در باب مکان های عمومی

1. خانمی با دو تا بچه ی کوچک آمده سینما آزادی، مینای شهر خاموش را ببیند. صندلی های کناری من نشسته اند. خانم کیفش را باز می کند، دو بسته ی بزرگ چیپس چی توز، دو قوطی رانیِ هلو و دو تا پاستیل را بیرون می آورد. یادم می آید که همین چند لحظه ی پیش بلندگوی سالن سینما اعلام کرد:
« ورود تنقلات و نوشیدنی به سالن سینما ممنوع است. »
یکی از بچه ها بهانه می گیرد که: «مامان چیپس ها رو باز کن می خوام بخورم.» و مامان هم در جواب می گوید: «بذار چراغا خاموش بشه، اونوقت بهتون چیپس و رانی میدم بخورین. الان اگه بدم بهتون آقاهه می بینه و میاد ازمون می گیره.» و یواشکی چیپس ها را باز می کند و توی یک کیسه ی بزرگ خالی می کند و حتی به من هم تعارف می کند. دیدن مینا همراه می شود با صدای چیپس خوردن و رانی نوشیدن و پاستیل جویدن دو بچه ی کوچک آن هم در یکی از سالن های آزادی که ورود تنقلات و نوشیدنی به سالن ممنوع است.

2. رفته بودم پارک کوچکی که نزدیک خانه است برای هواخوری، چند تا پسر جوان و نوجوان هم چند صندلی آن طرف تر نشسته بودند. نه قیافه های عجیب و غریبی داشتند و نه کار خاصی می کردند. خانمی با دو تا دختر جوان آمد و رو به پسر ها گفت: «من با دو تا دخترم می خوایم یک ساعتی توی پارک بشینیم ولی حضور شما مزاحم ماست، در ضمن اگ شوهرم بیاد و شما رو اینجا توی پارک ببینه برای ِ من دردسر درست می شه… البته حضور شما هیچ اشکالی نداره، اشکال از من و شوهرمه… حالا با عرض معذرت خواهش می کنم از پارک بیرون برید تا ما چند لحظه ای رو اینجا با آرامش بشینیم.»
جوان ها خیلی راحت بلند می شوند و از پارک بیرون می روند.

اخبار داغ

یک- عزت ا… انتظامی، کیومرث پور احمد و پرویز پرستویی به دادسرای جنایی احضار شدند.
دو- گلشیفته فراهانی؛ بدون جنجال در هالیوود
سه- گل شیفته فراهانی ممنوع الخروج شد.

پی نوشت: این روز ها اخبار سینمای ایران داغ ِ داغ است. چند فیلم خوب تازه اکران شده اند، جشن خانه ی سینما در راه است، خبر بازی گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات هم خیلی ها را شگفت زده کرده، هم خوراک خوبی برای خبرگزاری ها، وبلاگ ها و مجلات است و خلاصه این که روزهای سینمایی داغی در راه است…

این یک داستان واقعی است!

شب ها خیابان های اطراف خانه را پیاده گز می کنم. گاهی کتابی دست می گیرم و گوشه ای روشن اگر جایی برای نشستن باشد، می نشینم و چند صفحه ای از کتاب را می خوانم. ماشین ها و موتورها و آدم ها از کنارم می گذرند، گاهی می ایستند به حرفی و سوال و جوابی. یک بار همین طور بی دلیل کوله پشتی ام را همراه خودم می برم، کوله پشتی ِ سنگین ِ پر از کتاب و جزوه را بدون این که خالی کنم می برم خیابان گردی.
کوچه تاریک است و من تنها عابر این کوچه ی تاریک، کوله را به جای این که پشتم بیاندازم، دستم گرفته ام.موتور سواری به سرعت از کنارم می گذرد، کمی جلوتر می رود، بعد دور می زند و بر می گردد. دو نفر هستند، فکر می کنم حتما به قصد پرسیدن نشانی آمده اند.
یکی شان می پرسد: «امیر رو می شناسی؟»
سری تکان می دهم که یعنی: «نه.» و بعد همان که سوال پرسید از موتور پیاده می شود، یک لحظه تیزی چاقو را روی تی شرت ام می کشد. تی شرتِ سبز ام پاره می شود. با وحشت عقب می کشم، جلو تر می آید و با تهدید می گوید: «زود باش هرچی توی کیفت داری خالی کن.»
چاقو را درست روی صورتم می گذارد و می گوید: «زود باش، زود باش.»
یاد فیلم ها می افتم، یاد ِ این زن حرف نمی زندِ احمد امینی می افتم، که کتایون ریاحی دنبال کار موکل اش بود و توی کوچه پس کوچه های همین شهر با چاقو تهدید شد، آنجا البته نامردها چاقو را کشیدند و رفتند، یادم هست توی فیلم فردای روزی که این اتفاق افتاد کتایون ریاحی که صورتش زخمی شده بود با موکل اش که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود حرف می زد و مدام سعی می کرد زخم صورتش را پنهان کند و چه صحنه ی زیبایی خلق شده بود.
به خودم می آیم. می گویم: «توی کوله ام هیچ چیزی که به درد شما بخوره نیست، یک مشت کتاب و جزوه ی به درد نخور.»
کوله را از دستم می گیرد و خالی می کند، کتاب ها و نوشته ها و جزوه ها وسط خیابان ولو می شوند، نوشته ها و جزوه ها به کنار، بیشتر دلم به حال کتاب هایی می سوزد که همین امروز از کتابفروشی لارستان خریده ام و حتی ورق هم نخورده اند. دنبال پول می گردند، کیف پولم را دستشان می دهم، چند هزار تومانی بیشتر درش نیست که می خواستم با همان هم کتاب بخرم و نخریده بودم، پول ها را بر می دارد، این بار موبایل را می خواهد، موبایل کهنه و درب و داغون من به کارشان نمی آید. موبایل و کیف پول و کوله ی خالی را کنار کتاب ها روی زمین پرت می کند. بعد دست می کند و چند تا از کتاب ها را بر می دارد، می خندد و می گوید: «این کتاب ها را یادگاری بر می دارم.»
سوار موتور می شود و می روندو با کتاب ها برایم دست تکان می دهند، یک لحظه از خاطرم می رود که کدام کتاب ها را برده اند. وسایلم را جمع می کنم و بر می گردم خانه. توی خانه یادم می آید که یکی از کتاب هایی که با خودشان برده اند آن گوشه ی دنج سمت چپ مهدی ربی بود که توی کتابفروشی دیدم و عاشق جلد سبز رنگ اش شدم و خریدم.
بعد ها کم کم عادت پیاده روی شبانه از سرم می افتد ولی صدای موتورهایی که از پشت سر می آیند از خاطرم نمی روند. بعد ها یک آن گوشه ی دنج سمت چپ دیگر می خرم و می خوانم ودیوانه ی داستان اول کتاب می شوم. همان که شخصیت داستانش هر شب ده کیلومتری را می دود و یک جای داستان این طور می گوید:
«با این که تنها دویدن را دوست دارم، با این که مسیرهایی را انتخاب می کنم که با آدم ها روبه رو نشوم، با این که ساعتی را برای دویدن انتخاب می کنم که خلوت ترین ساعات شبانه روز هستند، همیشه یک جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمی شود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر می کنم کسی هست که مرا می بیند.کمرم را صاف می کنم واستیل دویدن را نگه می دارم. حتا با آن نفر خیالی حرف میزنم. مثلا می گویم: شما چطورید؟ من بد نیستم و فکر می کنم امشب شب خوبی باشد. یا می گویم: می دانی! زندگی تکرار نمی شود و این عمل کردن را غیر ممکن می کند. اما می شود بهترین حس را داشت و من گاهی دارم.»

پدر ِ دیگری

کسی بود به نام برت که دچار بیماری تجمع آب در سر بود و رفتگری می کرد. هرکجا می رفت یک جارو همراهش بود. پسر فاحشه ای بود و اسباب زحمت مردان شهر: اغلب شان سری به فاحشه زده بودند و هرکدام شان می توانست پدر این پسر باشد. تا آن جا که به فاحشه مربوط می شد، همه شان پدر این پسر بودند. او هیچ وقت نخواسته بود فاحشه باشد. شهر بود که احتیاج به چنین کسی داشت و او هم مجبور شده بود به این وضعیت تن دهد، و طی این سال ها آدم تلخی شده بود. مخصوصا بعد از تولد پسرش، دیگر از مشتریانش متنفر بود. پسر اسباب مسرت زیاد و زحمت زیاد تر بود. پسر هیچ خاطره ای نداشت که درباره اش حرف بزند. اغلب از مادرش می پرسید: بابام کجاست؟ و مادرش هم بی هدف به اولین مردی که از پشت پنجره رد می شد اشاره می کرد. بهش می گفت: بابات اوناهاش. پسر می دوید بیرون و دست می انداخت دور گردن مرد. اما فردای آن روز هیچ چیز یادش نبود، و از مادر می پرسید: بابام کجاست؟ و دوباره پدر دیگری تحویل می گرفت، همین طوری.*
* ماهی بزرگ/دانیل والاس/ ترجمه ی احسان نوروزی