وداع

تو تکه های گم شده ی خاطراتم را با خود

بردی

تکه هایی که برف میان شان می بارید

تکه هایی که برف میان شان می نشست

تکه هایی دو نفره بر نیمکت هایی تک و توک در

یک پارک متروک

تکه هایی ناپیدا که حتا غیاب شان در زوایای ذهنم

دلخوشم می کرد

«از مجموعه ی برگ های بی عشوه ی ختمی– سعدی گل بیانی- نشر چشمه»

نثار

رکیک ترین فحشی که از کودکی تا الان تویِ ذهن تان مانده و عقده ی استفاده کردن اش را دارید…

بی بیِ قصه هایِ مجید

«مادر در سیزده سالگی، از خانه پر رنج و مشقت پدری، آورده می شود به خانه شوهر. عروسِ خانه ای با مادر شوهر، پدر شوهر، خواهر شوهر و… از چاله به چاه! در سن و سالی که باید سبکبارانه، در اوهام شیرین نوجوانی پرسه می زد، در سن و سالی که -مثل هر دختر نوجوان دیگر- باید به زمین و زمان فخر می فروخت و ناز می کرد، همسر مردی شد که پدر و مادرش را بیشتر ارج می نهاد تا هم نفسش را. علاوه بر کارهای خانه و زائیدن های متوالی و بزرگ کردن بچه ها، می بایست بارِ کارهایِ سختِ خاندانِ پرشمارِ پدری را هم بر دوش بکشد؛ آن هم در شرایطی کاملا ابتدایی، با امکاناتی نزدیک به صفر، در روستا -شهری مثلِ نجف آبادِ پنجاه سال پیش. بدتر از آن می بایست در برابر بدخواهی و تحقیر یکی دو تن از ایلِ پدر سکوت کند و دم نزند.

آن خردینه دختر که پرورده مرارت بود و هرگز نتوانسته بود خودش را برای پدرش لوس کند، و هرگز ناز کشیدن پدر را ندیده بود، از نوعروسی فقط مرارت بیشتر نصیبش شد. شوهرش [پدرم] به نازکای جوانانه ی احساسش بهایِ لازم را نداد و طعمِ خوشِ نازکشیدنِ شوهر را -به ندرت- چشید.

فرو خوردنِ آن همه رنجِ بیداد و کم مهری، می توانست از آن خردینه دختر زنی بسازد کینه جو، بدخواه، با انبانی از عقده های پیچیده. اما سرشت همیشه باطراوت مادر و روحیه همواره امیدوارانه اش، او را مصون نگه داشت… بعدها حتی در غم و شادی آن ها که بسیار آزارش داده بودند شریک شد و با آن ها همدلی و همراهی کرد، چه در زندگی شان، چه در مرگ شان.

مادر، با صبر، گذشت و مقاومتی مثال زدنی همه بی عدالتی ها و نامرادی های نوجوانی و جوانی را تحمل کرد و چرخ زندگی را در راهی ناهموار، در اوج هایِ کم شمار و فرودهای فراوان چرخاند و چرخاند… فرو نماند مادر!»

این ها را کیومرث پوراحمد در کتابِ دوست داشتنی اش؛ کودکی نیمه تمام که شرح قصه گونه ی زندگی اش از کودکی تا آغاز فیلم سازی و بررسی کارنامه ی فیلم سازی اش تا زمانِ قصه های مجید را در آن آورده است درباره ی مادرش پروین دخت یزدانیان نوشته است.

+ بی بی قصه های مجید درگذشت [اینجا].

رگبار

یک غروب بهاری است. ما جمعی بسیار مهمان فروغ فرخزاد هستیم. روز دوم فروردین است، ما بنفشه های جوان را در باغچه می بینیم. همه با صدای بلند حرف می زنند. م.آزاد به بیژن جلالی پیله کرده که شعر تو اجتماعی نیست، اشرافی است. بیژن جلالی معصومانه فقط گوش می کند. سیروس طاهباز چون همیشه ی عمر خیره فقط گوش می کند، چون همیشه هراس دارد که جنجال شود. پس م.آزاد را ساکت می کند. جلال خسروشاهی، بیوک مصطفوی خیره به سقف. من باید فردا به کرمان بروم، سربازی من ادامه دارد. راستی کجا رفتند آن مهمانان بهاری؟ سرانجام در خاک خفتند. آنان با بنفشه ها به جهان دیگر رفتند.

راستی شعر اجتماعی چه شد؟

«احمدرضا احمدی- بهاریه- حوض نقره»

یک دلِ سیر

یک شب هایی هم مثلِ امشب آدم دلش می خواهد یک نفر باشد سرش را بگذارد رویِ شانه اش و تا خودِ صبح زار زار گریه کند…

در پشت و پسله هایِ یک کتابفروشیِ قدیمی

 

«… اما علت اصلی این که تجارت کتاب را به عنوان شغل دائم انتخاب نمی کنم این است که وقتی در این کار بودم عشق به کتاب ها از دستم می رفت. کتاب فروش باید درباره جنسش دروغ بگوید و این نسبت به کتاب ها بی رغبتش می کند. از آن هم بدتر، دائما در حال گردگیری و حمل و نقل و این طرف و آن طرف کشیدنِ کتاب هاست. یک وقتی واقعا عاشق کتاب ها بودم؛ عاشق دیدن و بوئیدن و لمس کردنشان. هیچ چیز آن قدر خوشحالم نمی کرد که خریدن کلی کتاب به یک شیلینگ در حراج محلی. در کتاب های قدیمی و غافل گیر کننده ای که آدم از لابه لای این پشته ها برمی دارد حس و طعم غریبی هست؛ شاعرهای درجه دو قرن هجدهم، اطلس های جغرافیایی بی اعتبار، جلدهای ناقص رمان های فراموش شده، مجموعه های مجلد مجله های زنانه نیم قرن قبل و… برای وقت هایی که آدم همین طوری می خواهد چیزی بخواند، مثلا آخر شب هایی که از شدت خستگی خوابش نمی برد یا در ربع ساعت زمان معطل پیش از ناهار یا توی دست شویی، هیچ چیز قابل مقایسه با یکی از شماره های قدیمی مجله ویژه زنان نیست. ولی درست از وقتی کار در کتاب فروشی را شروع کردم دیگر کتاب نخریدم. دیدن انبوه چند هزارتایی کتاب ها در کنار هم، آن ها را کسالت بار و حتی کمی حال به هم زن می کرد. حالا هر از گاهی یک کتاب می خرم آن هم فقط کتابی که حتما بخواهم بخوانم و نتوانم از کسی قرض بگیرم. کتاب کهنه پاره و هردمبیل نمی خرم. بوی کاغذ کهنه، دیگر برایم جذابیتی ندارد. بیشتر از هرچیز دیگری مرا یاد مشتری های خل وضع و خرمگس های مرده می اندازد.»

«جرج اورول– نقل شده از همشهری داستان– شماره یازدهم- اسفند90 و فروردین 91»

 

بیضایی خوانی- یک

نمایشنامه ی «افرا» یِ بهرام بیضایی چه شروعِ توفانی دارد با آن تک گویی افرا سزاوار خطاب به ما تماشاگران…

افرا: «دیشب باد بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون مرنوی گربه ها و به هم خوردن در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین ترق و توروقی! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو، درسته که خیال ورش داشته مرد خونه اس ولی بچه اس دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که- مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم- با اون دندان قروچه ها، بالاخره زد به گریه، که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی اب معلق شد. این بحران دوا نداره، فقط آروم بخش! دو تا در روز- زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی قطعی مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خب، زیلو خیس شد و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه اش برای این بود. زیر انداز خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره- کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مدد کار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست، از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی هفت پشت شازده خانوم بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده، این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی می خواستن اجاره اش بدن در وسطی رو گل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ- چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده، که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر پاشه. گرچه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خب چی میشه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگارهای بچگیش- خیله خب، باشه، حرف شما: « دلش نمی آد دست تو جیب کنه! » – امان از مردم بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دختر جان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسر عموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ – نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی تو هم که درسته می ره تو جیب بقال و چقال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه – این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکها ش می شه؟ این پسره چی که کم کم چشمش به کوله پشتی و کفش عج دار همشاگردیهاشه؟ – امروز رفتم قبول کردم!»

مضمونِ اصلی افرا قضاوت هایِ بی جا و اغلب ویرانگر مردم نسبت به اطرافیان و همنوعانِ خویش است؛ افرا روایتِ مردمی است که بارها و بارها قهرمانان و نخبگان خویش را قربانی کرده اند. نمایش دیالوگ ندارد و بر پایه مونولوگ شکل گرفته، جز مونولوگ هایِ طولانیِ ابتدایِ نمایشنامه که انگار شخصیت ها در یک صف قرار گرفته اند تا به نوبت پشتِ تریبون بروند و کاراکترِ خود را معرفی کنند، در بقیه نمایش  نامه هم هرجا شخصیت ها همدیگر را خطاب قرار می دهند باز مونولوگ می گویند و همه با یک واژه شروع می کنند: «گفتم…»

افرا سزاوار، معلم مدرسه یک محله قدیمی است که با مادرش، افسر خانم، برادرش، برنا و خواهرش مستاجر خانم شازده بدرالملوک هستند. شازده خانم برای آموزش پسر عقب مانده اش شازده چلمن میرزا، افرا را استخدام می کند و مدتی بعد از افرا تقاضا می کند که با شازده چلمن میرزا ازدواج کند، افرا بهانه می آورد که قرار است با پسرعمویش ازدواج کند، در حالی که پسرعمویی وجود ندارد. شازده خانم هم ترتیبی می دهد که تهمت دزدی از فروشگاه محل متوجه افرا بشود و کم کم همه ی اهل محل بر ضد خانواده افرا بسیج می شوند، در نهایت مشخص می شود که دزدی کار خودِ خانم شازده بوده ولی افرا آن چنان ضربه ای از این ماجرا خورده که دیگر تمایلی به ارتباطِ دوباره با اهالی محل ندارد…

افرا: «دو برابر مرگم مُرده ام و نصف زندگی ام هم زندگی نکرده ام. خواهرکم به من نچسب. برای چی می خوای وقتی بزرگ شدی مثل من بشی؟ اگه مثل من بشی وسط محله بی آبروت می کنن. همینو می خوای؟ بهش گفتم، یا نگفتم، یا فقط توی دلم به خودم گفتم؟ نمی تونم پامو محکم روی زمین بذارم و خیال نکنم داره فرو می ره! نمی تونم چشمم رو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟»

پایانِ نمایش نامه آن قدر تلخ و هولناک است که نویسنده هیچ چاره ای ندارد جز این که برایِ امیدبخشی شخصیتِ خیالی پسرعمو را واردِ صحنه  کند تا شاید شبیه قصه هایِ پریان در خیال و رویا روزنه ی امیدی باقی مانده باشد…

نویسنده: «سلام افرا. نشناختی؟ توی اون عکس من تاریکم.»

افرا: «پسرعمو؟ ولی- ولی-»

نویسنده: «تو -منو- خلق کردی -افرا؛ و من اومدم!»

نقره ای

و همین امشب بینِ شماره هایِ قدیمی همشهری داستان می گشتم دنبالِ روایتِ فائزه جمالی از همسایگی اش با خانه جلال آل احمد و سیمین دانشور در نیاوران؛ وقتی بعد از اسباب کشی به طور اتفاقی در آرایشگاه اسمِ سیمین دانشور به گوشش می خورد و بعد به دنبالِ پیدا کردنِ خانه می رود و آخرِ سر نمی تواند بر وسوسه ی ملاقات با سیمین دانشور غلبه کند: « باورم نمی شد که وارد خانه شده ام، پا رویِ فرش هایِ دستبافِ قدیمی گذاشته ام، نشسته ام روی مبل های پارچه مخملی و دارم نگاه می کنم به وسایل ساده و قدیمی اتاق که انگار همه اش مالِ سال هایِ دور زندگی با جلال است. باورم نمی شد که دست لاغرش را دراز کرده است به سمتم و من انگشت هایِ نازکش را فشار داده ام. پنهان نمی کنم که تصورم از او همان عکس معروفش بود که شال سر کرده بود و موهای خاکستریش هلال شده بود روی پیشانیش و نگاهش پر از جذبه بود، همان عکسی که توی اتاقش هم بود، کنار عکس های جلال. اما حالا سیمین دیگری بود. بانویی که می دیدم پوست مهتابی رنگی بود کشیده شده بر استخوان که تا سینه رفته بود زیر پتو و صورت بی دندانش می خندید و خوشحال بود که مهمان به خانه اش آمده و چند بار به پرستار جوانش گفت که چای برایم بیاورد. این که مرتب می پرسید چه خبر؟ دیگه چه خبر؟، این که اشاره کرد به تلویزیون کوچک اتاقش و گفت که چند روز پیش آقای خاتمی را نشان داده و من نمی دانستم که چند روز پیشِ سیمین خانم به حساب این روزهای ما می شود چند سال. می دانستم که فراموشی گرفته است. گفت که مهران مدیری به او زنگ می زند و حالش را می پرسد و گفت کارهای مدیری را خیلی دوست دارد و من از زیر نگاه پرستارش که برای رفتن این مهمان ناخوانده لحظه شماری می کرد، فرار کردم و پرسیدم: «چه خبر از کوه سرگردان؟» باز هم لبخند زد، انگار درد متولد نشدن این آخرین فرزندش را سپرده بود به تقدیر.»

فائزه جمالی یادداشت اش را این طور تمام می کند: « یک سال است به هر مهمانی که برای اولین بار به خانه مان می آید می گویم می دانید سیمین دانشور همسایه ماست و چه بخواهد چه نخواهد، او را می برم جلوی خانه او که هنوز هست و هربار خودم بیشتر از همه ذوق زده می شوم و چشم می دوزم به سوراخ پشت دری سفید و خوشحالم که هرشب ساعت نه، چراغ خوابش پرده گیپور خانه را قرمز می کند و… و همه اش دلم شور می زند.»

و من می دانم که نود سال هم عمرِ کمی نیست برای بودن ولی پیشِ خودم فکر می کنم و حسرت می خورم که چرا خواندنِ سووشون را مثلِ خیلی کارهایِ دیگر تا امروز عقب انداخته ام…

+ سیمین دانشور در نود سالگی درگذشت [اینجا].