271

پرده را برداريم:
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد، بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.
ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه بانك، چه در زير درخت…*
* هشت كتاب/ سهراب سپهري

پي نوشت: يادنامه سهراب سپهري را در شماره جديد مجله شهروند امروز از دست ندهيد.

Advertisements

چگونه آموختم جو زده شوم؟

کلاس دانشگاه/ عصر یک روز گرم بهاری

بحث کلاس درباره ی نقش آموزش و پرورش بر توسعه ی اقتصادی است، این که افزایش تحصیلات افراد در کشورهای در حال توسعه چه نقشی در اقتصاد دارد؟ و اینکه چرا معمولا استانداردهای تحصیل در کشور های در حال توسعه سطح پایینی دارند؟ وسط این بحث جدی استاد سراغ خاطره گفتن می رود. می گوید که چطور از دوازده نفری که با هم در یک مدرسه ی ابتدایی ِ روستایی درس خواندن را شروع کردند فقط سه نفر سراغ تحصیلات متوسطه رفتند و از آن سه نفر، دو نفر شان دنبال تحصیلات دانشگاهی رفتند و به اینجا که می رسد یادی از « محمد بهمن بیگی » به عنوان بنیانگذار مدارس عشایری می کند و می پرسد: « کدام یکی از شما کتاب ِ بخارای من، ایل من ِ بهمن بیگی را خوانده اید؟ » با اعتماد به نفس کامل دستم را بالا می برم و می گویم: « من »، در حالی که کتاب را فقط چند باری در کتابخانه تورق کرده ام. دوباره استاد می پرسد: « خاطرتان هست به کدام شعر معروف رودکی در کتاب اشاره کرده بود؟ »… می گویم : « بله، کاملا در خاطرم هست. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را……. »

استاد نمی گذارد حرف ام تمام شود و با تحکم و تغیر می گوید: « آقای محترم کیست که نداند شعری که شما خواندید متعلق به خواجه حافظ شیرازی است؟ » و خودش شروع به خواندن می کند: « بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی… »

اینجاست که دیگر تا آخر کلاس هیچ نمی گویم.

اپيدمي خستگي دسته جمعي يا ترا‍ژدي كمدي يك روز تعطيل در چندين پرده

يك- جمعه ي خالي:
ديروز از صبح توي خانه نشستم و زبان خواندم. دو سه ساعتي كه گذشت و از زبان خواندن فارغ شدم با خودم گفتم روز جمعه اي نه كسي مي آيد، نه كسي مي رود، نه وقتي انتظار مي كشي كسي هست كه زنگ تلفن را به صدا در بياورد تا با اشتياق گوشي را از جا برداري. كانال هاي تلويزيون را بالا و پايين مي كنم كه همه ي برنامه هايش پر است از مجري هاي لوسي كه فقط بلدند حرف هاي تكراري بزنند، مردمي كه فقط بلدند جلوي دوربين گزارشگران تلويزيون ‍ژست بگيرند و از آن « مشت محكم » صحبت كنند و حال خرابت را از آن چيزي كه هست بدتر كنند. كتاب ها را زير و رو مي كنم، « پيرمردي كه داستانهاي عاشقانه مي خواند » را ديشب تمام كردم. « كتاب عجايب ٍ » شروود اندرسون را كه هفته پيش از محام خريدم برمي دارم و شروع به خواندن مي كنم، كتاب از بخش هاي كوچكي تشكيل شده كه هركدام داستان زندگي يكي از آدم هاي دهكده اي به نام واينزبرگ است، دو سه تكه را مي خوانم، جذبم نمي كند. انگار كه در هر داستان تكه هايي ناگفته باقي مي ماند، بايد جلوتر بروم تا حساب كار دستم بيايد كه فعلا حوصله اش نيست، چيزي مي خواهم كه از همان ابتدا در گيرم كند.منتظر فيلم عصر جمعه ي شبكه ي يك مي مانم كه يك تله فيلم به دردر نخور است. يادش بخير زماني فيلم هاي سينمايي عصر جمعه اتفاق هاي مهمي بودند، حالا عصر هاي جمعه تبديل شده به جولانگاه تله فيلم هاي بي خاصيتي كه مي آيند و مي روند و هيچ كس از رفتن و آمدن شان باخبر نمي شود. بيرون هم آفتاب داغي است كه خروج از خانه را تا يكي دو ساعت ديگر غير ممكن مي كند مگر اينكه تصميم به كباب شدن داشته باشي. بنابراين تا عصر توي خانه دراز مي كشم و شعر جمعه ي فروغ را زمزمه مي كنم: جمعه ي ساكت/ جمعه ي متروك/ جمعه ي چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز/ جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار/ جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار/ جمعه ي بي انتظار/ جمعه ي تسليم…
عصر بيرون مي زنم كه بيايم كافي نت و همين چيزها را بنويسم كه سيستم قطع است و به خانه بر مي گردم.

دو- تعطيل است:
كافي نت ي كه معمولا مي رفتم و پاتوق هر روزم بود، ظاهرا به دليل در گيري با مخابرات تعطيل شده و مانده ام بدون كافي نت. سايت دانشگاه زيادي شلوغ است و پشه هاي مزاحم فراوانند و نمي توانم راحت كارهايم را انجام دهم. از دوتا كافي نت ي كه نزديك هستند يكي محيط خوب ولي سرعت فوق العاده پاييني دارد، طوري ه گاهي وسط انجام كارها از خير ادامه دادن كار مي گذرم و ديگري كه سرعت نسبتا خوبي دارد هميشه با گفتن اين جمله كه « اينترنت فعلا قطع شده » مشتري را راضي و خوشحال روانه مي كند.

سه-….:
به دليل خودسانسوري حذف شد.

چهار- بگذار بگذرد و بگذار بشود:
از اين جمله كه مي گويند « اين نيز بگذرد » بدم مي آيد. هيچ تضميني وجود ندارد كه آني كه مي آيد از ايني كه مي رود بهتر باشد. در هميشه روي يك پاشنه مي چرخد!

پنج- اگر غم لشگر انگيزد:
من اسمش را مي گذارم « اپيدمي خستگي دسته جمعي »، اين روز ها به هركس مي رسم كوچك و بزرگ به طريقي از وضع و اوضاعش مي نالد و اظهار خستگي مي كند. بچه هاي دانشگاه از كلاس ها و استادها مي نالند، بچه هايي كه كار مي كنند از محيط كار و همكاران مي نالند. همه از وضعيتي كه دارند به نوعي ناراضي اند و انگار هيچ كس هم اميدي به تغيير وضعيت ندارد. از هركس كه مي پرسم براي اين وضعيت دليلي مي آورد و معلوم نيست ادامه ي اين وضع قرار است به كجا برسد؟؟؟
مرتبط: ویرانی

شش- نه خواني آمده، نه خواني رفته:
ترديد ها و سوال هايي كه جواب ندارند، ايده هاي پراكنده اي كه به سرانجام نمي رسند، كارهاي نيمه تمامي كه تمام نمي شوند و حرف هاي كه ناگفته باقي مي مانند ديوانه ام مي كنند، آزارم مي دهند. درست شبيه بعضي برنامه هاي تلويزيوني كه مجري و مهمان بر سر موضوعي بحث و جدل مي كنند، وقتي بحث تازه به جاهاي خوبي مي رسد به دليل كمبود وقت از خير ادامه ي بحث و حل مشكلات دنيا و مافيها مي گذرند و موضوع همچنان حل نشده باقي مي ماند. الان دقيقا اين حالت را دارم، كارهاي نيمه تمامي كه حوصله ي تمام كردنشان را ندارم و حرف هاي ناگفته اي كه جاي گفتنشان هيچ كجا نيست.

هفت- دنيا خانه من است:
نوه هاي ينگه دنيايي مادربزرگ كه گاهي زنگ مي زنند فارسي را درست نمي دانند، و وقتي با مادربزرگ صحبت مي كنند يكي از صحنه هاي به ياد ماندني خلق مي شود. يكي به انگليسي درباره ي اسپايدرمن و جنگ ستارگان و ديگر مظاهر فرهنگ آمريكايي حرف مي زند و يكي به فارسي قربان صدقه ميرود. گاهي عمو حرف هايشان را براي مادربزرگ ترجمه مي كند و مادربزرگ از فاميل ديدني و نديدني مي گويد، از آدم هايي كه سلام مي رسانند آدم هايي كه شايد براي عمو و پسر هايش فقط يك تصوير باشند.

هشت: نمي دانم فايده ي نوشتن اين روزنوشت ها چيست؟

نه- لطفا مورد هشت را بدون پاسخ بگذاريد!!!

زمان

روز ها یا شب هایی هست که آدم می نشیند یا راه می رود و فکر می کند و به خودش می گوید کاش که آن روز یا آن شب یا آن ساعت آن حرف را نمی زدم، این حرف را می زدم… اگر آن کار را نمی کردم، این کار را می کردم… اگر آن حرف را نمی زدم یا آن کار را نمی کردم، زندگی ام الان چطور بود؟ کجا بودم؟ چی داشتم؟ با کی بودم؟ امروز را داشتم؟… یا امشب را داشتم؟ مثلا اگر ان شب که از سینما بر می گشتیم و « او » سرش گرم عشق و آواز خواندن بود، اگر من خودم رانندگی کرده بودم، و آن حادثه اتفاق نمی افتاد، ما الان کجا بودیم… شانس و بازنگری های به گذشته است که می تواند هیولای سرتق باشد.*

* اسیر زمان/ اسماعیل فصیح