یک جا بند نمی شوم

سوال این جاست که آدم تا کجا می تواند بین آرزوها و زندگیِ روزمره اش فاصله بیندازد؟ تا کجا می تواند بین این دو تا دست و پا بزند؟ مدام رویا ببافد و سقفِ این رویاها را آن قدر پایین بیاورد که بشود به کوتاهیِ سقفِ زندگیِ نکبتیِ روزمره اش؟ اصلا آدم تا کجا می تواند فقط از آرزوهایش بنویسد؟ تا کجا می تواند فقط درباره شان حرف بزند و حرف؟

بعد آدم انگار احساس می کند که این طور دارد به خودش خیانت می کند، که سرش را پایین انداخته و فقط زنده است…

وقتی در جمع نشسته ایم و وبلاگ می نویسیم

روزِ جمعه اشتباه ترینِ کارِ ممکن این است که خانه بمانید. وقتی از خانه بیرون بزنید و این میزِ غذا جلویِ رویتان باشد و جمعِ رفقا هم جمع باشند بهترینِ کارِ ممکن بعد از غذا این است که لب تاپ تان را زیر بغل بزنید، یک گوشه ای بنشینید و درباره ی این روز یک گزارش مستقیم توی وبلاگ تان بنویسید.

نوک انگشت ها

صدایش می آید، می بارد و به کانال کولر می خورد. پتو را محکم تر روی خودم می کشم، نوک انگشتهایم را به هم می چسبانم تا گرم شوند. شماره ی جدید مجله ی فیلم را ورق می زنم، چشم هایم گرم خواب می شوند، مجله از دستم می افتد. بلند می شوم و چراغ اتاق را خاموش می کنم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم، همچنان می بارد. می خزم زیر پتو، خودم را زیر پتو جمع می کنم و زیر لب می گویم:
« خوشحالم که این جای امن را دارم.»