زمانی برای…

وقتی این روزهای آخر زمستان هوا بوی بهار که هیچ، اصلا خود ِ بهار باشد، وقتی ابرها آسمان این شهر را بپوشانند و هیچ بارانی نبارد، می شود پیاده خیابان های شهر را گز کرد و به هیچ چیزی فکر نکرد، می شود جلوی پنجره دراز کشید و کتابها را فقط برای سرگرم شدن خواند، می شود کتاب ِ حافظ را به قصد ِ فال گرفتن باز کرد و هر بیتی که آمد این طور خواند: حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست/ سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست…

های و هوی

این پست و این پست را بخوانید و ببینید شباهتی بین این دو تا پیدا می کنید یا نه؟ جالب اینجاست که خیلی اتفاقی گذار من به این وبلاگ افتاد و کامنتی هم که برای این پست گذاشتم حذف شده است.  ضمنا این آقا اصلا به خودش زحمتی نداده که منبع جمله ی ابتدای نوشته اش را ذکر کند.

پی نوشت: فکر کنم اگر این دوست عزیز زحمت اضافه کردن یک لینک کوچک را به خودش می داد یا حتی آخر نوشته اش اضافه می کرد که من این پست را از کجا برداشته ام یا حتی جرات یک معذرت خواهی کوچک را داشت، نیاز نبود امروز این طور وبلاگش را حذف کند.

عجب حکایتی شده…

یکی از بدترین حالتهایش این است که میان «خُب که چی؟» ها گیر کنی، اصلا نفهمی چطور یکدفعه اینجاایستاده ای و ندانی ادامه ی راه به کجا می رسد و تو از این راه چه می خواهی؟ سوال های بی پاسخ هجوم بیاورند و هیچ جوابی نداشته باشی… اینجاست که می ایستی، تو می ایستی، دوست داری زمان و دنیا هم بایستد… نمی ایستد، می رود. تو می مانی، بروی، بمانی، برگردی؟؟؟