خلاص شدن

همکارهایم از خبرِ استعفایِ من یکه خوردند، اما هیچ‏کس سعی نکرد مرا از این کار منع کند. فهمیدم دست کشیدن از کار چه راحت است. وقتی تصمیم بگیری از چیزی خلاص شوی، کمتر چیزی پیدا می شود که نتوانی ازش دل بکنی. نه؛ کمتر چیزی که نه. وقتی عزمت را جزم کردی، چیزی نیست که نتوانی ازش خلاص شوی و وقتی شروع می کنی به دور ریختنِ اشیا، خودت را می بینی که می خواهی از شر همه چیز خلاص شوی. انگار حال و روزت شده باشد حال و روز آن قماربازی که همه چیزش را باخته و باز هوس قمار دیگر دارد. آن وقت مشکل می شود به باقی مانده چسبید.

«گربه های آدمخوار- هاروکی موراکامی- ترجمه ‏ی مهدی غبرایی- انتشارات نیکونشر»

تنهایی دمِ مرگ

 

یک.

مرگ مساله‏ای است مربوط به زندگان. از میان مخلوقات بسیاری که در این کره‏ی خاک می‏میرند، تنها انسان‏های‏اند که نزد آنها مرگ یک مساله است. آنها در تولد، بیماری، جوانی، بلوغ، سالخوردگی و مرگ، با حیوانات سهیم اند. ولی از میان همه جانوران، تنها آنها می‏دانند که خواهند مرد؛ تنها آنها قادرند پایان کار خویش را انتظار کشند، و از این نکته آگاه‏اند که بالاخره زمان‏اش فرا خواهد رسید، و تدابیر ‏و دوراندیشی‏های خاصی -در قالب فرد یا گروه- به خرج می‏دهند تا از خود در برابر خطر نابودی محافظت کنند.

دو.

به هنگام مرگ، جهان کوچک شخصی ما با همه‏ی خاطرات و احساسات و تجربیات منحصر به فردش که تنها خود ما درک‏شان می‏توانیم کرد، و نیز با همه خودآگاهی و رویاهای ویژه‏اش تا همیشه رنگ خواهد باخت و نیست خواهد شد.

سه.

مرگ هیچ رمز و رازی ندارد. مرگ هیچ دری به ساحتی دیگر نمی‏گشاید. مرگ پایان کار آدمی است. آن‏چه برجای می‏ماند همان چیزی است که فرد به دیگران داده است، همان چیزی که در خاطره‏ی دیگران باقی خواهد ماند. اگر روزی نوع بشر از میان برود، هر کاری که هر انسانی تا به حال کرده است، هر چیزی که آدمیان به خاطرش زیسته‏اند و بر سَرش با یکدیگر جنگیده‏اند، از جمله تمامی نظام‏های اعتقادی دنیوی یا ماوراطبیعی، پوچ و بی‏معنا خواهند شد.

نقاشی تابلوی مرگ در اتاق بیماران از ادوارد مونش

یک، دو و سه از «تنهایی دم مرگ– نوربرت الیاس- ترجمه‏ی امید مهرگان و صالح نجفی- نشر گام نو»

رضا

وقتی زندگی مجال انتخاب کردن بهمان نمی‏دهد، چاره ای نیست جز این‏که این‏طور خودمان را راضی کنیم: «هرچه پیش آید خوش آید…»

چقدر متنفرم از این جمله و چقدر از خودم بدم می‏آید وقتی مجبور می‏شوم خودم را این‏طور خر کنم.

برمی‏گردیم گلِ نسرین بچینیم

تویِ عوالم چهارده، پانزده سالگیِ خودم می‏خواهم فیلم بسازم. صبح‏ها تویِ مدرسه زیرِ نیمکت و عصرها تویِ خانه لابه لایِ کتاب‏هایِ درسی مجله‏ی فیلم می‏خوانم و شب‏ها قبلِ خواب برایِ فیلمی که می‏خواهم بسازم بازیگر انتخاب می‏کنم و طرحِ پوستر می‏کشم… مامان از مجله فیلم‏های تلنبار شده‏ی زیر تخت و تویِ سوراخ سمبه‏های خانه عاصی شده و بابا از درس نخواندن‏های من شاکی، همان وقت‏ها یادداشتِ عباس یاری را تویِ شماره‏ی دویست مجله‏ی فیلم خطاب به پسرش می‏خوانم… یک بار، دو بار، صد بار…

«پسرم، بارها با هم درگیر شده‏ایم، سرت داد زده‏ام که بس کن! خاموش کن! چه‏قدر فیلم می‏بینی؟ تو از صفحه تلویزیون چه می‏خواهی؟ بابا داغون کردی این ویدئو را…!

مادرت می‏گوید از مدرسه که می‏آید، یک فیلم می‏گذارد و زل می‏زند به تلویزیون، از جایش تکان نمی‏خورد، مژه هم نمی‏زند، عباس! فردا که این بچه تجدیدی آورد، تو جوابش را می‏دهی؟!

صدای مضطرب خسته و متشنج مادرت در گوشم می‏پیچد؛ فیلم که تمام شده، صندلی گذاشته زیر پاش، دوربین ویدئو را از توی کمد درآورده و مرتب از در و دیوار فیلم گرفته، ازش بپرس اصلا به کتابش دست زده؟ نمره ریاضی چند گرفته؟ دیروز هم از کلاس عربی انداختنش بیرون چون تکالیفشو انجام نداده…»

بابا می‏گوید: «سینما آب و نان نمی‏شود…» کارمان شده که تویِ رویِ هم بایستیم، بحث می‏کنیم، داد می‏کشیم، فریاد می‏زنیم… می‏گوید: «نمی‏توانم در مقابلِ آینده‏ی تو بی تفاوت باشم…» و آینده‏ی من یعنی رفتن سراغِ یکی از رشته‏های مهندسی نان و آب دار تا آن‏طور که آنها می‏گویند برایِ خودم کسی بشوم. دلیل می‏آورند، دلیل می‏آورم، آخر سر مقابل منطق و استدلال‏شان کم می‏آورم، قانع می‏شوم، تن می‏دهم و بعد از آن هیچ وقت یاد نمی‏گیرم برایِ چیزی که دوست دارم بجنگم، هر بار تن می‏دهم به اتفاقی که خواسته‏ی اصلی‏ام نیست ولی جلویِ رویم قرار گرفته است.

کنکور ریاضی فیزیک می‏دهم، وقتِ انتخاب رشته بین آن‏همه رشته‏ی مهندسی یک خانه‏ی خالی باقی مانده، بابا پیش‏نهاد می‏کند اقتصاد را انتخاب کنم، کد اقتصاد را از توی دفترچه‏ برمی‏دارم و خانه‏های فرم انتخاب رشته را سیاه می‏کنم، یکی دو ماه بعد رشته‏ای قبول شده‏ام که نه کمترین چیزی راجع بهش می‏دانم و نه کوچکترین علاقه‏ای بهش دارم. روز اعلام نتایج تویِ بالکن خانه نشسته‏ام و به ارتفاعِ چهار طبقه‏ی پایین پایم نگاه می‏کنم، داداشم از تویِ هال از جلویِ تلویزیون فریاد می‏کشد، دو تا هواپیما برج‏هایِ دوقلویِ نیویورک را منفجر کرده‏اند، پیشِ خودم فکر می‏کنم شاید اتفاقی بیافتد و هیچ‏وقت اتفاقی که باید نمی‏افتد.

می‏روم اهواز، برایِ فرار از سربازی دانشجویِ سالِ اولِ اقتصاد شده‏ام، سرِ کلاس درس‏هایی می‏نشینم که هیچ ازشان نمی‏فهمم، تنها فکر و خیالم سرِ کلاس این است که سال بعد کنکور هنر بدهم و از اهواز بروم… کتاب‏هایِ کتابخانه‏ی پدربزرگ -کتاب‏هایی که بعد از مردن‏اش نفهمیدیم از کجا و چطور غارت شدند و چیزی ازشان باقی نماند- را کشف می‏کنم، سینما کمرنگ و کمرنگ‏تر می‏شود، مشتری ثابتِ کتابفروشی رشد می‏شوم و وقتی یک شب تا صبح صد سال تنهایی مارکز را می‏خوانم و فردا سرِ امتحان ترم اقتصاد خرد یک کلمه هم به ذهنم نمی‏رسد که بنویسم می‏فهمم جادویِ ادبیات کم کم دارد ذهن و جانم را تسخیر می‏کند.

ترم دوم مشروط می‏شوم، کنکور هنر فراموش می‏شود، ترم پنج و شش تازه می‏بینم که کلی از همکلاسی‏ها عقب مانده‏ام، درسی را که بعضی همکلاسی‏های هفت ترمه خوانده‏اند و رفته‏اند پیِ زندگی‏شان تویِ ده ترم می‏خوانم.

درسم که تمام می‏شود می‏خواهم همان اهواز بمانم و کتابفروشیِ خودم را باز کنم، امیر می‏افتد به جانم که بیا برایِ ارشد درس بخوانیم، آن‏قدر اصرار می‏کند و دلیل می‏آورد که قانع می‏شوم می‏آیم تهران و شروع می‏کنیم به درس خواندن دوباره و امتحان می‏دهیم. تویِ این فاصله من دو ماهی می‏روم سربازی، ارشد قبول می‏شوم و دوباره برمی‏گردم اهواز و باز هزار فکر و خیال و نقشه و وعده و برنامه که هیچ‏کدام به نتیجه‏ای که باید نمی‏رسند، حتی عرق ریختن و جان کندن‏های بی‏ثمر برایِ نوشتن چیزهایی که یک زمانی خودم اسمش را داستان می‏گذاشتم. 

ارشد تمام می‏شود و دوباره سرباز می‏شوم… هر بار که بابا از اوضاع و احوالِ‏م  می‏پرسد آخرِ سر بحث‏مان می‏شود و هر بار جوابِ من یکی است: «شما نگذاشتید برم دنبالِ چیزی که می‏خواستم…» از یک جایی به بعد دیگر درباره‏ی این چیزها حرف نمی‏زنیم، فقط هر از گاهی بابا کنایه‏ای می‏زند: «پس کِی قراره ما این فیلمی رو که شما قراره بسازی ببینیم؟» هنوز که هنوز است یک چیزی تویِ رابطه‏مان لنگ می‏زند، نمی‏دانم بابا هم این را احساس می‏کند یا نه؟ نمی‏دانم عباس یاری و پسرش با هم به کجا رسیدند؟

آفتاب مهتاب

روزی روزگاری، زن بیوه‏ای با پسر و دخترش در کوهستانی زندگی می‏کرد. زن هر روز به دهکده می‏رفت تا در خانه مرد دولتمندی کار کند و غذای کودکانش را فراهم سازد.

یک شب که داشت به خانه بر می‏گشت، یک ببر جست زد سر راهش و گفت: 

– ای پیرزن، بگو چه چیزی روی سرت حمل می‏کنی؟

زن جواب داد:

– یک سبد کلوچه گندمی برای شام می‏برم.

ببر غرید و گفت:

– اگر یک دانه به من ندهی تو را می‏خورم.

زن یک کلوچه به او داد و به راه خود رفت.

اما ببر طمعکار بود. رفت جلوتر و از پشت تپه‏ای خیز برداشت و پیرزن را دوباره وادار به ایستادن کرد و غرید:

– ای پیرزن، یک کلوچه به من بده و گرنه تو را می‏خورم.

پیرزن همین کار را کرد و به راهش ادامه داد.

اما ببر قانع نبود و دوباره و سه باره به همان شیوه پیرزن را متوقف کرد تا وقتی که همه‏ی کلوچه های او را خورد. پیرزن، با سبد خالی روی سر، به راهش ادامه داد.

ببر جلوتر دوید و یک بار دیگر پرید وسط جاده و کلوچه خواست. زن نالید:

– ای ببر طمعکار، تو تمام کلوچه‏های مرا خورده‏ای! دیگر چه چیزی به تو بدهم؟

ببر جواب داد:

– دست‏هایت را به من بده وگرنه تو را یک لقمه می‏کنم.

زن دست‏هایش را به ببر داد و به راه خود رفت.

اما ببر یک بار دیگر او را متوقف کرد و گفت:

– ای پیرزن، من هنوز گرسنه‏ام. پاهایت را بده بخورم و گرنه تو را یک لقمه می‏کنم.

او پاهایش را به ببر داد و خودش غلتان غلتان راه افتاد. اما ببر پلید یک بار دیگر به دنبال او دوید و بقیه بدن او را یکباره بلعید.

از آن طرف، در خانه، کودکان انتظار می‏کشیدند تا مادرشان بیاید. وقتی هوا تاریک شد، آن‏ها به داخل خانه رفتند و در راقفل کردند، چون به یاد حرف مادرشان افتادند که سفارش کرده بود مواظب ببرهایی باشند که در کوهستان زندگی می‏کنند. آن‏ها خیلی گرسنه بودند، اما غذایی در خانه نبود. این بود که روی کف اتاق دراز کشیدند و منتظر ماندند تا مادرشان بیاید و شام بیاورد.

در این حال، ببر که به لباس زن فقیری درآمده بود، و فکر می‏کرد بچه ها چه پس غذای خوشمزه‏ای خواهند بود، به طرف خانه آن‏ها راه افتاد.

روی پاهای عقبش ایستاد و در زد و گفت:

– بچه های عزیزم در را باز کنید -من- مادرتان برگشته‏ام و برایتان کلوچه آورده‏ام.

بچه‏ها پرسیدند:

– مادر، صدایت خیلی عجیب شده، آیا واقعا خودت هستی؟

ببر جواب داد:

– البته بچه‏های خوبم. من تمام روز را به راندن گنجشکان از جو خشکان روی بوریا گذرانده‏ام، و صدایم کمی گرفته است.

اما بچه ها قانع نشدند و گفتند:

– مادر، لطفا دستت را توی سوراخ در قرار بده تا ما ببینیمش.

وقتی ببر یکی از چنگال‏هایش را توی سوراخ قرار داد، بچه ها به آن دست کشیدند و گفتند:

– مادر چرا دستت این همه خشن شده؟

ببر توضیح داد:

– امروز رختشویی کرده‏ام شاید این کار دست‏هایم را خشن کرده باشد.

اما بچه ها باز هم قانع نشدند، از این رو از سوراخ در به بیرون نگاه کردند و ببر گنده را دیدند که آن‏جا ایستاده است. لازم به گفتن نیست که آن‏ها خیلی ترسیدند، ولی خیلی هم باهوش و زرنگ بودند. از این رو به سرعت از در پشتی بیرون دویدند، و از درخت بزرگ نزدیک چاه آب بالا رفتند و خیلی خوب و آهسته خود را میان شاخه‏ها پنهان کردند.

ببر دوباره از بچه‏ها خواست که در را باز کنند ولی البته جوابی نشنید. آخر کار آن‏قدر خشمگین شد که به زور در را باز کرد و حمله برد به داخل خانه. وقتی فهمید کلک خورده از شدت خشم دیوانه شد و نعره‏های وحشتناک کشید. او تمام شب همه جا را دنبال بچه‏ها جستجو کرد اما نتوانست آن‏ها را پیدا کند. صبح روز بعد، خسته کنار چاه نشست تا استراحت کند. همین که هوا روشن شد، عکس پسر و دختر را در آب چاه دید. به تصور این که آن‏ها در چاه پنهان شده‏اند گفت:

– اوه بچه‏های بیچاره من، شما توی چاه افتاده‏اید. باید شما را نجات بدهم.

بچه ها که از بالای درخت نگاه می‏کردند نتوانستند از خندیدن به حماقت ببر خودداری کنند. ببر با شنیدن خنده آن‏ها به بالا نگریست و جای پنهان شدن آنها را کشف کرد. گفت:

– اوه، بچه های بیچاره، شما توی درخت گیر کرده‏اید. چطور می‏توانم شما را نجات بدهم؟

آن ها جواب دادند:

– مقداری روغن کنجد گیر بیاورید و به تنه درخت بمالید. با این کار به آسانی می‏توانید بالا بیایید.

ببر دوید و یک کوزه روغن کنجد گیر آورد و آن را به همه جای تنه درخت مالید، اما البته روغن درخت را لیز و لغزنده کرد. هرچه کوشید و دوباره کوشید نتوانست بالا برود.

ببر اندکی دور از چاه قدم زد، و بعد با چنان سرعتی دوید که توانست خیز خیلی بندی بردارد. اما نتوانست کاملا به اولین شاخه برسد، و هرچند دیوانه وار به آن چنگ انداخت، دست آخر پرت شد توی یک کُپه شاخ و برگ.

ببر در حالی که جای کوفتگی بدنش را می‏خاراند، آهسته بیرون آمد و گفت:

– شما حتما بچه های زیرکی هستید، چطور تا بالی این درخت رفتید؟

اما بچه ها که حالا دیگر باهوش و زیرک نبودند، جواب دادند:

– اگر یک تبر گیر بیاوری می‏توانی به کمک آن شکاف‏هایی توی بدنه درخت به وجود بیاوری و مثل پله از آن‏ها استفاده کنی.

ببر فورا همین کار را کرد، و شروع کرد به بالا رفتن از درخت.

همان‏طور که ببر بالاتر و نزدیک‏تر می‏رفت، بچه‏های وحشت‏زده فهمیدند که نمی‎‏توانند فرار کنند و فریاد زدند:

– ای خدای آسمانی، الان ما کشته می‏شویم! اگر ما را لایق و مستحق می‏دانی، لطفا ما را نجات بده.

ناگهان زنجیر آهنی آسمانی از آسمان فرود آمد. بچه‏ها خیلی چابک در زنجیر زدند و آن زنجیر به آرامی آن‏ها را از میان ابرها به قلمرو سلطنت آسمانی بالا کشید.

زندگی در بهشت خیلی زیبا بود و پسر و دختر با خوشی در آنچا زندگی می‏کردند. یک روز سلطان آسمانی پیش آن‏ها آمد و گفت:
– بچه‏ها، شما فرصت خوبی برای استراحت داشتید، اما در این‏جا هیچ‏کس نمی‏تواند باطل و بی‏مصرف زندگی کند. حالا وقتش است که شما هریک وظیفه‏ای به عهده بگیرید.
سلطان آسمان تصمیم گرفت پسر را به ماه تبدیل کند تا شب‏ها نور بپاشد و دختر کوچک را آفتاب کند تا روزها پرتو افشانی نماید.
در قصه‏ها می‏گویند: دخترک وقتی تبدیل به آفتاب شد، مردم از زمین به او نگاه کردند. اما او دختری باحیا و خجالتی بود، این بود که هرچه بیشتر و بیشتر نورافشانی می‏کرد و برق می‏زد، تا این که غیر ممکن شد کسی بتواند مستقیم توی صورت او نگاه کند. به این دلیل است که آفتاب این همه درخشان است.
«آفتاب مهتاب قصه‏های پریان از سرزمین کره- کاثلین سیروس- ترجمه‏ی منوچهر آتشی- نشر آهنگ دیگر»