همسایه ها

یک-امروز ظهر زیر کولر دراز کشیده بودم که یک لحظه احساس دل تنگی کردم، بلند شدم و تمام چیز هایی که در آن لحظه می توانست دل تنگی ام را برطرف کند پشت سر هم ردیف کردم: شهر کتاب کامرانیه، شهر کتاب حافظ، ترافیک عصر گاهی ولی عصر ونک به بالا، فیلم دیدن در سینما فرهنگ، پیاده روی در خیابان شریعتی از سینما فرهنگ تا زیر پل سید خندان، کتابفروشی های انقلاب، شیرینی فرانسه، کافه گودو، تئاتر شهر، پیاده روی از متروی هفت تیر تا زیر پل کریم خان، نشر چشمه، کافه ۷۸، شیرینی دانمارکی خیابان ویلا، شیرینی فروشی هانس خیابان آبان…

دو- به سبک خلاصه داستان بعضی فیلم ها: یک پروپوزال نانوشته، بیست صفحه ترجمه ی نیمه تمام که تا آخر هفته باید تحویل بدهم، سمینارهای درس خرد که برای امتحان باید بخوانم، کتابهای سنگینی که تا شب امتحان باید زیر و رویشان کنم، جزوه هایی که ناخوانده مانده اند، تردیدی که اینجا بمانم یا چند روزی بیایم تهران و بلیتی که هنوز قطعی نشده…

این وسط یکی از اهالی همین وبلاگستان، یکی از همین همسایه های دیوار به دیوار تجربه های آزاد بدجور دلش هوای گرمای اینجا و خنکی کولر گازی ها را کرده است.

Advertisements

اینجا اهواز است!

 من  هیچ غرابت و نزدیکی با امروز این شهر ندارم،  شهری که همه ی خاطره های من را  می کوبد و می  بلعد…  انگار که جایی ،  گوشه ای از دیروز این شهر  بخشی از وجود من جا مانده  و همراهم تا امروز و اینجا نیامده است  و حالا جای خالی  همان یک تکه بدجور  آزارم می دهد.  من  مدام دلتنگ  گذشته ی این شهر می شوم،  دل تنگ  خانه های قدیمی کیانپارس  که  همه باغ داشتند  و  حالا یا جلوی  این باغ ها  که دیگر باغ نیستند و فقط زمین خشکی اند  دیوارهای  بلند بالا آمده  یا به  جایشان  آپارتمان  های زشت از  زمین سبز شده است…  دل  تنگ روزی که  هفت ساله بودم  و به تحریک یکی از بچه ها  به جای سرویس کیان آباد سرویس  کیان پارس را سوار شدم  و  توی خیابان هفده کیان پارس در حالی که چند قدمی هم با خانه فاصله نداشتم گم شدم  یا روزی که حرف یکی از بچه ها را که می گفت  خانه  ی  ما دقیقا کنار کارون است باور کرده بودم  و با خودم می گفتم هر وقت بزرگ شدم باید خانه ای بخرم  که وقتی در خانه را باز کردم پاهایم توی آب کارون فرو بروند…  دل تنگ زمانی که این شهر فقط یک کتابفروشی بین المللی  را داشت و بس  و من فکر می کردم اینجا بزرگترین کتابفروشی دنیاست…  دل تنگ روزهای  امتحان آخر سال  که همیشه بعد از امتحان  جای من  بیمارستان شرکت نفت  نیوساید بود،  بیمارستانی که تمام سوراخ و سنبه هایش برای من پر از رمز و راز بود،  بیمارستانی که حالا دیگر فقط یک ساختمان خالی است و هیچ جنب و جوشی ندارد…  دل تنگ مداد تراش نارنجی کلاس سوم دبستان که به  بهانه تقلب زیر میز  انداختمش و هیچ وقت پیدایش نکردم…  چه می گویم؟  اصلا این حرف ها را چرا اینجا می گویم؟  حالا دیگر اینجا فقط خاک می آید…  مادربزرگ مدام ناله می کند که در تمام عمرش هیچ سالی  اینقدر خاک به چشمش ندیده است  و من می دانم یک روز من و تمام قصه های این شهر زیر خروار ها  خاک مدفون می شویم…  من می دانم  …

بر سر آنم که گر ز دست بر آید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید

خسته شدم این قدر که قفسه کتابفروشی های رشد و محام را زیر و رو کردم و چیز تازه ای پیدا نکردم، این قدر که حالا دیگر جای تک تک کتابهایشان را بهتر از خودشان می دانم. خسته شدم از این که هربار در جوابم گفتند:  « هنوز ناشران تهرانی کتابهای جدیدشان را برایمان نفرستاده اند، معلوم نیست کتابها کی به دستمان برسد! »
خسته شدم از این که هیچ کدامشان مدت هاست دیگر پیشنهاد تازه ای برای خواندن ندارند و مدام باید منتظر اتفاق ها باشم، منتظر جرقه هایی که هر از گاهی شاید از راه برسند و هربار باید آن قدر آهسته آهسته خواند و مزه مزه شان کرد از ترس این که شاید به این زودی ها تکرار نشوند.
خسته شدم این قدر که از مجوز نگرفتن کتابهایتان شنیدم و غصه خوردم که چرا باید برای خوانده شدن قصه هایتان هم اجازه بگیرید؟
خسته شدم این قدر که همه گفتند: « کجا داریم زندگی می کنیم؟ کجا که انگار هر روز یک تکه از فرهنگ حذف می شود؟ »

جای خالی « دنیای تصویر » و « هفت » بدجور توی ذوق می زند… راستی ما کجا زندگی می کنیم؟

مرتبط: هیچ داستانی از آسمان نمی آید…