احساس

تو باز می آیی

با نافی از خلیج احمر

و رانی از عصایِ موسی

و شکلِ راه رفتنِ تو

معنای مثنوی است،

و روح مولوی است اینک

کز ساقِ تو حکایتِ نی را

برمی دارد.

«یدا… رویایی»

Advertisements

کار در کتابفروشی

روزبه برایم تویِ یک کتابفروشی کار پیدا کرد، قبل ترش با هم درباره اش صحبت کرده بودیم و گفته بود آقایی هست که دنبالِ نیرو برای کتابفروشی اش می گردد و من هم از سرِ کنجکاوی بهش گفته بود خیلی دلم می خواهد بروم و شرایط و موقعیت شان را بدانم ولی خیلی جدی اش نگرفته بودم؛ پنج شنبه شماره شان را داد و گفت بهشان زنگ بزن، زنگ زدم، باهاشان قرار گذاشتم و رفتم برایِ صحبت کردن که از شرایطِ هم باخبر بشویم. ساعتِ کارشان دوازده ساعت در روز است و هفت روزِ هفته، بدونِ تعطیلی. بهشان گفتم که من سه روز در هفته کلاسِ زبان می روم و این زبان خواندن یکی از اولویت هایِ زندگی ام است، نه نیاوردند، فقط پرسیدند ساعتِ کلاس ات چطوری است؟ گفتم هفت تا نه بعدازظهر. آقایی که صاحبِ آنجاست و بقیه بچه ها حاجی صدایش می کنند گفت مشکلی نیست، فقط سعی کن در آینده اگر امکانش بود ساعتِ کلاس ات را عوض کنی، اگر نزدیکِ ظهر باشد که کتابفروشی کمی خلوت است برایِ هر دو مان بهتر می شود. بعد برایم گفت که مسئولِ فروشِ قسمتِ کتاب شان مدتی است که به خاطرِ بیماری نمی تواند سرکار بیاید و دنبالِ یک نفر می گشته اند که به جایش بگذارند.

راستش همان اول یک ذره دچار شک شدم، ساعتِ کارشان جوری است که تقریبا باید تمامِ قسمت هایِ زندگی ام را تعطیل کنم و فقط بچسبم به کار، البته به قولِ روزبه اولش این جوری است و بعدتر شاید بتوانی باهاشان کنار بیایی و off هم بگیری. خواستم نه بیاورم، کنجکاوی مانع شد، سفارش روزبه که گفته بود نروی این یکی کار را هم مثلِ خیلی کارهایِ دیگرت نصفه و نیمه تمام کنار بگذاری و آبرویِ من که سفارش ات کرده ام را ببری مانع شد، اصرار زیادِ حاجی که حتما یک نفر را احتیاج داریم مانع شد، قیافه ی بابا که خیلی مصر بود من هرچه زودتر کاری برایِ خودم پیدا کنم مانع شد و از همه مهم تر خودم که اصلا حوصله و توانِ بیکار نشستن تویِ خانه را نداشته و ندارم، پیشِ خودم دو دو تا چهار تا کردم و گفتم نهایتا یکی دو ماهی می روم و بعد اگر به هر دلیل نخواستم یا آنها نخواستند یا اصلا توانایی اش را نداشتم که این همه ساعت سرکار بمانم ازشان عذرخواهی می کنم و دیگر نمی روم.

امروز را به عنوانِ روز اول رفتم و همین الان نوک انگشت ها و کفِ پاهایم درد می کند، آن قدر که کتاب بالا و پایین کرده ام. کتاب هایشان را تازه از طبقه ی بالا آورده اند پایین و باید هم قفسه ها را تقسیم بندی می کردیم و هم کتاب ها را براساس تقسیم بندی موضوعی می چیدیم و دارم فکر می کنم کلاسِ زبانم را چطور باید هماهنگ کنم و از آن بدتر اگر یک یا دو ماه دیگر به هر دلیل نخواستم که بروم باید چه عذر و بهانه ای برایِ شان بیاورم؟

نیل سایمون می خوانیم و گاهی بلند بلند، گاهی زیرزیرکی می خندیم- دو

پسر: حالم خوب نیست پدر. مریضم

پدر: حالت خوب نیست؟ مریضی؟ چه ت شده؟

پسر: فعلا چیزی نمی دونم. یه چند دقیقه بِهِم فرصت بدین.

پدر: وحشت. خودِ خودِشه. وحشتِ بلوغ. منم وقتی به سنِ تو بودم همین حس و حالو داشتم.

پسر: هیچ وقت فکر نمی کردم به سنِ منم بوده ین. خیال می کردم همیشه همین قدر بزرگ بوده ین.

پدر: اولین دفعه ای که با یه زن طرف شدم فکر می کنی چند سالَم بود؟

پسر: با زنی طرف شدین پدر؟

پدر: معلومه که طرف شدم. همه ی اونایی که بعدها پدر شده ن توی زندگی شون یه جایی با یه زن طرف شده ن.

پسر: همه با همون یه زن؟

پدر: معلومه که نه. خدای من، تو هیچ وقت راجع به همچین چیزایی با رفقات صحبت نمی کنی؟

پسر: آه، چرا. همیشه صحبتشو می کنیم. ولی شنیدن این جور حرفا خیلی تحریک مون می کنه.

پدر: کارآموزی در مکتبِ عشق دِینیه که مردا برای ورود به عرصه ی تجربیات زناشویی باید ادا کنن… وگرنه باید چند سالی از عمرِ گرانبهاشونو پایِ کورمال کورمال رفتن هدر بِدن.

پسر: من بدم نمی آد یه چند سالی رو پای کورمال کورمال رفتن صرف کنم.

پدر: آنتوشا، همه ی اینا جزئی از مراحلِ مرد شدنه. اولش راه رفتنو یاد گرفتی، بعدشَم حرف زدنو… الانم وقتشه که اینو یاد بگیری.

پسر: مطمئنی پدر؟ واقعا من اون قدرام راه رفتن و حرف زدنم خوب نیست ها.

پدر: [خشمگین] آنتوشا، نمی شه این قضیه رو بیش تر از این پشتِ گوش بیندازیم. دلم نمی خواد در انتظارِ مرد شدنت این قدر معطل بشم که پیرمرد بشی… حالا راه می افتی و می ری اونجا اولین خانومِ زندگیتو تجربه می کنی یا مجبورم می کنی حالتو جا بیارم؟

پسر: پدر… گمون نکنم این دور و برا هیچ زنِ خوب و نجیبی بشه پیدا کرد.

پدر: ما هم دنبالِ زن خوب و نجیب نمی گردیم. تو این دنیا چیزی که زیاده زنِ خوب و نجیب… به همین خاطرَم این همه مردای خوب و نجیب مجبور می شن بیان این جور جاها… خُب دیگه برگردیم سرِ کار خودمون.

پسر: می تونم دست تونو بگیرم پدر؟

پدر: معلومه که نه! نمی تونی دستِ باباتو بگیری بیای این جا که مرد بشی. آنتوشا، ما تمامِ روز وقت نداریم ها. مادرت توقع داره ساعت نه خونه باشیم… حالا ما درست یک ساعت و ده دقیقه فرصت داریم که دیگه بیای قاطیِ آدم بزرگا.

پسر: منظورتون اینه که به مادر گفتین کجا داریم می ریم؟

پدر: به خیالت این قدر بی ملاحظه م؟ بهش گفتم می خوایم بریم بیرون قدمی بزنیم و هوایی بخوریم.

پسر: وقتی رسیدیم خونه و دید که چه قدر بزرگ شده م، شکش نمی بره؟

پدر: اِنقَدی نشون نمی ده بچه. مثِ سُرخک که نیست صورتت جوش بزنه… فوقش ممکنه یه لبخندِ کوچیک گوشه ی لبت سبز بشه، همین… یالا دیگه، بجنب.

پسر: پدر، راه دیگه ای داسه مرد شدن وجود نداره؟ منظورم اینه که نمیشه سبیل بذارم؟

پدر: آنتوشا، راستشو بهم بگو، اگه ترجیح می دی این کارو نکنی، ببرمت خونه…

پسر: [سر تکان می دهد] ببرینَم خونه.

پدر: صبر کن تا حرفم تموم بشه! ترجیح می دی این کارو نکنی؟ ببرمت خونه…؟

پسر: ببرینَم خونه.

پدر: که این طور! بسیار خب، بریم خونه… می تونی بری حمام و با قایق هات بازی کنی تا موقعش برسه.

پسر: از دستم دلخور می شین؟

پدر: نه.

پسر: ازم نااُمید می شین؟

پدر: نه.

پسر: بِهِم افتخار می کنین؟

پدر: نه.

پسر: باشه. این کارو می کنم.

پدر: آنتوشا، پسرِ خوب.

پسر: اگه خوشم اومد، می شه بازم این کارو بکنیم؟

پدر: نه خیر! با خودم نیاوردمت اینجا که همین جوری ولت کنم و برم… عجب، پدرِ بلندنظر بودنَم کارِ سختیه ها.

«پزشک نازنیننیل سایمون– ترجمه ی شهرام زرگر– نشر نیلا»