بایدامشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

سهراب سپهری

آبی

دیروز رفتم میدان امام حسین. باید لباس هایم را کوتاه می کردم، اتیکت اسم و مشخصات چاپ می کردم و می دادم به خیاط که روی لباس ها بدوزد. کلی وسیله بود که باید از مغازه های نظامی فروشی می خریدم. دفترچه ی جیبی آبی رنگ، دفترچه ی مرخصی آبی رنگ، جاصابونی آبی رنگ، آینه آبی رنگ، پوشه ی آبی رنگ و ….
کلا الان به رنگ آبی در آمده ام!!!
لباس هایم را دادم به خیاط تنگ و کوتاه کند، کنار شلوارم باید نوار قرمز رنگ و سر آستین هایم باید نوار زرد رنگ می دوختم. خیاطی مغازه ی تنگ و کوچک و کثیفی بود بالای یکی از پاساژ های میدان امام حسین و خیاط پسر جوانی بود هجده نوزده ساله که به گفته ی خودش قرار بود چند ماه دیگر او هم سرباز شود. ایستادیم با هم به حرف زدن و طبق عادت همیشگی من تمام مشخصات شخصی ام را در اختیارش می گذارم و او هم تا جایی که می تواند می پرسد: بچۀ کجایی؟ چند سالته؟ تو دانشگاه چی خوندی؟ کجا می شینید؟ و …
کارش که تمام می شود می پرسم: چقدر بدهم؟
می گوید: هفت هزار تومان
چشم هایم را گرد می کنم و می گویم: هفت هزار تومان برای تنگ و کوتاه کردن یک شلوار و دوختن چند نوار رنگی و دو تا اتیکت.
می گوید: زیاده؟ خوب شیش و نیم بده.
می گویم: نه، خیلیه. اصلا من اینقدر پول همراهم نیست.
در همین لحظه صاحب کارش وارد می شود و می پرسد: آقا بچه کجایی؟
می گویم: همین تهران.
نگاهی به شاگردش می کند، با نگاه چیزی به هم می گویند و او می رود.
پسرک دوباره زورش را می زند: آقا شما شیش تومن بده.
دو تا اسکناس دو هزار تومانی به سمتش دراز می کنم و می گویم: بیشتر از این ندارم.
اسکناس ها را می گیرد و می گوید: آقا از من راضی باشی.
از مغازه بیرون میزنم، سوار ماشین می شوم و می روم سری به کتابفروشی های کریم خان بزنم. اول می روم کتابفروشی نشر چشمه. چشمم توی ویترین می افتد به کتاب جدیدی از نویسنده ی کانادایی « آلیس مونرو » که مژده دقیقی ترجمه کرده و نشر نیلوفر هم چاپش کرده است. به یکی از فروشنده های نشر چشمه می گویم « فرار » را می خواهم. می گوید همین یکی باقی مانده است که توی ویترین است می گویم که برایم بیاوردش. توی ویترین کتابفروشی نشر نی چشمم می افتد به کتاب جدیدی از گلی ترقی به نام « بزرگ بانوی هستی » ، این یکی را هم می گیرم.
می خواهم برگردم ساعت نزدیک به هشت است، دست می کنم در جیب هایم، تنها چیزی که باقی مانده یک اسکناس صد تومانی است و تمام خود پرداز های بانکهای کریم خان و اطراف یا خرابند یا پول ندارند یا تقاضای پوزش دارند و …
بماند که چطور به خانه برگشتم، الان اصلا حوصله ندارم که بقیه اش را تعریف کنم!!!

« باشد، فردا بهش فکر می کنم.»*
* جمله ی معروف اسکارلت اوهارا در رمان بر باد رفته اثر مارگارت میچل

مرخصی و چند نکته ی دیگر

یک- تا آخر هفته بهمان مرخصی داده اند و من دوباره برگشته ام اینجا.
دو- آنجا که هستی باور نمی کنی که بیرون از این پادگان هنوز هم زندگی جریان داشته باشد، فکر می کنی آدم ها و زمان هر دو با هم متوقف شده اند و تو هم محکوم به ماندن دور از همه چیز و همه کس هستی، محکوم به ماندن در جایی که نه با عقاید و نه با روحیات تو هیچ سنخیتی ندارد. بیرون که می آیی می بینی همه چیز هنوز همان روال سابق را دارد و فقط تو کمی شبیه رابینسون کروزوئه شده ای!!!
این را وقتی فهمیدم که دیروز برای برگشتن به خانه یک ساعت تمام توی ترافیک اتوبان افسریه گیر کردم.
سه- نمی دانید بعد از مدتها امروز با چه ولعی همان اول صبح رفتم و روز نامه خریدم.
چهار- خیلی زیاد دل تنگ نوشتن در این صفحه ی شیشه ای شده بودم، خیلی…
پنج- کلی حرف برای گفتن دارم، اما هیچ کدام به زبان نمی آیند.

بالاخره اتفاق می افتد

وبلاگ تجربه های آزاد تا اطلاع ثانوی به علت حضور صاحب وبلاگ در دوره ی آموزشی خدمت سربازی به روز نخواهد شد.
.
.
.
پی نوشت: متشکرم بابت اینکه این چند وقت در وبلاگستان فارسی تحملم کردید.
………………………………………………………………………………………………………………………!!!
فعلا بدرود

تا بعد…