فرار بر قرار

درست مثلِ وقتی که از سرِ اجبار با یک نفر که خیلی هم علاقه ای به دیدنش نداری قراری داری یا می خواهید با هم جایی بروید و منتظری با تو تماس بگیرد و ساعتِ دقیق یا محلِ قرارتان را با هم هماهنگ کنید اما هیچ خبری ازش نمی شود، از یک جایی، از یک ساعتی به بعد مطمئنی دیگر تماس نمی گیرد و به هر دلیل برنامه را یک طرفه کنسل کرده است…

بی دلیل منتظر مانده ای و به قراری که خیلی هم خوشایندِ تو نبوده فکر کرده ای ، اما خوشحالی… حالِ آن لحظه، حالِ الانِ من.

آزمایشگاه؛ سکانسِ برگزیده

حمید امجد با آن سابقه ی پر و پیمان تئاتری؛ نوشتن و کارگردانیِ آثاری مثل زائر، شب سیزدهم، بی شیر و شکر و…، کارگردانی یک سریال تلویزیونی؛ خانواده رضایت در دهه هفتاد برای شبکه پنج تلویزیون و بازی در فیلم های مسافران و گاهی به آسمان نگاه کن بارها برایِ ساختنِ اولین فیلمِ سینمایی اش دورخیز کرد اما هرکدام از پروژه هایش در مرحله ای متوقف شدند تا زمانِ ساختِ کمدی رمانتیک آزمایشگاه که سراغِ قصه ی جمع و جور و فرمِ روایی ساده ای رفته تا هم فیلم اولش را ساخته باشد و هم در این اوضاعِ بلبشویِ سینما فیلم راحت تر به مرحله ی اکران برسد و کسی را به دردسر نیندازد.

آزمایشگاه یک کمدی موقعیت است؛ جوانِ خام و دست و پاچلفتی ای در محیطی قرار می گیرد که باید گلیمِ خودش را از آب بیرون بکشد و اگر لحظه ای درنگ کند کلاهش پسِ معرکه است، باید دست و پا بزند تا بتواند موقعیت و جایگاهِ واقعیِ خودش را پیدا کند و این طور شتاب و تند تند دیالوگ گفتنِ شخصیت ها هم به یکی از ویژگی هایِ ذاتیِ اثر تبدیل شده است. آزمایشگاه از آن فیلم هایی است که باید در وصف شان گفت مفرداتش خوب است اما مرده شور ترکیبش را ببرد. از لحظه لحظه ی سکانس ها، موقعیت ها و حتی میزانسن هایِ پیچیده ی فیلم مشخص است که حمید امجد و همکارانش برایِ ساختِ فیلم زحمت کشیده اند، فیلم طراحیِ صحنه ی فوق العاده ای هم دارد که امیر اثباتی و گروهش آزمایشگاهی را که محل وقوعِ رخدادهایِ فیلم است در سوله ای در کرج ساخته اند. اما فیلم لحنِ مشخصی ندارد و نمی تواند کمیک بودن خود را تا پایان حفظ کند و مدام بینِ یک کمدی بزن و بکوب و یک ملودرامِ عاشقانه و حتیِ فیلمی که با مطرح کردنِ موضوعِ فقر و غنا دغدغه ی اجتماعی بودن دارد در نوسان است، از آن طرف شخصیت پردازیِ تیپیکال فیلم که آدم ها را به دو دسته ی خوب و بد مطلق تقسیم بندی کرده و هیچ شخصیتِ خاکستری در فیلم نداریم و بعد رویکرد عقب مانده ای که فیلم به مقوله ی شهرستانی بودن دارد، من نمی دانم این بحثِ تهرانی و شهرستانی تا کی قرار است در سینما و تلویزیون ما ادامه پیدا کند؟ جوانِ خجالتیِ دست و پا چلفتیِ فیلم حتما باید شهرستانی باشد، حتما باید ته لهجه ی من درآوردی داشته باشد که باعثِ خنده ی تماشاگر بشود و حتما باید خانواده ی فقیری داشته باشد که دلِ تماشاگر برایش بسوزد. من به واسطه ی چند سال زندگیِ کردن در جایی غیر از تهران می توانم خیلی راحت بگویم که زندگی در شهرستان؛ با این که ممکن است شما آنجا با محیطِ کوچکتری روبرو باشید یا امکاناتِ کمتری در اطراف تان باشد به این معنا نیست که شما آدابِ زندگی و مناسباتِ پیچیده ی زندگی در کلان شهری مثلِ تهران را نمی دانید و همیشه گیج می زنید و بلد نیستید حق تان را از آدم هایِ بدذاتی که در این شهر زندگی می کنند بگیرید. آخر این که شوخی هایِ فیلم هم آن قدر که باید نمی خندانند و تماشاگر با این که می داند در پایان به سنتِ رایجِ کمدی رمانتیک ها دو دلداده قرار است به هم برسند بی دلیل با کش دادن صحنه ها و پرحرفی شخصیت هایی روبرو است که آن قدر ها هم برایش جذاب نیستند.

اما همه ی این ها به کنار یکی از بهترین فصل هایِ فیلم سکانسِ پایانیِ آن و فصلِ تبدیلِ دستور رژیم غذایی گیاهی به شعرِ عاشقانه با تغییر نوعِ لحن خواندن است:

قهرمان: اگه کسی از اون شعرها واسه منم بنویسه، غلط بکنم!

نیلوفر (متعجب و شاکی): بازم شعر! این حرف از کجا دراومده؟

قهرمان (کاغذی تا شده از جیب درمی آورد و نشان می دهد): خط شما نیست؟

نیلوفر (می گیرد و نگاه می کند): هاه، این همون دستور رژیم گیاهه که جا گذاشته بودم! پیشِ تو؟

قهرمان: دستور رژیم؟

نیلوفر: ایناها (تند و سرسری می خواند) نه مرغ، نه ماهی؛ آبِ این و دانه ی آن کافی است. جوانه و ریحان، خوشه ی انگور… رژیم گیاهی!

قهرمان: نه، نه، این جوری نه! عاشقانه بخونین، بخونین!

نیلوفر (چشم در چشم قهرمان نگاه می کند، جدی می شود و حتی متاثر؛ و می خواند، چون شعری عاشقانه): نه مرغ، نه ماهی

آبِ این و دانه ی آن کافی است.

جوانه و ریحان

خوشه ی انگور

سیبِ تازه، هر شب یکی

آب و آفتاب، هر صبح…

(سر بالا می آورد و توی چشم هایِ قهرمان نگاه می کند) حق با تو بود!

تماشایِ همین یک سکانس هم آدم را به آینده ی حمید امجد در سینمایِ ایران امیدوار می کند، پس ما تماشاگران کم توقع سینمای ایران هم به واسطه ی همین یک سکانس دعا می کنیم که حمید امجد شبیه قهرمان فیلم اش اسیر مناسباتِ پیچیده ی سینمایِ ایران نشود و بتواند فیلم هایِ بهتری بسازد.

پی نوشت: شرح سکانس برگزیده و دیالوگ ها را از شماره ی ویژه ی جشنواره ی مجله ی فیلم آورده ام.

بویِ گلم چنان مست کرد که دامنم از کف برفت

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

«احمد شاملو- از مجموعه ی باغ آینه»