زنانی باشد که زندگیِ خودشان را فدایِ همسرِ جانبازشان می‏کنند اما شهسواری هیچ وجه مشخصه‏ی دیگری را به این شخصیت اضافه نمی‏کند که آن را از نمونه‏های مشابهش در فیلم‏ها و سریال‏های تلویزیونیِ دیگر جدا کند. شهربانو همان زنِ خوبِ سریال‏هایِ تلویزیونی ایرانی است که چادر سرش می‏کند و از هیچ‏کس و هیچ‏چیز طلبکار نیست و با همه مهربان است و همه‏ی مشکلات را یک‏جوری حل می‏کند و نهایتِ ایثار و فداکاری را در حقِ همسرِ جانبازش کرده و این کلیشه‏ای و تکراری بودن نه فقط در پرداختِ شخصیت‏ها که حتی در روایتِ داستان هم وجود دارد. عجیب‏تر این‏که شهسواری با نگاهی کاملا قضاوت‏گر شخصیت‏های داستانِ بلندش را به دو دسته‏ی آدم خوب‏ها و آدم بدها تقسیم کرده؛ پولدارهایِ داستان احمق‏اند و از خود راضی و جز آدم‏هایِ بد داستان به حساب می‏آیند و آدم خوب‏ها همه‏شان اجاره نشین و بچه‏ی نازی آباد و دروازه دولاب.

آن‏طور که در مقدمه‏ی کتاب آمده از رویِ این داستان فیلمی -اگر اشتباه نکنم تله فیلم یاری‏گر به کارگردانی علی‏محمد قاسمی و بازی شیرین بینا و قربان نجفی-  ساخته شده است. شهربانو را می‏شود در قالبِ یک تله فیلم متوسطِ تلویزیونی تحمل کرد، اما سوال این‏جاست که چاپِ این داستان که هیچ نکته‏ی تازه‏ای چه در فرم و چه در محتوا ندارد چه دستاوردی برای نویسنده‏ی پاگرد و شب ممکن و ناشری مثل نشر چشمه داشته و دارد؟ شاید محمدحسن شهسواری می‏خواسته به مخاطبانِ جهانِ داستانی‏اش بگوید که جورِ دیگری هم بلد است بنویسد.

«شهربانو- محمدحسن شهسواری- نشر چشمه- 95 صفحه- دو هزار و دویست تومان»