از کسی که به شعور من توهین کند بدم می آید و از کسی که به من دروغ بگوید متنفرم.

پی نوشت: حال و حوصله ندارم، امتحان هم دارم. تجربه های آزاد هم حال و هوایش دقیقا مثل خودم است، مانده است که چه بکند.

فعلا همین… امیدی هست؟

حاکمیت مردگان بر زندگان بیشتر از حاکمیت زندگان بر خودشان است. یعنی راه گذشته چندان اجازه نمی دهد که آدمیان امروز و فردا به دل خواه، خودسری کنند.*

* توسعه و جامعه سنتی/ علی رضا قلی/ به نقل از آگوست کنت/ کتاب توسعه

کسی این جا هست؟

کسی این حوالی، این گوشه و کنار پیدا می شود یا نه؟ فکر کنم همه توی خیابون ها باشید. من کار داشتم و نموندم، اومدم خونه. پنجره ی اتاقم بازه و از سر و صدا و شلوغی جمعیت توی خیابون، فقط یک کلمه رو می شنوم: « میر حسین »

کی فکرشو می کرد مردمی که این چهار سال آروم و ساکت هیچ حرفی نمی زدند و عکس العملی نشون نمی دادند، یکباره این طور بریزن توی خیابون ها و همه رو شگفت زده کنند؟

• آفتاب آمد دلیل آفتاب

دوست دارم از شور و هیجان خیابان های این شهر بگویم، دوست دارم از موج سبزی که دیروز و دیشب تمام خیابان های این شهر را گرفته بود بگویم، دوست دارم بگویم که مردم این شهر، دیشب انگار فریاد میزدند که: « ما خواب نیستیم. » دوست دارم از تجربه ی فوق العاده ی همراهی با این موج سبز برای نسلی بگویم که این جور اجتماعات را کمتر به چشمِ خودش دیده است. این همه میل به حرف زدن، گفتن، شنیدن، بی خوابی و اضطراب حتی با دوازده سال پیش هم قابل مقایسه نیست.دیروز و دیشب مردم چقدر مهربان تر شده بودند، همه حواسشان به هم بود.  خوشحالم که مردم این شهر دیشب این طور با هم همراهی کردند، خوشحالم که همه حواسشان بود که درگیری اتفاق نیفتد، که بهانه ای باشد تا باز عده ای آه و ناله شان را شروع کنند و کام مردم را دوباره تلخ کنند، خوشحالم که نیروی انتظامی هم با مردم همراهی کرد، خوشحالم که مردم این طور با شور و هیجان از نیروی انتظامی تشکر کردند. خوشحالم که همه دست به دست هم می دادند تا مردم از جلوی ستاد کاندیدای خاصی بگذرند و هیچ خطری تهدیدشان نکند. دیروز همه سبز شده بودند، وقتی می خواستم برای رسیدن به محل شروع راهپیمایی خودم را برسانم و هیچ تاکسی پیدا نمی شد، ماشین ها مدام بوق می زدند که من را به محل شروع تجمع برسانند. دیروز روز همراهی بود با تکرار این شعار: « برای نجات ایران و کرامت ایرانی آمده ام… » 

 امروز شاید آخرین فرصت برای دیدن شادی و خنده ی مردم باشد ولی می شود به شنبه ای فکر کرد که حتما از آن ماست. حالا وقت نشستن نیست، وقت سکوت نیست، بعد از انتخابات می شود نشست و درباره ی تمام اتفاقات این سال ها حرف زد. اعلام موضع و همراهی برای رهایی از وضع موجود نیاز اساسی امروز است حتی اگر خیلی چیزها ایده آل ما نباشد، فعلا باید به حداقل ها رضایت داد.

پی نوشت- یک: اگر زیادی شعاری و هیجان زده و نامرتب است به بزرگی خودتان ببخشید، بعدا سر فرصت می شود بهتر درباره ی شور و حال این روزها حرف زد.

پی نوشت- دو: بی سابقه ترین راهپیمایی نیم قرن اخیر در اهواز

اطلاعیه!

امروز ساعت هفت و نیم بعدازظهر دکتر عبدالمجید آهنگری، استاد اقتصاد دانشگاه شهید چمران اهواز درباره ی سیاست های اقتصادی دولت نهم سخنرانی می کند.

مکان: میدان شهدا، خیابان بیست و چهار متری، روبری باغ معین

• احتمالا گم شده ام

قبل از دست گرفتن کتاب یادداشت بهاره رهنما را درباره ی این کتاب و نویسنده اش در وبلاگش خواندم و کنجکاو شدم که بخوانمش ولی با یک حس بد و دافعه شروع به خواندن کردم، اصلا شروع کردم که بدم بیاید. چون پیش از این یکی دو تا رمان دیگر خوانده بودم و خوشم نیامده بود و این دوست کتابفروشم گفت که این هم چیزی در مایه ها و حد و اندازه های دو تای قبلی است که البته ظاهرا فقط از شکل و شمایل کتاب و چند صفحه ی ابتدایی اش این را حدس زده بود و خوشحالم که پیش بینی اش درست از آب درنیامد. از همان ابتدای داستان و همان صفحات اول نویسنده دست تو را می گیرد و با هم به سفری می روید تا بفهمید این گندم که این همه راوی از او صحبت می کند و اصرار دارد که شبیه اوست، کیست؟ حالا کجاست؟ و چه می کند؟ ولی در انتهای داستان به این نتیجه می رسید که انگار همه ی این ها جستجوی راوی برای رسیدن به نوعی شناخت حقیقی درباره ی خودش بوده و نویسنده در خلال روایتِ یک روز از زندگی یک زن و فلاش بک هایی به زندگی گذشته ی این آدم خواسته از این بافت داستانی برای تفسیر غرایز و کشف نیازهای تازه در زندگی یک زن در دل تهران امروز کمک بگیرد. هرچند در انتهای داستان هم تحولی صورت نمی گیرد فقط از دل ارتباط و رویارویی این زن با گذشته اش و امکان بیان عواطف ذهنی اش که در طول داستان مثلا با تکرار بعضی جملات یا صرف یک فعل به شکل های مختلف بیان می شود یک نوع آشتی با گذشته ی این زن صورت می گیرد و هم راوی و هم خواننده را به این نتیجه می رساند که: « هر مساله ای تقدیر است و حتی اگر بخواهی تغییرش دهی باز هم تغییر تقدیر است. »  به قول خود سارا سالار در یادداشتی که برای چلچراغ نوشته کلمات اصلی رمان این ها هستند: « تقدیر، تصمیم، واقعیت، خیال، مطلق، نسبی، هویت، بی هویتی. »

سارا سالار که از شرکت کنندگان کارگاه رمان نویسی محمد حسن شهسواری بوده و پیش از این مجموعه داستان « فیل ناپدید می شود » از هاروکی موراکامی را ترجمه کرده بود در اولین تجربه ی رمان نویسی اش در ارتباط با مخاطب موفق نشان می دهد و با روایت یک داستان ساده و سرراست در دل زندگی روزمره ی شهری لذتی را به خواننده می دهد که من یکی مدت ها بود احساسش نکرده بودم.

پی نوشت-یک: این یادداشت فقط احساس، تحلیل و برداشت من از رمانی است که بعد از چند رمان به عقیده ی خودم معمولی خوانده ام و خوشم آمده است و نه هیچ چیز دیگری.

پی نوشت-دو: احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ نشر چشمه/ 143 صفحه/ دو هزار و ششصد تومان

برف

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست.

                    شهاب مقربین

پی نوشت: وقتی ظهر داغ یک روز بهاری زیر باد کولر گازی هوس برف کنی و بعد توی آرشیو عکس هایت، عکس یک روز برفی را ببینی نوبر است.