یک بار مصرف

در زندگی عادی گاهی اتفاقاتی می افتد که کاملا درمانده می شوی، هیچ کدام از خوانده ها و شنیده ها، دیده ها و دانسته ها به کار ِ تو و حل مشکلت نمی آیند. بعد از خودت می پرسی: «خب که چی؟» این که می گویند زندگی تجربه است یعنی چه؟ تجربه هایی که به هیچ کار نمی آیند. با خودت فکر می کنی که نکند همه اش یک شوخی خنده دار باشد.

Advertisements

فیلم فارسی

روبروی خانه ی شخصیت های اصلی فیلم همیشه یک کیوسک تلفن عمومی وجود دارد که پسر قهرمان ماجرا از آنجا به دختر قهرمان ماجرا زنگ می زند تا خبر بدی را به اطلاعش برساند، همیشه ساعت از نیمه شب گذشته و همیشه باران می بارد.

 

درباره ی اصغر فر هادی…

سینمای اصغر فرهادی و آدم هایش را دوست دارم، کمتر زمانی که به عنوان فیلمنامه نویس سریال های پزشکان و روزگار جوانی را می نویسد یا به عنوان کارگردان سریال چشم به راه و سری اول داستان یک شهر را می سازد و بیشتر زمانی که سری دوم داستان یک شهر و فیلم های رقص در غبار، شهر زیبا و چهارشنبه سوری را می سازد که هر کدام این فیلم ها هم می توانند یکی از قسمت های مجموعه ی داستان یک شهر باشند. در داستان یک شهر هر بار یک گروه مستند ساز درگیر ماجرای افراد خاصی می شد و روحی در چهارشنبه سوری، اعلا در شهر زیبا و یوسف در رقص در غبار وارد زندگی افراد خاصی می شوند و ماجراها را شکل می دهند.
سری دوم داستان یک شهر با آن داستان های تلخ و تاثیر گذار که هیچ وقت به پخش مجدد هم نرسید به گمانم یکی از بهترین سریال های چند سال اخیر تلویزیون است و یکی از قسمت هایش که فرهاد اصلانی و نازنین فراهانی بازی می کردند ماجرای مردی بود که در اثر اتفاقی ایدز می گیرد و این بیماری را به زن و بچه ی در حال تولدش منتقل می کند، مرد می میرد و زن که حالا بچه ی کوچکی هم به همراه دارد در خیابان ها آواره می شود و خاطرم هست که سکانس آخر سریال نازنین فراهانی را کنار خیابان مستاصل و بی پناه نشان می دهد که ماشین ها برایش بوق می زدند و جلوی پایش ترمز می کردند و داستان با سوار شدن زن در یکی از ماشین ها تمام می شد. صحبت کردن از بیماری ایدز در فضای محافظه کار تلویزیون جسارتی می خواست که اصغر فر هادی داشت و دارد.
دغدغه های اصغر فرهادی برایم قابل احترام اند و اسم اش حالا برایم حکم یک برند قابل اطمینان را دارد و خوشحالم که چند وقتی است فیلم چهارم اش، درباره ی الی را می سازد با آن کست بازیگری کنجکاو برانگیز که دو فیلمنامه نویس- مانی حقیقی و پیمان معادی – را هم در خود دارد. عکس های درباره ی الی که تازه منتشر شده اند را نگاه می کنم، انگار تک تک بازیگران از اتفاقی که در حال شکل گرفتن است خوشحال اند، رضایت را در چهره ی همه شان می بینم، راحت بگویم انگار از اتفاقی که برایشان می افتد کیف می کنند. امیدوارم که نتیجه اش روی پرده چیز خوبی باشد.

پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه ی اهواز

چهارشنبه
چهار صبح: ساعت زنگ می زند و بیدار می شوم.
پنج صبح: می رسم فرودگاه.
تابلوی پرواز ها: پرواز اهواز به علت بدی هوای مقصد با تاخیر انجام خواهد شد.
تا شش و نیم هیچ خبری نمی شود.
شش و نیم صبح: بلندگوی فرودگاه اعلام می کند: پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه ی  اهواز به علت بدی هوای مقصد تا اطلاع ثانوی تاخیر دارد، لطفا سالن پرواز را ترک نکنید.
هفت و ده دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه ی اهواز مسافر پذیرش می کند.
زمزمه هایی بین مسافرین در مورد کنسل شدن پرواز پنج و چهل و پنج دقیقه می شنوم.
دفتر فروش، پرواز را به طور قطع کنسل اعلام می کند ولی  اطلاعات پرواز هم چنان به ماندن مسافرین در فرودگاه تاکید می کند.
هفت و سی دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه پذیرش مسافران را تعطیل می کند و بار های مسافرین را بر می گرداند.
هشت صبح: اطلاعات پرواز اعلام می کند: با عرض پوزش به اطلاع مسافرین می رساند پرواز هواپیمایی فارس ایر به اهواز به علت بدی هوای مقصد کنسل شد، لطفا برای ابطال بلیت به دفتر فروش مراجعه کنید.
به امتحان فردا صبح فکر می کنم.
هشت و ده دقیقه ی صبح: اسم ام را در لیست انتظار پرواز های بعدی می نویسم. نفر سی و هفت ام برای پرواز هفت و ده دقیقه به اهواز و نفر چهل و دوم برای پرواز هفت وسی دقیقه ی ماهشهر.
هشت و سی دقیقه ی صبح: اس ام اس می رسد: نمونه ی سوالات امتحان فردا را ایمیل کردم، با عرض پوزش از تاخیر… (بعد از دو هفته پیگیری من البته!)
به این فکر می کنم که چه خوب که امتحان فردا عملی است و سوالات کتبی بیشتر حکم خالی نبودن عریضه را دارند.
هشت و چهل و پنج دقیقه ی صبح: اطلاعات پرواز اعلام می کند: پرواز کیش ایر به مقصد ماهشهر به علت بدی هوای مقصد کنسل شد.
اولین تیر به سنگ می خورد.
هشت و پنجاه دقیقه ی صبح: از اطلاعات پرواز می پرسم، جواب نه است. مهرآباد کافی نت ندارد.
از دفتر فارس ایر می پرسم که برای پرواز بعد از ظهر اولویت با مسافران پرواز صبح است؟
لیست انتظار ندارند و جوابشان منفی است.
نه و ده دقیقه ی صبح: پرواز هفت و ده دقیقه ی هواپیمایی ساها هم کنسل اعلام می شود.
تیر دوم هم به سنگ می خورد.
نه و بیست دقیقه  ی صبح: با 139- اطلاعات رجا – تماس می گیرم، تا هفت تیر برای اهواز جای خالی ندارند.
به بلیت قطاری فکر می کنم که دیروز کنسل کردم.
نه و سی و پنج دقیقه ی صبح: فرودگاه به آزادی… آزادی به ترمینال جنوب…
ده و چهل دقیقه ی صبح: ترمینال جنوب می رسم، بلیت اتوبوس برای سه بعداز ظهر گیرم می آید.
یازده و ده دقیقه ی صبح: حوالی انقلاب دنبال کافی نت می گردم که سوال ها را پرینت بگیرم. مغازه های اطراف میدان انقلاب برق ندارند. تا چهاراه ولی عصر با یک ساک و کوله پشتی پر از کتاب و جزوه پیاده می روم تا به کافی نتی برسم که برق دارد و سوال ها را پرینت بگیرم.
یازده و پنجاه دقیقه ی صبح: کوله پشتی ام را توی کافی نت جا گذاشته ام، بر می گردم دنبال کوله پشتی.
دو ی ظهر: ترمینال جنوب هستم، روی یکی از صندلی ها می نشینم و سوال ها را می خوانم.
سه و سی و پنج دقیقه ی ظهر:  اتوبوس هنوز حرکت نکرده، اعتراض یکی از مسافرین  با جواب تند راننده مواجه می شود.
سه و چهل و پنج دقیقه ی ظهر: اتوبوس تازه راه می افتد و هیچ کس بابت تاخیر اعتراضی نمی کند، همه ساکت و آرام توی صندلی ها یمان نشسته ایم و فیلمی را که برایمان انتخاب کرده اند تماشا می کنیم.
چه فیلمی؟ یکی از اکشن های پویا فیلمی با شرکت « جمشید هاشم پور » به نقش « قهرمان طاس بزن بهادر » و  « جهانبخش سلطانی » به نقش « پلیس مهربان »
دیالوگ طلایی:
– حال زخمی چطوره؟
– زیاد تعریفی نداره.
– زود خوب میشه؟!!!
وسط های فیلم خوابم می برد.
نزدیک به شش بعد از ظهر: فیلم را عوض می کنند این بار محاکمه ی « ایرج قادری »… این یکی را تا آخر با لذت تماشا می کنم.
تا خود صبح خوابم نمی برد. صبح از چهاراه آبادان مستقیم به خانه به زیر دوش و از آنجا مستقیم به دانشگاه به جلسه ی امتحان، وسط جلسه ی امتحان خوابم می گیرد.