زمانی برای…

وقتی این روزهای آخر زمستان هوا بوی بهار که هیچ، اصلا خود ِ بهار باشد، وقتی ابرها آسمان این شهر را بپوشانند و هیچ بارانی نبارد، می شود پیاده خیابان های شهر را گز کرد و به هیچ چیزی فکر نکرد، می شود جلوی پنجره دراز کشید و کتابها را فقط برای سرگرم شدن خواند، می شود کتاب ِ حافظ را به قصد ِ فال گرفتن باز کرد و هر بیتی که آمد این طور خواند: حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست/ سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست…

های و هوی

این پست و این پست را بخوانید و ببینید شباهتی بین این دو تا پیدا می کنید یا نه؟ جالب اینجاست که خیلی اتفاقی گذار من به این وبلاگ افتاد و کامنتی هم که برای این پست گذاشتم حذف شده است.  ضمنا این آقا اصلا به خودش زحمتی نداده که منبع جمله ی ابتدای نوشته اش را ذکر کند.

پی نوشت: فکر کنم اگر این دوست عزیز زحمت اضافه کردن یک لینک کوچک را به خودش می داد یا حتی آخر نوشته اش اضافه می کرد که من این پست را از کجا برداشته ام یا حتی جرات یک معذرت خواهی کوچک را داشت، نیاز نبود امروز این طور وبلاگش را حذف کند.

عجب حکایتی شده…

یکی از بدترین حالتهایش این است که میان «خُب که چی؟» ها گیر کنی، اصلا نفهمی چطور یکدفعه اینجاایستاده ای و ندانی ادامه ی راه به کجا می رسد و تو از این راه چه می خواهی؟ سوال های بی پاسخ هجوم بیاورند و هیچ جوابی نداشته باشی… اینجاست که می ایستی، تو می ایستی، دوست داری زمان و دنیا هم بایستد… نمی ایستد، می رود. تو می مانی، بروی، بمانی، برگردی؟؟؟

قایق سواری در تهران

قایق سوار بودیم/ در ایستگاه آب/ بالای نهرها/ در کوچه باغ تجریش/ از شیب جویبار/ رفتیم/ رو به پایین/ همراه آبشار/ رگهای شهر تهران/ جاری/ فصل بهار و آب سواری/ از چشم باغ فردوس/ در سایۀ چناران/ تا قلب پارک ملت/ راندیم/ زیر ونک گذشتیم/ تا رود یوسف آباد/ و از فراز جنگل ساعی/ تا آبراه بولوار…/ بالای برج ها/ ماه/ در نیلی روان/ رخت عروس می شست/ آواز نهرهایش را/ تهران به هم می آویخت/ ارکستر آب، در سرِ ِ ما، می نواخت/ در «بندر نمایش»/ بعد از تئاتر شهر/ نیروی آب کاهید/ پارو زدیم/ لغزان/ تا حوضۀ امیریه/ تا موزۀ نگارستان/ در ایستگاه گمرک/ نور چراغ ها کم شد/ انگاره های فصل به هم ریخت/ فیروزه با غبار درآمیخت/ پاییز بود و آب/ شهر طلا و خواب/ و یک صدا، که می دانستیم/ هر لحظه ممکن است بگوید:/ «برگشت نیست/ آخر ِ این خط»/ قایق رسیده بود به راه آهن/ به واگن عتیقۀ میدان/ بین جزیره های گیاهی/ و صخره های سرگردان/ که دور زد/ پهلو گرفت/ و ایستاد،/ آنجا که روح تندیس/ در زیر آبراه/ نفس می کشید…*

* محمد علی سپانلو/ از دفتر فیروزه در غبار

پی نوشت: سپانلو این شعر را به شهردار آینده تهران تقدیم کرده است. از تهران که دور باشی، خواندن این شعر و تصور کردن این که یک روز در همین تهران ِ شلوغ خودمان بشود قایق سواری هم کرد لذت غریبی دارد.

دیگر ستاره نمی شود؛ چند نکته ی کوتاه در حاشیه و متن ستاره می شود

یک- سه گانه
ی ستاره های فریدون جیرانی قرار بود اتفاقی تازه در کارنامه ی این سینماگر
باشد. ستاره می شود به پشت صحنه ی سینما، ستاره است به موقعیت یک بازیگر
مشهور و ستاره بود به یک بازیگر فراموش شده ی تئاتر می پرداختند و اتفاق
به واسطه ی مطبوعاتی بودن جیرانی و سال ها فعالیتش در زمینه ی تاریخ
سینمای ایران جیرانی موفق شده بود نگاهی متفاوت و واقعی به مسایل پشت پرده
ی سینمای ایران داشته باشد و از این میان ستاره می شود فیلمی بود که
قابلیت جذب مخاطب عام را هم داشت و اتفاقا تهیه کننده هم برای اکران فیلم
برنامه هایی تدارک دیده بود، اما فیلم در آستانه ی اکران به طور غیر رسمی
توقیف شد و حالا در بدترین زمان ممکن و با جرح و تعدیل های فراوان روی
پرده رفته است.

دو- برای کسانی که در جشنواره ی دو سال پیش «ستاره می
شود» را دیده اند روبرو شدن با نسخه ی فعلی ِ در حال اکران حاصلی جز بهت و
حیرت و ناراحتی ندارد. این که چطور تحمل نکردن نگاه متفاوت و منتقد حتی از
طرف خود سینما گران این طور تیشه به ریشه ی کار هنری می زند. زمان فیلم به
هفتاد و پنج دقیقه رسیده است و تقریبا از فیلم هیچ باقی نمانده است جز یک
بازی مثل همیشه خوب از عزت ا… انتظامی. در فیلم اصلی دلیل ناراحتی رفیع
و ناتوانی اش برای بازی نکردن را متوجه می شدیم ولی در نسخه ی فعلی دقیقا
متوجه نمی شویم که رفیع که بازیگر قدیمی تئاتر است چرا نمی تواند جلوی
دوربین بازی کند؟ تقریبا هیچ اثری از سرمایه گذار فیلم باقی نمانده است و
دقیقا متوجه نمی شویم که پونه برای چه کاری محل فیلمبرداری را ترک می کند؟
صحنه های صحبت کردن رفیع و ملوک نیز دچار سانسور شده و قرینه سازی که میان
سرنوشت ملوک و پونه در فیلم اصلی انجام شده بود این جا دیگر وجود ندارد.
پایان فیلم اصلی که با مرگ ِ رفیع تمام می شود هم عوض شده و فیلم با لبخند
رفیع به دوربین به انتها می رسد. داستان ِ ستاره می شود فعلی را می توان
این طور خلاصه کرد: یک بازیگر قدیمی تئاتر که بعد از مدتها دخترش برایش
نقشی در یک فیلم پیدا کرده نمی تواند نقشش را خوب بازی کند، دختر مرد که
برای پیتزا خوردن صحنه ی فیلمبرداری را ترک کرده است مورد سرزنش پدرش قرار
می گیرد و فیلم با گوش کردن رفیع به تصنیف گل پونه، نعناع پونه و لبخندش
رو به دوربین تمام می شود. تقریبا تمامی جنبه های انتقادی فیلم به بی رحم
بودن فضای پشت صحنه ی سینما حذف شده است.

سه- ستاره می شود به همراه
گناه من تنها فیلم های قابل دیدن این فصل مرده ی اکران سینما ها هستند.
باقی فیلم ها را تعدادی فیلم درجه دو و درجه سه تشکیل می دهند که آدم گاهی
دوست دارد از خودش بپرسد دلیل ساخته شدن این فیلم ها چیست؟ اما این طور
اکران ستاره می شود هم تنها شبیه نوعی رفع تکلیف است و با اکران نشدن
ستاره بود و ساخت پارک وی به نظر می رسد پرونده ی ساختن فیلم هایی درباره
ی دل مشغولی های سینمایی جیرانی فعلا در کارنامه اش بسته شده است و او
احتمالا همان سینمای جنایی قرمز و پارک وی که نمونه های موفق تری در
کارنامه ی جیرانی هستند را ادامه دهد.

پی نوشت: عکس اول فقط یکی از چندین سکانس حذف شده ی فیلم است.

یک هفته ی خواندنی

این هفته های آخر سال اگر سرتان به خرید کردن گرم نباشد حتما مشغول خانه تکانی هستید و احتمالا دیگر فرصتی برای خواندن نمی ماند ولی برای رفع خستگی می شود سراغ ِ مجله های هفتگی رفت. از اواسط هفته ی آینده بازار ویژه نامه های نوروزی روزنامه ها و مجله ها به راه است ولی تا پیش از آن می شود سراغ شماره های آخر چند مجله رفت.

یک- ایران دخت این هفته تصویر روی جلدش را با تیتر « خدا مرا دوست دارد » به رضا صادقی داده است و در صفحات داخلی هم به موضوعاتی مثل پرونده ی شهلا جاهد، نگاهی به فعالیت ستاره های پاپ در ماه های اخیر، شجره نامه ی خانواده ی رفسنجانی، گشتی در دکوراسیون خانه حمید استیلی، نگاهی به بیماری MS و گزارشی درباره ی سریال جدید مهران مدیری پرداخته است. غیر از این ها ایران دخت این شماره سه گفتگوی خواندنی با رضا صادقی، شهلا لاهیجی و کاندیدای ایرانی اسکار هشتاد و یکم عماد مخبری دارد. این ها به غیر از صفحات همیشگی ایران دخت مثل راهنما و بازارچه خانواده است.

دو- تصویر محسن نامجو با تیتر « باب دیلن با لهجه ی خراسانی » روی جلد شماره ی جدید ِ مجله ی مردم و جامعه نشسته است. اصلی ترین مطالب این هفته ی مردم و جامعه سه پرونده ی کوچک و خواندنی یکی درباره ی پرونده اقتصادی دولت نهم، دیگری درباره ی هوشنگ مرادی کرمانی و سومی درباره ی محسن نامجوست. به جز این ها، مردم و جامعه یک گزارش اجتماعی هم درباره ی لزوم آموزش بهداشت جنسی از سنین پایین دارد و وعده ی چاپ یک ویژه نامه ی نوروزی را به تاریخ 22 اسفند و در 128 صفحه داده است.

سه- مطلب اصلی همشهری جوان این هفته پرونده ای است درباره ی تب روزنامه نگار شدن بازیگرها، با تصویری از الناز شاکردوست روی جلد و تیتر ِ « ستاره ها کاغذی می شوند » که دنبال یافتن پاسخ این سوال است: « این پدیده ی تازه به نفع کدام یک است؛ ستاره ها یا رسانه های مکتوب؟ » . همشهری جوان یک گزارش اختصاصی هم درباره ی بحران خشک شدن دریاچه ارومیه و دو گفتگو با احمد امینی درباره ی سریال بی گناهان و منوچهر آذری در صفحه ی مهمان هفته دارد. ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان آن طو رکه وعده داده اند 21 اسفند منتشر می شود.

چهار- عکسی از رعنا آزادی ور بازیگر « درباره الی » با پیش زمینه ای آبی تصویر جلد شماره ی جدید چلچراغ است. مطالب مجله با یادداشتی از حسن کیائیان درباره ی هوشنگ ابتهاج شروع می شود، در صفحه ی روزی روزگاری گزارشی درباره ی پدیده ی گرد و خاک در خوزستان می خوانیم. چلچراغ سه گفتگو با رعنا آزادی ور، شهرام مکری و سعیده قدس بنیان گذار موسسه خیریه محک دارد. صفحه انتهایی مجله صفحه تازه تاسیس توکا نیستانی در چلچراغ است. شماره ی نوروزی چلچراغ دوشنبه 19 اسفند روی دکه های مطبوعاتی می نشیند.

پنج- شماره ی اسفند مجله ی « فیلم » معمولا از آن شماره های خواندنی است که نمی شود از آن گذشت. یادداشت های نویسندگان مجله درباره ی فیلم های بیست و هفتمین جشنواره ی فیلم فجر بخش اصلی مطالب این شماره را شامل می دهد. این یادداشت های کوچک و جمع و جور که فیلم به فیلم هم نوشته شده اند به درد زمان اکران فیلم ها هم می خورند که می خواهید از حال و هوای کلی فیلم سر در بیاورید. غیر از این نویسندگان مجله از خاطراتشان درباره ی سال های دور و نزدیک جشنواره هم نوشته اند که مطالب خواندنی از آب در آمده اند. عکس روی جلد مجله ی فیلم تصویر ترانه علی دوستی در فیلم درباره الی است که در نظرخواهی مجله هم فیلم برگزیده نویسندگان ماهنامه فیلم شده است.