• گفت و گو

گفت: می دونی، گاهی دلم برای هر دو تاییمان می سوزه؟

گفتم: چرا؟

گفت: شاید یکی از دلایلش این باشه که گاهی ناخواسته باید زیر ذره بین باشیم، باید قیاس کنیم و قیاس بشیم، مجبوریم نه فقط به خودمون که به دیگران هم جواب پس بدیم، اما تو شاید این حس من رو نداشته باشی…

گفتم: من گاهی به آدم هایی که خودشون رو متعهد به توضیح دادن به هیچ جا و هیچ کس نمی دونن حسودی می کنم.

گفت: این جور حسادت ها خوبه، من گاهی از خستگی از این وضع نمی دونم کجا فرار کنم، از این همه توضیح دادن به عالم و آدم کلافه میشم، از توجیه کردن متنفرم.

گفتم: دلم می خواد تکون بخورم، دلم می خواد وسط دریا، آزاد و رها فقط  و فقط شنا کنم و به هیچ جا نرسم، به هیچ جا…می خوام از اینجا برم…

گفت: بزک نمیر بهار میاد… من دیگه به این تغییری که همه ازش حرف می زنن هم اعتقادی ندارم.

صدایی آمد، دستی سی دی را در پخش گذاشت، یکی خواند:

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره/ لب های خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره…

سایه ها

« یکی فحش می دهد، یکی معذرت می خواهد، به جان خودم این ها همه اش بازی است، فقط باید انتخاب کنی، باید انتخاب کنی می خواهی چه نقشی را توی زندگی ات بازی کنی؛ نقش یک آدم شکم گنده ی عوضی آشغال را یا نقش یک آدم خوش تیپ مودب باحال را… انتخاب… یعنی واقعا انتخابی در کار است؟ یعنی همه ی آدم ها می دانند چه نقشی را می خواهند بازی کنند؟…»*

*احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه

یکی من را خاموش کند، چون دارم می سوزم!

آخر آدم برود این را به کی بگوید که همکلاسی من وسط کلاس ِ اقتصاد ِ ایران آن هم دوره ی ارشد برمی گردد می گوید: «استاد من اصلا نمی دونم میر حسین موسوی که شما اسمش رو میارید چه کاره ست؟» یا مثلا می گوید: «چه جالب، آقای داوودی* معاون اول رییس جمهور شده؟»… بعد همین خانم مثلا معدل الف دانشکده است و ادعایش فلان ِ خر را پاره می کند، به ادعای خودش تا به حال جز برای خواندن فال هیچ روزنامه و مجله ای را ورق نزده است و حالا دارد خودش را آماده می کند که بدون کنکور وارد دوره ی دکترا بشود تا احتمالا در سال های آینده در یکی از شعبه های فلان دانشگاه استاد بشود و شاگردهایی شبیه به خودش را تربیت کند.

* دکتر داوودی بخاطر نوشتن کتاب ِ اقتصاد خرد به تازگی مورد شناسایی این خانم قرار گرفته است.

• حرفی برای گفتن

یک- ناهید طباطبایی داستانی دارد با نامِ حرفی برای گفتن که در مجموعه ی برف و نرگس چاپ شده است. کلِ داستان که به ده صفحه هم نمی رسد، روایتِ زندگی و عدمِ ارتباط مادر و دختری است که با هم زندگی می کنند. دختر که کارمند اداره ای است هرروز وقتی خُرد و خسته به خانه می رسد، باید اخم های مادرش را ببیند و غر غرهایش را بشنود.

« ُمردم از بس پختم و گذاشتم جلوت، چرا خودت مقنعه ات را نمی شویی؟ چرا مثل جغد می نشینی و یک کلام حرف نمی زنی…. تو که یا نیستی یا خوابی… توی آن اداره ی لعنتی از صبح تا شب چه کار می کنی که اصلا ازش حرف نمی زنی…»

دختر مدام به این فکر می کند که آخر او چه حرفی دارد که برای مادرش بزند؟ و به پیش نهاد یکی از همکارهایش شروع به تعریف داستان های قلابی برای مادرش می کند. یک بار از برادر یکی از همکارهایش می گوید که مهندس است و آمریکا زندگی می کند و دنبال زن می گردد و اتفاقا همکارش هم او را برای برادرش انتخاب کرده است و یک بار از پسر داییِ تلفن چی اداره شان که خودش را از ساختمان هفت طبقه پرت کرده است. هرشب مادر کنجکاو تر از شب پیش منتظر است ببیند ادامه ی داستانِ دیروز به کجا می رسد و هرشب فرزانه تصمیم می گیرد که فرداشب یکجوری داستان را تمام کند و با خودش فکر می کند:

« اگر بفهمد که همه اش الکی بوده، چقدر ناراحت می شود. »

اما انگار که پایان هر داستان شروع ِ داستان تازه تری است.

دو- همه ی این ها را گفتم که حکایت خودم را تعریف کنم. ما یعنی من و مادربزرگم چند سالی است که به خاطرِ درس و دانشگاه من و تنهایی او با هم زندگی می کنیم. در تمام این سال ها مدام دنبال راهی برای ارتباط گشته ام و پیدا نکرده ام. کنار هم بوده ایم و با هم حرف زده ایم، اما دغدغه های مشترکی هیچ وقت نداشته ایم، بعضی وقت ها فکر می کنم حرف زدن درباره ی دغدغه های مشترک برای آدم هایی که دو نسل از هم فاصله دارند چه حرف خنده داری است. کنار هم بوده ایم و هر کدام سرمان به کارِ خودمان گرم بوده است، من توی اتاقم نشسته ام درس و کتاب و روزنامه و مجله خوانده ام و او توی آشپزخانه یا جلوی تلویزیون سر ِ خودش را گرم کرده است و گاهی شروع کرده است برای من از دورانی گفته که همه چیز خوب بوده است، از آدم هایی که همه به قولِ او ساده بوده اند و من یا توی دلم به این سادگی آدم ها و خوب بودن همه چیز خندیده ام و یا با خودم فکر کرده ام: « آخر این آدم ها که برای من چیزی جز آقای فلانی و خانم بهمانی و خدا بیامرز و… نیستند به چه کار دنیای من می آیند؟ » و یا فقط گوش کرده ام و سری تکان داده ام  و مدام متهم شده ام که: « آخر چرا این قدر خسته و عبوس و کم حرف و بی حوصله؟ »… ولی آخر من چه حرفی دارم که برای او بزنم؟ از دنیا و آدم هایی که دیگر هیچ چیزش شبیه آن تعریف های او نیست؟ از دغدغه ها، وسوسه ها و فکرهایی که هیچ کدام در ذهن او اولویتی ندارند؟ چه حرفی؟؟؟

پی نوشت-یک: عنوان پست با عنوان داستان یکی است.

پی نوشت-دو: برف و نرگس/ ناهید طباطبایی/ نشر قطره/ هزار تومان

* عکس از هومن آذران

• روز دوم از ماه خورداد

می شود یک روز که میلاد ِ آدم باشد، دنبال راهی برای درک و لذت بردنِ از زندگی ِ واقعی با همه ی فراز و نشیب هایش باشد. می شود دنبالِ درک بهتری از خود و محیط ِ اطراف بود که از رهگذرِ زیستن و در تماس ِ مداوم با آدم ها حاصل می شود. می شود به این فکر کرد که ما در حالِ نشخوارِ طوطی وارِ زندگی هستیم، زندگی و اندیشه های متداولی که هر روز بدون این که درباره ی آنها فکر کنیم به کارشان می گیریم. می شود دنبال ِ یک حس اساسی تر و ضروری تر برای ِ درک ِ این بی قراری ِ مدام بود. روزی که میلاد ِ آدم است و تو می توانی هیچ حس خاصی از این که یک سال دیگر هم سپری شده نداشته باشی، انگار که از همان ابتدا هیچ واقعه ی مهمی اتفاق نیفتاده است.