احساس

تو باز می آیی

با نافی از خلیج احمر

و رانی از عصایِ موسی

و شکلِ راه رفتنِ تو

معنای مثنوی است،

و روح مولوی است اینک

کز ساقِ تو حکایتِ نی را

برمی دارد.

«یدا… رویایی»

وارده!

من: میوه ها طعم تکراری دارند!

ایشان: شاید کامِ تو رنگِ تکراری گرفته!

من: تو همیشه باید یک جوابِ خوش بینانه ای تویِ آستین ات داشته باشی؟

کار در کتابفروشی

روزبه برایم تویِ یک کتابفروشی کار پیدا کرد، قبل ترش با هم درباره اش صحبت کرده بودیم و گفته بود آقایی هست که دنبالِ نیرو برای کتابفروشی اش می گردد و من هم از سرِ کنجکاوی بهش گفته بود خیلی دلم می خواهد بروم و شرایط و موقعیت شان را بدانم ولی خیلی جدی اش نگرفته بودم؛ پنج شنبه شماره شان را داد و گفت بهشان زنگ بزن، زنگ زدم، باهاشان قرار گذاشتم و رفتم برایِ صحبت کردن که از شرایطِ هم باخبر بشویم. ساعتِ کارشان دوازده ساعت در روز است و هفت روزِ هفته، بدونِ تعطیلی. بهشان گفتم که من سه روز در هفته کلاسِ زبان می روم و این زبان خواندن یکی از اولویت هایِ زندگی ام است، نه نیاوردند، فقط پرسیدند ساعتِ کلاس ات چطوری است؟ گفتم هفت تا نه بعدازظهر. آقایی که صاحبِ آنجاست و بقیه بچه ها حاجی صدایش می کنند گفت مشکلی نیست، فقط سعی کن در آینده اگر امکانش بود ساعتِ کلاس ات را عوض کنی، اگر نزدیکِ ظهر باشد که کتابفروشی کمی خلوت است برایِ هر دو مان بهتر می شود. بعد برایم گفت که مسئولِ فروشِ قسمتِ کتاب شان مدتی است که به خاطرِ بیماری نمی تواند سرکار بیاید و دنبالِ یک نفر می گشته اند که به جایش بگذارند.

راستش همان اول یک ذره دچار شک شدم، ساعتِ کارشان جوری است که تقریبا باید تمامِ قسمت هایِ زندگی ام را تعطیل کنم و فقط بچسبم به کار، البته به قولِ روزبه اولش این جوری است و بعدتر شاید بتوانی باهاشان کنار بیایی و off هم بگیری. خواستم نه بیاورم، کنجکاوی مانع شد، سفارش روزبه که گفته بود نروی این یکی کار را هم مثلِ خیلی کارهایِ دیگرت نصفه و نیمه تمام کنار بگذاری و آبرویِ من که سفارش ات کرده ام را ببری مانع شد، اصرار زیادِ حاجی که حتما یک نفر را احتیاج داریم مانع شد، قیافه ی بابا که خیلی مصر بود من هرچه زودتر کاری برایِ خودم پیدا کنم مانع شد و از همه مهم تر خودم که اصلا حوصله و توانِ بیکار نشستن تویِ خانه را نداشته و ندارم، پیشِ خودم دو دو تا چهار تا کردم و گفتم نهایتا یکی دو ماهی می روم و بعد اگر به هر دلیل نخواستم یا آنها نخواستند یا اصلا توانایی اش را نداشتم که این همه ساعت سرکار بمانم ازشان عذرخواهی می کنم و دیگر نمی روم.

امروز را به عنوانِ روز اول رفتم و همین الان نوک انگشت ها و کفِ پاهایم درد می کند، آن قدر که کتاب بالا و پایین کرده ام. کتاب هایشان را تازه از طبقه ی بالا آورده اند پایین و باید هم قفسه ها را تقسیم بندی می کردیم و هم کتاب ها را براساس تقسیم بندی موضوعی می چیدیم و دارم فکر می کنم کلاسِ زبانم را چطور باید هماهنگ کنم و از آن بدتر اگر یک یا دو ماه دیگر به هر دلیل نخواستم که بروم باید چه عذر و بهانه ای برایِ شان بیاورم؟

نیل سایمون می خوانیم و گاهی بلند بلند، گاهی زیرزیرکی می خندیم- دو

پسر: حالم خوب نیست پدر. مریضم

پدر: حالت خوب نیست؟ مریضی؟ چه ت شده؟

پسر: فعلا چیزی نمی دونم. یه چند دقیقه بِهِم فرصت بدین.

پدر: وحشت. خودِ خودِشه. وحشتِ بلوغ. منم وقتی به سنِ تو بودم همین حس و حالو داشتم.

پسر: هیچ وقت فکر نمی کردم به سنِ منم بوده ین. خیال می کردم همیشه همین قدر بزرگ بوده ین.

پدر: اولین دفعه ای که با یه زن طرف شدم فکر می کنی چند سالَم بود؟

پسر: با زنی طرف شدین پدر؟

پدر: معلومه که طرف شدم. همه ی اونایی که بعدها پدر شده ن توی زندگی شون یه جایی با یه زن طرف شده ن.

پسر: همه با همون یه زن؟

پدر: معلومه که نه. خدای من، تو هیچ وقت راجع به همچین چیزایی با رفقات صحبت نمی کنی؟

پسر: آه، چرا. همیشه صحبتشو می کنیم. ولی شنیدن این جور حرفا خیلی تحریک مون می کنه.

پدر: کارآموزی در مکتبِ عشق دِینیه که مردا برای ورود به عرصه ی تجربیات زناشویی باید ادا کنن… وگرنه باید چند سالی از عمرِ گرانبهاشونو پایِ کورمال کورمال رفتن هدر بِدن.

پسر: من بدم نمی آد یه چند سالی رو پای کورمال کورمال رفتن صرف کنم.

پدر: آنتوشا، همه ی اینا جزئی از مراحلِ مرد شدنه. اولش راه رفتنو یاد گرفتی، بعدشَم حرف زدنو… الانم وقتشه که اینو یاد بگیری.

پسر: مطمئنی پدر؟ واقعا من اون قدرام راه رفتن و حرف زدنم خوب نیست ها.

پدر: [خشمگین] آنتوشا، نمی شه این قضیه رو بیش تر از این پشتِ گوش بیندازیم. دلم نمی خواد در انتظارِ مرد شدنت این قدر معطل بشم که پیرمرد بشی… حالا راه می افتی و می ری اونجا اولین خانومِ زندگیتو تجربه می کنی یا مجبورم می کنی حالتو جا بیارم؟

پسر: پدر… گمون نکنم این دور و برا هیچ زنِ خوب و نجیبی بشه پیدا کرد.

پدر: ما هم دنبالِ زن خوب و نجیب نمی گردیم. تو این دنیا چیزی که زیاده زنِ خوب و نجیب… به همین خاطرَم این همه مردای خوب و نجیب مجبور می شن بیان این جور جاها… خُب دیگه برگردیم سرِ کار خودمون.

پسر: می تونم دست تونو بگیرم پدر؟

پدر: معلومه که نه! نمی تونی دستِ باباتو بگیری بیای این جا که مرد بشی. آنتوشا، ما تمامِ روز وقت نداریم ها. مادرت توقع داره ساعت نه خونه باشیم… حالا ما درست یک ساعت و ده دقیقه فرصت داریم که دیگه بیای قاطیِ آدم بزرگا.

پسر: منظورتون اینه که به مادر گفتین کجا داریم می ریم؟

پدر: به خیالت این قدر بی ملاحظه م؟ بهش گفتم می خوایم بریم بیرون قدمی بزنیم و هوایی بخوریم.

پسر: وقتی رسیدیم خونه و دید که چه قدر بزرگ شده م، شکش نمی بره؟

پدر: اِنقَدی نشون نمی ده بچه. مثِ سُرخک که نیست صورتت جوش بزنه… فوقش ممکنه یه لبخندِ کوچیک گوشه ی لبت سبز بشه، همین… یالا دیگه، بجنب.

پسر: پدر، راه دیگه ای داسه مرد شدن وجود نداره؟ منظورم اینه که نمیشه سبیل بذارم؟

پدر: آنتوشا، راستشو بهم بگو، اگه ترجیح می دی این کارو نکنی، ببرمت خونه…

پسر: [سر تکان می دهد] ببرینَم خونه.

پدر: صبر کن تا حرفم تموم بشه! ترجیح می دی این کارو نکنی؟ ببرمت خونه…؟

پسر: ببرینَم خونه.

پدر: که این طور! بسیار خب، بریم خونه… می تونی بری حمام و با قایق هات بازی کنی تا موقعش برسه.

پسر: از دستم دلخور می شین؟

پدر: نه.

پسر: ازم نااُمید می شین؟

پدر: نه.

پسر: بِهِم افتخار می کنین؟

پدر: نه.

پسر: باشه. این کارو می کنم.

پدر: آنتوشا، پسرِ خوب.

پسر: اگه خوشم اومد، می شه بازم این کارو بکنیم؟

پدر: نه خیر! با خودم نیاوردمت اینجا که همین جوری ولت کنم و برم… عجب، پدرِ بلندنظر بودنَم کارِ سختیه ها.

«پزشک نازنیننیل سایمون– ترجمه ی شهرام زرگر– نشر نیلا»

پایانِ خدمت

پارسال همین موقع امریه داده بودند دستم و گفته بودند برایِ ادامه یِ خدمت سربازی باید بروم مراغه، داشتم تویِ نقشه دنبالِ محلِ دقیقِ قرار گرفتن مراغه، فاصله ی نسبی اش با تهران و راه های زمینی و هوایی دسترسی به آنجا می گشتم.

سه ماه بعد انتقالی گرفتم و برگشتم تهران.

هفته ی پیش اداریِ یگانِ مان نامه ی کسر از آمار را داد دستم، پنج شنبه سربازی ام تمام می شد و باید دنبالِ کارها و گرفتنِ امضاهای تسویه می رفتم. چهارشنبه ظهر امضاها تمام شد و برگه ی رهایی را گرفتم، از بچه ها خداحافظی کردم، یکی شان گفت: «حالا دیگه آزاد شدی، هر غلطی خواستی می تونی بکنی، هر جا دلت خواست می تونی بری.» و برگشتم خانه، پوتین ها را جلویِ در خانه از پا درآوردم و پرتشان کردم گوشه ی بالکن. بابا گفت: «تمام شد؟» گفتم: «آره.» مامان گفت: «چقدر زود تموم شد.» بابا گفت: «حالا دیگه وقتش رسیده که دنبالِ یک کارِ ثابت باشی.»

این را تویِ یکی از داستان هایِ مهدی ربی خوانده بودم و گذاشته بودم تا یک روزی مثلِ امروز اینجا بنویسم اش: «… کارت پایان خدمت مث دختری می مونه که خیلی دوستش داری ولی نمی تونی داشته باشیش. خودتو پاره می کنی تا به دستش بیاری، تا مال تو باشه. بالاخره هم به دستش می آری. اما وقتی دستشو تو دستت گرفتی دیگه واسه ات مهم نیست. نه این که دوستش نداشته باشی یا نخوایش، نه، نه. فقط یک جوری بی خیالش می شی. یه چیزی انگار تموم شده. دیگه نمی دونی حالا باید چی کار کنی.»

مسعود هستم یک آزاد شده از بندِ خدمت… به قولِ پسر عمه ام اضافه شده به خیلِ بیکاران… بی این که هیچ حس و حالی خاصی داشته باشم، باید داشته باشم؟ یک چیزی تمام شده و رفته پیِ کارش و دیگر قرار نیست برگردد. تا اینجا که اتفاقِ خاصی نیفتاده، از اینجا به بعدش هم در رویِ همین پاشنه می چرخد.

مترجم نیازمندیم!

این پسرعمه ی پونزده شونزده ساله ی ما برداشته رویِ والِ فیس بوک اش نوشته: «شما ها زاخارِ اصلی/ نهایتا می شین چاقالِ شخصی ام.» قیافه ی من رو تصور کنید، یک بار، دو بار، ده بار این نوشته رو خوندم، یک کلمه هم نفهمیدم، چی می خواد بگه این؟ با چه زبونی داره حرف می زنه؟. رفتم این کتاب فرهنگ لغات زبان مخفی رو از تویِ کتابخونه برداشتم، شروع کردم پیدا کردنِ معنا و مفهومِ لغت هایی که نوشته بود… زاخار: [لفظ کلیمی به معنی پسر] دوست پسر… معنیِ چاقال رو هم خودتون می دونید و نیازی به گفتنِ من نیست، با یک سرچِ گوگلی معناش رو پیدا می کنید.

این معنا و مفهوم ها رو کنارِ هم می گذارم، باز متوجه نمی شم چی می خواد بگه! براش نوشتم جدی جدی در مقابلِ این زبونِ مخفی شماها احساس ناتوانی و پیری می کنم، فکر می کنم باید برایِ حرف زدن با شما ها یک مترجم استخدام کنم. تعبیر و تفسیرهایِ جامعه شناختی به کنار، الان شما با یک آدم درمانده در مقابلِ چیزی به اسمِ زبونِ مخفی رو به رو هستید، مترجمِ خوب سراغ ندارید؟

رقصِ زمین

خب، حالا وسطِ زلزله ایم… کافیه با دورِ کند مجسم کنیم، عین تو فیلما… خوابِ خوابم که باشی زلزله بیدارت می کنه… می گن اغلبِ زلزله ها تو شب اتفاق می افته، وقتی همه خوابن… آخه آدمِ خواب پاک بی دفاس… این اژدها می خواد همه رو غافلگیر کنه، شایدم قصدش اینه کارِ ملکوت الموتو ساده کنه، چکی جماعتو بفرسه آخرت، شایدم یه سره ببره بهشت… اول یه صدایِ مهیب می آد… از زیرِ پوستِ شهر، هیولای زمین نعره می کشه… مهیب… اون قدر مهیب که گوشایِ ما طاقتِ شنیدنشو نداره… یه دفه زمین و زمان کن فیکون میشه، همه چی شروع می کنه به لرزیدن… درا، پنجره ها، درختا، تیر برقا، تابلوها، پلا از جا کنده می شه… هیچ چی هیچ جا بند نمی شه، هر چی دم دسته راه می افته… ماشینا رو دوش پارکینگاشون می رقصن… ساختمونا له و لورده میشه، دیوارا مث خمیر می ره تو هم… سقفِ آسمون می چسبه کفِ زمین… گرد و خاک دیدو کور می کنه، روشنایی غیب میشه، جاشو می ده به ظلمات… دونه هایِ ریز شیشه رو تو تاریکی می بینی که عینِ بارون الماس می ریزه رو سر و کله ات، می خورن تو صورتت، تو چشات… بعد یهو سکوت میشه… سکوتِ وهم و مرگ… نیستی… عین رستاخیز… اگه دیدی نفس نمی کشی، بدون راه فرار نداری، تمومی… جسمتو رها کن، روحتو بذار در بره… روح، سیاله، راه خودشو پیدا می کنه… اگه دیدی نه ته مونده نفسی هنوز هس، بدون اول بدبختیه… هنوز نمی دونی چه مصیبتی سرت اومده… برقا قطع، شکافا عمیق، بیدادِ تاریکی… غولِ زلزله کار خودشو کرده… می خوای از جات بلند شی، پابرهنه راه نیفت… تکون نخور می گم…! یه تیکه ملافه بپیچ دورِ پات… کفِ زمین بُرنده اس، به زن و بچه ات اگه زنده ان بگو همین کارو بکنن… فقط هول نشو… آدمِ گیج کاری ازش برنمی آد… از هیشکی کاری بر نمی آد… تو زلزله همه جایِ زمین گوره… بشریت تو این مرحله بی نهایت ذلیل و ناتوانه… خودتو به زور از لای تیر و تخته و آهن قراضه می کشی جلو، می خوای از پنجره بیرونو نگاه کنی که چی شده، پنجره ای نمونده… از لای ستونا، یه روزنی پیدا می کنی، نگاه می کنی بیرون… می بینی شهرت تو یه چشم به هم زدن شده تل عظیمی از خاکروبه… بچه تو بغل می زنی، دس زنتو می گیری، کور و کر دنبال راه خروج می گردی… ساک یادت نره… ساکو پیدا کن…! ساک کو…؟ همون که از قبل آماده کرده بودی برا الان، کجا گذاشتی…؟ پیداش کن…! می گم پیداش کن…! تمام چارچوبا از شکل دراومدن… ممکنه مجبور شی با زور راهو باز کنی، فقط آروم ضربه بزن… کلِ ساختمون کجه الان… آروم…! ممکنه یه حرکتِ غلط، کوهِ آوارها رو بریزه رو سرت، دفنت کنه… تا می تونی زود از خونه ای که حالا حکم قبرو برات پیدا کرده خارج شو… یه جوری که انگار واسه آخرین بار ترکش می کنی… حتی وقت نداری بغض کنی، چه برسه به گریه… تا می تونی جلو حرکت کن، بقیه دنبالت… اگه طبقات بالا باشی هر آن ممکنه زمین زیر پا، دهن واکنه ببلعدت… آسانسور…؟ مرده، ولش کن…! تو راه پله، دستت رو بگیر به نرده یا دیواری اگه مونده… چراغ قوه رو روشن کن… اصلا ندو… ندو می گم…! داد نزن…! داد نزن می گم…! کری…؟! حالا خوب شد… اگه از خونه همسایه صدا ناله اومد توجه نکن، فکر نکن نامردیه… الان نجاتِ خودت و خانوادت تو اولویته… سوپرمن نشو واسه من، مگه تنها باشی… ولش کن می گم، خب گوشتو بگیر ناله نشنوی… حالا رسیدی بیرون خونه… اگه می تونی زن و بچه تو که هنوز تو بهتن بذار یه جای باز و امن… حالا برگرد به همسایه ها کمک کن… کجا می ری؟… گفتم جای امن… این جا امنه ابله…؟ زلزله، پس لرزه ام داره، راه بیفت…! از وسطِ خیابون و کوچه برو… هرچه زودتر خانوادتو برسون خارج شهر… اصلا فکرشو نکن همراه اونا بری برا نجاتِ دوست و فامیل… همه جا شده یه پارچه آتیش… لوله گازا ترکیده، باکِ ماشینا، پمپ بنزینا، انبارا… شَهرِت شده کوره… آبی ام نیس بتونه این همه آتیشو خاموش کنه، آب حکمِ کیمیا رو داره… دیر بجنبی وسطِ آتیش داری کباب میشی… دیگه نه اتوبوسی هس، نه مترویی، نه تلفنی، نه کمکی فعلا… نمی تونی از شهر بری بیرون…؟ بزن برو تو یه پارک… کجا می ری…؟ مبادا برگردی به خونه ات چیزی ورداری، گور بابای خونه، بذا برا صبح که هوا روشنه… می گم نرو…! رادیو، رادیو تو راه بنداز، ببین چه خبره… سه تا سد اطرافِ تهرونه، هرکدوم بشکنه همه جا رو آب می گیره، اگرم نه، تا یه مدت آب بی آب… با محتویات کیفه سر کن… یادت باشه میلیون ها آدم الان حال و روزِ تو رو دارن… کی می تونه این جمعیتِ هراسونو اداره کنه…؟ زلزله اصلی حالاس… تازه بوی تعفن و بیماری و زخم و درد و آوارگی و ناامنی و عزا شروع میشه… هر طور هس خانوادتو برسون به یه شهر دیگه و برگرد واسه کمک… واسه کمک… کمک…! کمک…! کمک…!

«نمایشنامه ی رقص زمین- حسین پاکدل- نشر ثالث»

+ وب نوشت های حسین پاکدل

نیل سایمون می خوانیم و گاهی بلند بلند، گاهی زیر زیرکی می خندیم!

بارنی: مطمئنم برات اون قدرا تکون دهنده نیس؛ اما تو اولین ماجرایِ عشقیِ من طی بیست و سه سال زندگی زناشوییم هستی. تا حالا هیچ وقت زن دیگه ای رو نبوسیده بودم. بیست و سه سال تمام! بیست و چهار سالم بود که با یکی از دوستای دبیرستانم ازدواج کردم. از شونزده سالگی به بعد فقط با اون دوست بودم. تو فکر می کنی قبل از این که ازدواج کنم تجربه ی رابطه با چَن تا زن داشته ام؟ -یکی! اونم فقط یه بار! وقتی هیجده سالم بود برادرم منو برد یه آپارتمان توی نوارکِ نیوجرسی که توش یه زن چهل و چهار ساله ی لُخت رو یه تختخواب فلزی دراز کشیده بود و روزنامه می خوند. برام هفت دلار آب خورد و تمام شب استفراغ کردم. من سیگاری نیستم، قمار نمی کنم و مشروبی که امروز خوردم بیش تر از همه ی مشروبایی بود که در تمام عمرم خورده م. تا حالا تصادفِ ماشین نداشته م، هیچ وقت دعوا نکردم، هیچ کدومِ استخونام نشکسته، درجه حرارت بدنم بالاتر از سی و هشت درجه نرفته -زندگی اگرچه باهام سرِ لطف نداشته ولی بهم بی اعتنایی هم نکرده. سه تا بچه دارم که بهشون خیلی افتخار می کنم، خونه ای که به خاطرش خیلی زحمت کشیده م و همسری که هرچند فوق العاده نیس یا به قول شماها از اون پُر شروشورا، اما مهربون و دلسوز و فداکاره و من واقعا دوستش دارم. پس چرا باید بعد از بیست و سه سال زندگیِ مشترک، نشونیِ آپارتمانِ مادرمو پشت یه چک بنویسم، یه بطری اسکاچ با دو گیلاس بخرم و خدا خدا کنم مچم وا نشه؟ چرا؟ جوابشو بهت می گم: خودمم نمی دونم! تا پیش از این هیچ وقت هوای این کار به سرم نزده بود -نه، دروغ گفتم! اولین بار پنج سال پیش شروع شد و به صورت جدیش دو سال پیش گُل کرد. حدود یه سال پیش تصمیم گرفتم بهش تن بِدم و تو شیش ماهِ گذشته درگیرش بوده م. من چهل و هفت سالمه و برای اولین بار تو زندگیم به مرگ فکر کردم. الان بخشی از زندگیم فکر کردن به مرگه. هر روز هرچی آگهی فوته می خونم فقط واسه این که دلم خوش بشه اسمم توی اونا نیس. دائم تو این فکرم که چطور پیش میاد و من چه جوری باهاش رو به رو می شم. می دونی، من حتا تمرین مردن هم می کنم. تو رختخواب دراز می کشم و سعی می کنم به خودم وانمود کنم حالم بده -بعد می ذارم سرم بیفته یه طرف- و بعد آخرین نفسای بریده بریده مو می دم بیرون -بعد پا می شم دو تا قرص خواب آور می خورم. چون بیدار که باشم تحملِ سکوت شبو ندارم. ولی چاره چیه؟ آخرش یه روز اتفاق می افته.شاید زودتر از اون که فکرشو بکنم. و من از خودم می پرسم لذت بردی بارنی؟ واقعا چهل و هفت سال معرکه ای نبود؟ و می دونی جوابم چیه؟ خب نمی شه گفت معرکه، ولی خوب بود. -در مجموع زندگیم خوب بود. بعد از زندگی خوبی که گذرونده م باید برم توی گور. برام مراسم باشکوهی می گیرن و منو با کت شلوار آبیِ خوش رنگِ خوش دوختم دفن می کنن. همسر سوگوارم برام گریه زاری می کنه و شیش ماه بعد با یه مرد دیگه ازدواج می کنه. حتا بعید نیس ژاکت قهوه ای رنگمو بده به اون. من سرزنشش نمی کنم. این رسمِ روزگاره، زندگی باید ادامه پیدا کنه. ولی مادامی که ادامه داره نمی شه چیزی بهتر از خوب باشه؟ نمی شه چیزی غیر از باز کردنِ رستوران سرِ ساعت یازده صبح هر روز باشه؟ نمی شه چیزی بهتر از گذروندن سه هفته تعطیلات ماه آگوست کنار استخر میان پنجاه تا پیر و پاتال چاقالو باشه که هر لحظه ش خدا خدا کنی کاش خونه بودی و ساعت یازده صبح رستورانو باز می کردی؟ نمی شه فقط یه بارم که شده به رویاهام تن بدم؟ خوابای شبانه، تجربه کردنِ چیزای دوروبر، احساسات، لذتایی که قبلا تجربه نکردم -دلم می خواس بدونم یه زنِ دیگه از چه چیزم خوشش می آد؟ نظرشو جلب می کنم؟ ممکنه دوستم داشته باشه؟ امکان داره از دست زدن بهش خوشم بیاد؟ و هزار تا سوال دیگه که اگه ناغافل اسمم تو صفحه ی آگهی فوت روزنامه درمی اومد، هیچ وقت جوابشو نمی فهمیدم. این شد که تصمیم گرفتم فقط یه بارم شده خواسته مو برآورده کنم. ادعا نمی کنم در مورد همسرم انعطاف داشته م. اگه اونم می خواس واسه دل خودش همین کارو بکنه هیچ وقت نمی بخشیدمش. بنابراین شروع کردم به دیدنِ دور و برم -و با همه ی این تفاصیل بهت اطمینان می دم، فقط یه رابطه، یه روزِ دلچسب و تموم! اما اگه همه چی همون جور که دلم می خواس پیش می رفت، یه تجربه ی خاطره انگیز و با ارزشو پشت سر می ذاشتم و امکان داشت بقیه ی عمرمو بدون زیرآبی و خیانت بگذرونم و بعد، هر روز ساعت یازده صبح برای باز کردن رستوران، اما با علم به این که به اندازه ی یه بعدازظهرِ کوتاه الگوی زندگیمو عوض کردم و یه دفه م که شده فقط زنده نبودم، زندگی کردم!

[سکوتی طولانی]…

«عاقبت عشاق سینه چاکنیل سایمون– ترجمه ی شهرام زرگر– نشر نیلا»