هپی اند

گاهی آرزو می کنم کاش توی یکی از این قصه ها و فیلم ها زندگی می کردم. از این فیلم هایی که با هپی اند تموم می شوند. از اون فیلم ها و قصه هایی که همه دست به دست هم میدن که همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه، همه به هم برسن، همه خوشبخت بشن. بعد راوی بیاد و بگه: قصۀ ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید. گاهی هم پردۀ نمایش بیافته، تماشاچی ها دست بزنند و شاد و خندون برن خونه تا با رویای من زندگی کنند.

وارونه

وارونه که نگاه کنی
درخت ها را توی هوا در حال تاب خوردن می بینی
اتوبوس ها را معلق و ساختمان ها را آویزان می بینی
چه خوب است بعضی وقتها هم
دنیا را از زاویۀ دیگری ببینیم.
شل سیلور استاین

سقف

تو فکر یک سقفم/ یک سقف رویایی/ سقفی برای ما/ حتی مقوایی/ تو فکر یک سقفم/ یک سقف بی روزن/ سقفی برای عشق/ برای تو با من/ زیر این سقف اگه باشه/ می پیچه عطر تن تو/ لختی پنجره هاشو/ می پوشونه پیرهن تو/ زیر این سقف/ خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم/ آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم…
ایرج جنتی عطایی
– ترانه ی سقف را با صدای فرهاد از اینجا بشنوید.

پنج شنبۀ خوب

امروز هوای خوبی بود، هوای ابری…
حالم خیلی خوب بود. با روزنامه هایم که حالا سه تا شده اند- اعتماد، شرق و هم میهن- رفتیم پیاده روی. پیاده روی در هوای ابری..
فردا دارم میروم شمال، محمود آباد و دریا…
امروز اینجا بودم، فردا شمال و دریا.
کسی چه می داند هفتۀ بعد، پنج شنبه کجا هستم؟؟

نقاب در صحنۀ جرم

یک- نقاب
اهواز که بودم با ز ن د ا ن رفتیم سینما ساحل فیلم نقاب را دیدیم. پوکر نام اولیۀ فیلمنامۀ نقاب، فیلمنامه ای بود که پیمان قاسم خانی نوشته بود و قرار بود سامان مقدم آنرا در دبی بسازد اما به علت اختلاف با سرمایه گذار فیلم سامان مقدم از ساخت فیلم منصرف شد و کاظم راست گفتار که فیلم اولش یعنی عروس خوشقدم در گیشه فروش خوبی کرده بود این فیلمنامه را خرید و فیلم با بازی امین حیایی، پارسا پیروزفر، محمدرضا شریفی نیا که هر سه در عروس خوشقدم بازی کرده بودند و سارا خویینی ها در دبی ساخته شد. پوکر که در زمان ساختش شطرنج و بعد نقاب نام گرفت به علت نشان دادن فضاها و روابطی که تا پیش از این در سینمای ایران سابقه نداشته دو سال توقیف بود و حالا با حذف صحنه هایی به نمایش درآمده است.
در مورد فیلم هم بگویم که از عروس خوشقدم خیلی بهتر است. البته من تا نیمۀ فیلم فکر می کردم که با یک فیلم عاشقانه طرف هستم اما از نیمه به بعد فهمیدم که فیلم در اصل یک فیلم تعلیقی/ معمایی است. به نظرم این فیلمنامه احتیاج به کارگردان قویتری برای ساخت داشت. نمی دانم چرا در مورد نقاب هیچ حرفی ندارم بزنم.

دو- صحنۀ جرم ورود ممنوع
صحنۀ جرم ورود ممنوع را هم دیدم و همین طور بی دلیل کلی ازش خوشم آمده است. یک فیلم پلیسی در سینمایی که اساسا ژانر پلیسی در آن ژانر مجهوری است. یک کارآگاه بامزه با بازی حمید فرخ نژاد که اینجا تبدیل به سرگرد ادارۀ آگاهی شده است و کلی ایدۀ بامزه مثل قضیۀ فیلم از خانم روانشناس. چون از فیلم خیلی خوشم آمده از ضعف هایش نمی گویم!!! پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما ببینید از فیلم قبلی ابراهیم شیبانی- زهر عسل- خیلی بهتر است. فیلمنامۀ این فیلم هم که نوشتۀ علیرضا معتمدی است در جشنوارۀ پلیس برندۀ جایزه شده است.

پ-ن: جالب اینجاست که هر دوی این فیلم ها کار دوم کارگردان هایشان هستند. مدیر فیلمبرداری هردو علیرضا زرین دست است. تدوین هر دو فیلم را مهدی حسین وند انجام داده و موسیقی هردو را آریا عظیمی نژاد ساخته است. محمدرضا شریفی نیا هم تیتراژ هر دو فیلم را ساخته و در هردو فیلم نقش کوتاهی بازی کرده است. چه قدر تشابه!!!

جای امن

« توکا آن شب نخوابید. صدای ماشینی که آمد دنبال آرسته و صدای پای آرسته روی پله ها و بعد باز شدن در و رفتنش و صدای بسته شدن در پشت سرش او را یاد حرف آرسته انداخت که یک بار گفته بود صداها و بوها و همۀ چیز هایی که معمولی اند می توانند برای هر کس معنایی داشته باشند. همه چیز به تو بستگی دارد.»
– داستان توکا از مجموعه ی جای امن/ مرجان شیر محمدی/ نشر مرکز

مرجان شیر محمدی در سینما تا اینجای کارنامۀ کاری اش البته بازیگر متوسطی نشان داده و برعکس به گواهی دو کتابی که تا امروز منتشر کرده است- بعد از آن شب و جای امن- داستان گوی قابلی است که بلد است چطور از آدمهایی که همین اطراف ما زندگی می کنند قصه هایی بگوید که روزها یمان رابسازد.
به زودی دربارۀ این دو کتاب بیشتر می نویسم.

باز گشت

امروز برگشتم. الان تهران هستم. کلی حرف دارم که بنویسم، باید جبران کم کاریهای این یک هفته را بکنم. فعلا همین دو سه خط را داشته باشد تا بعد از دوش گرفتن، جمع کردن و سایلم و خوردن ناهار دوباره برگردم…
سه ساعت بعد: حرفهایم همین طور جاری می شوند، بی هیچ ترتیبی. باید حرفهایم را مرتب کنم.

خیلی خوشبختم کتابها، مجله ها، روزنامه ها

دوباره افتاده ام روی مود کتاب خریدن و کتاب خواندن. این چند روز مدام کتابفروشی های رشد و اشراق و بین المللی و این کتابفروشی جدیدی که در کیانپارس باز شده است را بالا و پایین رفته ام و قفسه هایشان را زیر و رو کرده ام طوری که حالا اسم و آدرس تک تک کتابهایشان را بهتر از خودشان از حفظ شده ام. چند تایی هم کتاب خریدم:
یک- هنر سیر و سفر/ آلن دو باتن/ ترجمه ی گلی امامی/ نشر نیلوفر
دو- برخورد فرهنگ ها/ برنارد لوییس/ ترجمه ی نادر شیخ زادگان/ نشر مرکز
سه- خط تیره، آیلین/ ماه منیر کهباسی/ نشر ققنوس
چهار- روی پاشنه های بلند/ داستانهایی از زنان جهان/ ترجمه ی چیستا یثربی، شقایق قندهاری/ نشر نامیرا
پنج- خیلی خوشبختم خانم صادقی/ علیرضا مجابی/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
چهار تای اولی را هنوز نخوانده ام ولی پنجمی را خواندم. شما را هم در تجربه ی خواندنش شریک می کنم: اسمش برایم وسوسه کننده بود تعریفش را هم از یکی دو نفر شنیده بودم. از فروشنده ی کتابفروشی اشراق که پرسیدم چطور کتابی است؟ گفت:« پیشنهاد می کنم حتما بخوانید.» صفحه اول کتاب را که باز کنید نوشته شده: این رمان برای یک نوبت چاپ و بدون تسهیلات حمایتی مجوز چاپ گرفته است. در صفحه ی دوم هم آمده که: این داستان نه ناتور دشت است نه سالینجر ولی شباهتهایی به آنها دارد. داستانی برای تمام هولدن کالفیلدهای و طنی!

وسوسه شدم که کتاب را بخرم. هومن را هم که همراهم بود وسوسه کردم که کتاب را بخرد. چهار هزار تومن دادیم و دوتا کتاب خریدیم. خانه که رسیدم شروع کردم به خواندن. از آن کتابهایی است که در یک نشست یکی دو ساعته می توان خواند و تمامش کرد. کتاب قرار است درباره بلوغ باشد و یکجورهایی به این سوال جواب بدهد که بلوغ چیست؟ کاری که به نظرم علیرضا داوود نژاد به شکل خیلی بهتری در فیلم مصایب شیرین انجام داده بود. پسر شانزده هفده ساله ای به اسم رسول به همراه مادربزرگ پیرش در شهرستانی که تا آخر هم نمی فهمیم دقیقا کجاست زندگی می کند. این پسر یک سوال دارد و آن هم اینکه بلوغ چیست؟ اما هیچ کس نیست که به این سوالش جوابی بدهد- به نظرم این سوالی است که همه ما شاید زمانی دنبال جوابش بوده ایم- و اتفاقا تا آخر داستان هم جواب درستی به این سوال داده نمی شود. قهرمان قصه می آید تهران و عاشق رعنا دختر عمویش می شود و بعد همین طوری یکهویی سر و کله ی زن تنهایی به اسم خانم صادقی وسط داستان پیدا می شود و همین خانم صادقی است که قهرمان قصه را از بلاتکلیفی نجات می دهد و یکجوری جواب سوالاتش را می دهد.

کتاب که تمام شد به هومن اس ام اس زدم که: واقعا هیچ نکته ی تازه ای نداشت. بی جهت دو تومن پول و کلی وقت برای خوندنش از دست دادیم. هومن هم جواب داد که: من هم گول زدی. دو تومن من رو هم پس بده.

دیشب که دوباره رفته بودم کتابفروشی رشد دیدم شماره ی جدید هفت هم آمده است فرزانه اس ام اس می زند که شماره ی جدید تازه هم در آمد. این ها را گذاشتم وقتی رسیدم تهران بخرم. همشهری جوان را خریدم. مصاحبه ی جالبی دارد با سید جواد هاشمی درباره ی اینکه چرا تمام نقشهایی که بازی کرده شبیه هم است؟ و اینکه چرا با وجود تکرار نقشهای مثبت کنار گذاشته نشده و هنوز پیشنهاد کار دارد؟ هاشمی هم گفته که همین الان بالای ده پیشنهاد برای بازی دارد و اینکه دیگر راهش را یاد گرفته که چطور کار کند تا از سینما کنار نرود و جالب اینکه بیست و چهار بار تا به حال در فیلمهای سینمایی و سریالها شهید شده است.

دیروز روزنامه ی هم میهن خریدم. همه اش ترس داشتم از اینکه روزنامه ی هم میهن به موقع اینجا نرسد که رسید ولی اینجا آنقدر سرم شلوغ است که فرصت نکرده ام هنوز نگاهی بهش بیاندازم. الان که داشتم می آمدم کافی نت دیدم شرق آمده و خریدم. نمی دانم هنوز آفتاب از شرق طلوع می کند؟؟؟

منتظرم

امتحان آزاد را هم دادم، حالا باید منتظر نتیجۀ امتحان سراسری باشم. اینجا می گردم، بی هدف توی خیابانها راه میروم، بی هدف…
دیشب یکی پرسید: حالا که امتحان آزاد را داده ای و تا تاریخ اعزام به خدمت هم دو سه ماهی فرصت داری، برنامه ات چیست؟

 هیچ جوابی نداشتم.
صبح می آیم کافی نت. چیزی برای گفتن ندارم. این پست فرزانه را می خوانم…
انتظار و انتظار و انتظار، کی قرار است این انتظار لعنتی به پایان برسد، کی؟ کجا؟
همین اردیبهشت پارسال بود که تصمیم گرفتم برای امتحان فوق بخوانم، بهار با دغدغۀ ثبت نام کلاسها و برنامه ریزی برای درس خواندن گذشت. تابستان بیشتر وقتم را کلاسها پر کرده بودند، کلاسهای آمادگی کارشناسی ارشد و آن پیاده رویهای طولانی خیابان ولی عصر و بعد پاییز که با دغدغۀ درس خواندن و رسیدن به کنکورهای آزمایشی گذشت. زمستان هم باز درس بود و درس و انتظار پشت پنجره برای دیدن یک دل سیر بارش گلوله های برف و بعد امتحان سراسری و دوباره بهار و دوباره درس خواندن برای امتحان آزاد و حالا که نگاه می کنم می بینم که یک سال گذشته و تمام این یک سال منتظر بوده ام، منتظر آن لحظه ای که آرام و بی هیچ دغدغه ای یک گوشه بنشینم و هیچ کاری نکنم و حتی فکر هیچ اتفاقی را نکنم.  آرام، بی هیچ دغدغه ای، بی هیچ انتظاری…
حالا شروع دورۀ تازه ای است برای انتظار کشیدن، برای دوباره منتظر شدن برای اتفاقهای زمینی.

 اما من خسته تر از آن هستم که باز هم انتظار بکشم، خسته تر از آنکه منتظر  اتفاقی شوم که هیچ وقت نمی افتد…