زن

این اواخر رمانِ ایرانی زیاد می خوانم و چیزی که اذیت ام می کند این است که تویِ اکثریتِ قریب به اتفاقِ این رمان ها وقتی قرار است یکی از شخصیت ها مثلا یک زنِ شکست خورده باشد که احساس می کند زندگی و آینده اش تباه شده و امیدی ندارد حتما پایِ مساله ی دیگری به اسم سقطِ جنین هم به میان می آید، حتما این شخصیت یک جایِ داستان به خاطرش می آید که تویِ بیمارستان بستری شده و دستگاهی لخته های خون را یا تکه های از اندامِ کودکی را از بدن اش بلعیده است و این مساله مدام در کابوس هایِ این شخصیت تکرار می شود.

جماعتِ نسوان، جماعتِ نویسنده، یعنی وقتی پایِ موجودی به اسم زن در میان است هیچ مساله ی دیگری نیست که بشود درباره اش نوشت؟

در تاکسی اتفاق افتاد

– ببین یک جوری باهام حرف نزن فکر کنم داری با بچه ی دبیرستانی حرف می زنی

– …

– با این حرفات انگار داری به شعورم توهین می کنی

– …

– خُب اون رو هم با خودت بیار

– …

– یعنی بعد از دو سال تو هنوز نیم ساعت هم نمی تونی بیای خونه ی من؟

– …

– از چی می ترسی؟ تو که بابات همه چی رو می دونه

– …

– باشه، من منتظر تماست هستم ولی فقط با یک جواب؛ آره میام.

– …

انقلاب، حوالیِ پیچِ شمیران

آن تابستان تو نبودی، پیچِ شمیران هم هنوز پلِ رو گذر نداشت، از آنجا که رد می شدی رویِ زمین بودی، با آدم ها روبرو می شدی، صاف، روبرو، مستقیم، چشم تویِ چشم. تو پیچِ شمیران را فقط با پلِ روگذر به خاطر می آوری، هربار که از آنجا می گذری انگار که پرواز می کنی، آدم ها را فقط از بالا می بینی، خیلی که همت کنی یک جایی قبل از پل یا بعد از پل پیاده بشوی و چرخی آن اطراف بزنی و چهره ی آدم ها را ببینی، همین…

من یک قدم از تو جلو ترم، شبیه این آدم هایی که تکیه کلام شان «سابق» است می توانم از یک تابستانِ داغ مثلِ خیلی تابستان هایِ دیگر حرف بزنم، از تهران، خیابانِ انقلاب، حوالیِ پیچ شمیران اما بدونِ پلِ روگذر، بدونِ تو…

فیل ها و آدم ها

رایِ مان دزدیده شد؛ در سکوت بودیم ما

تویِ خیابان با باتوم تویِ سرمان زدند، تجاوز کردند، گلوله هایشان وسطِ سینه هایِ ما را نشانه گرفت، اسمِ مان شد اغتشاش گر، خس و خاشاک شدیم، تویِ رسانه ی به اصطلاح ملیِ شان تحلیل و تفسیر اراجیف تحویلِ مان دادند، روزنامه هایمان توقیف شد، عادتِ روزنامه خوانی از سرمان افتاد، برایِ تک تک کلماتِ مان اجازه گرفتیم، برایِ نوعِ لباس پوشیدن و سبکِ زندگیِ مان تصمیم گرفتند، کتاب هایمان منتظرِ مجوز ماندند، ترانه ها و فیلم هایمان از ترسِ سایه ها و چماق هایشان هر روز بی بو و خاصیت تر شدند، زیرزمینی شدیم، انگ خوردیم، دنیایِ مجازی شد دنیایِ واقعیِ ما… وبلاگ هایمان هم فیلتر شدند.

برایِ زنده بودن، برایِ نفس کشیدن اجازه هست آیا؟

با شما باید زندگی کرد، باید دهنِ زندگی را جلویِ رویِ شما صاف کرد.