بازی در سه پرده

آنک بهار:
موجِ بنفشه‏های نخستین
فوجِ پرندگانِ مهاجر
بیداریِ سمور و سپیدار.

طوطی (کنار پنجره) ناگاه
فریاد می‏کشد:
«برخیز، ای پرنده خاموش،
باید به باغ رفت و صفا کرد!»

در کنج باغ سهره پیری
تنها نشسته در قفس خویش.
سیگار می‏کشد،
گیتار می‏زند!

«از دفتر خاطرات یک کاکتوس- تورج رهنما- انتشارات ققنوس»

درختم دلشوره دارد

چرا آدم مجبور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده و هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش می پرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟
نمی تواند بگوید، ببخشید، اشتباه کردم، یک فرصت دیگر بدهید. نمی شود همه چیز با دور تند برگردد سرجای اولش و آدم با اطمینان و بی تردید تمام کارهایی را بکند که می داند درست است. در درونش با آرامش لبخند بزند و بگوید نمی خواهم دوباره به دنیا بیایم، همین دفعه گل کاشتم. بس است. همه چیز روبراه است. کار دیگری برای انجام دادن ندارم.

«درختم دلشوره دارد- فریده خرمی- نشر هیلا»

در صفر کیلومتریِ سطحِ گُه

یک– از یک و نیم تویِ قطارِ تهران-خرم‏شهر نشسته‏ایم، حالا ساعت چهار عصر است و مهماندار بسته‏هایِ عصرانه‏مان را هم داده و خورده‏ایم، کتابی که می‏خواندم تمام شده و هیچ چیزِ خواندنیِ دیگری هم همراهِ خودم نیاورده‏ام و به گمانم هیچ اتفاقِ هیجان انگیزِ دیگری قرار نیست بیفتد. این زن و شوهرِ هم‏سفرمان عجیب ذهنم را مشغول کرده‏اند، از همان اول راه حتی یک کلمه با هم حرف نزدند، مرد روزنامه می‏خواند و زن جدول حل می‏کرد، بعد هم زن تک و تنها بساطِ ناهارش را جلویِ خودش گذاشت و شروع کرد به خوردن و حتی اشاره‏ای به مرد نکرد. تویِ همه‏ی این چند ساعت تنها باری که حرف زدند وقتی بود که مرد گفت: «خودکارت رو بده، می‏خوام جدول حل کنم…» و زن بدون آن‏که سرش را بلند کند جواب داد: «خودکار ندارم.» برخلافِ این دو تا، آن دو تا هم‏سفر دیگرم، زن و شوهرِ جوانی که آن‏طور که از صحبت‏هایِ مرد دستگیرم شد تازه ازدواج کرده‏اند، تمامِ مدت دارند جلویِ رویِ ما تویِ سر و کله‏ی هم می‏زنند یا تویِ گوش هم پچ پچ می‏کنند و هر و کره خنده‏شان به راه است. می‏گویم من حال و حوصله‏اش را ندارم، ایده‏اش را می‏دهم، شما بروید داستانِ این زن و شوهرها را بنویسید. دو تا زوج که تویِ قطار با هم همسفر شده‏اند؛ یکی میانسال و دیگری هم جوان. از این قصه‏هایی که آخرش بشود این‏طور نتیجه گرفت که این زن و شوهر میانسال و خسته آینده‏ی همان زن و شوهر جوان‏ اند.

دو– خوبی قطار –یا بدی‏اش؟- وقتی تنها باشی این است که مدام تکان تکان می‏خورد و تو فکر و خیال می‏بافی، با هر تکان فکرها و تصویرهایِ تازه‏ای جلویِ رویت رژه می‏روند… گذشته و حال و حتی آینده‏ای را که هنوز نیامده همه را مرور می‏کنی. بعد اگر درست وقتی داری زخم‏هایت را لیس می‏زنی بیرون ابری باشد و نم نم هم ببارد غمِ خوبی دارد. کیمیا می‏گفت: «باورت می‏شود یکبار بدونِ دلیل تویِ همین وضعیت من تویِ قطار زدم زیرِ گریه؟»

سه– فکر، فکر، فکر… تویِ این فکرها تبدیل می‏شوم به آدمی که نبوده‏ام، کارهایی می‏کنم که پیش از این جرات انجام دادنشان را نداشتم و جاهایی می‏روم که پیش از این نرفته بودم… با خودم فکر می‏کنم چرا این‏جا و آن‏جا را کم گذاشتم و اگر این کار و آن کار را کرده بودم شاید حالا همه چیز جورِ دیگری بود.

چهار– دلم می‏خواست تویِ یکی از همین ایستگاه‏های بین راه پیاده بشوم و بعد همین‏طور بدون هدف، بدونِ مقصد شروع کنم به رفتن و بعد تمامِ خاطره‏هایِ خوب و بد، تمامِ فکرها، تمام آن صحنه‏هایِ نیش‏داری که روح و روانِ هرکس را نابود می‏کنند، زخم می‏کنند و تو مدام از سوزش این زخم‏ها باید به خودت بپیچی، همه را گوشه‏ای بگذارم، فراموش کنم و بعد باز بی‏هدف فقط راه بروم.

پنج– من عمیقا احتیاج دارم با یک نفر حرف بزنم؛ یک نفر که بلد باشد امید بدهد، یک نفر که مطمئن‏ام کند روز‏هایِ خوبِ دیگری هم در راهند.

تحریر شده در تاریخ بیست و یکم بهمن، قطار تهران-خرمشهر

عنوان را از فرخنده حاجی‏زاده گرفته‏ام.

اگر

اگر می‏دانستم

که این همه کتاب را دوست داری

لباس‏هایم را

از کتابفروشی‏ها می‏خریدم!

«بانوی ماسه و ماه- سعاد صباح- ترجمه‏ی وحید امیری- انتشارات دارینوش»