نخوانده ها

امروز نشسته ام و کتابهای نخوانده ام را شمرده ام و لیست کرده ام، تعدادشان به دویست جلد رسیده است. به خودم قول داده ام تا این کتابها را نخوانده ام سراغ خریدن کتاب جدید نمی روم، اما خودم خوب می دانم که کافی است فردا، همین فردا از جلوی یک کتابفروشی رد شوم تا فهرست کتابهای نخوانده ام باز هم طولانی تر شود. نمی دانم چه اصراری- شما بخوانید چه کرمی!!- است که این سیاهه مدام طولانی تر شود؟ آن هم درست زمانی که احساس می کنی به زودی ممکن است میان کوهی از کتاب مدفون شوی، درست زمانی که با خودت فکر می کنی که نگه داشتن این همه کتاب آن هم توی این خانه های قوطی کبریت تا کجا ممکن است؟ درست زمانی که داری به فکر می افتی چند تا چند تا ردشان کنی بروند و برسند به دست یکی دیگر که شاید تشنه ی خواندنشان باشد…
اما وقتی نگاهشان می کنی که میان قفسه های کتابخانه ات چطور تنگ هم نشسته اند، انگار دلگرمی که دوستانت را جای امنی نگه داشته ای تا هیچ آسیبی بهشان نرسد و تو هم می دانی که یکروز که ممکن است خیلی هم دیر نشود بالاخره سراغ دوستانت را خواهی گرفت.

عکس باز هم از اینجا

 

Advertisements

پست دویست

اتفاق هایی که در زندگی می افتند، گاه نشان هیچ چیز نیستند. گاه از چیدن برخی از این رویداد ها کنار یکدیگر در ذهنمان، می خواهیم به نتیجه ای برسیم. این نتایج خیلی وقت ها آن قدر گنگ و مبهم اند که با نبودنشان نیز هیچ اتفاقی روی نمی دهد.*
* لکه های ته فنجان قهوه/ رضا ارژنگ/ نشر افق

 

عکس از اینجا

شب یلدا: یک شب از هزار شب

« واژۀ یلدا از زبان سریانی و به معنای تولد است و سبب این نام گذاری را چنین دانسته اند که در پایان این شب دراز که اهریمنی است، خورشید یا مهر متولد می شود و تاریکی را از میان می برد. »*
* از کتاب جشن های ایرانیان/ از مجموعه از ایران چه می دانیم؟/ عسکر بهرامی/ دفتر پژوهشهای فرهنگی


صبح که از خواب بیدار شدم دیوان حافظ ام را برداشتم و نیت کردم، این شعر آمد:
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یارب اندر کنف سایۀ آن سرو بلند
گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت اگر می اینست
دیدم از پیش که در خانۀ دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می
تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود.
خواجه حافظ شیرازی


امشب شب یلداست ولی نه دیگر اثری از کرسی گرم و نرم مادربزرگ مانده که پاهایت را زیرش دراز کنی و یله و رها شوی بعد گرمت شود و کرختی تمام وجودت را بگیرد و کم کم خوابت بگیرد. نه دیگر اثری از پدربزرگی است که با قصه ها و نقل های شیرینش تو را صبح بیدار نگه دارد.
حالا ما هستیم که کنار هم نشسته ایم و آجیل کیلویی … هزار تومان می خوریم، انار کیلویی … هزار تومان برای هم باز می کنیم و هیچ حرف تازه ای برای هم نداریم. زل می زنیم به جعبه جادو، به هزاران کانال ماهواره ای و به چند کانال وطنی. با ریموت کانال ها را بالا و پایین می کنیم و یلدا را به صبح می رسانیم…
هیچ، می خواستم فقط کمی غر بزنم.
شب های زمستانتان پر از کتاب و فیلم و موسیقی باد، پر از نوای خوش باریدن برف…

یلدایتان خوش باد…

کورت ونه گات: مرد بی وطن

وقتی این کتاب را می خواندم با خودم فکر می کردم کاش من هم می توانستم مثل ونه گات بنویسم. وقتی مقاله های ونه گات را می خواندم به نوع نگاهش به دنیا حسودیم می شد، آنجا که خیلی راحت بر می گردد و به خواننده اش می گوید:
« هیچ دلم نمی خواست زنده باشم و روزی را ببینم که سه نفر از قدرتمندترین آدم های دنیا اسم شان باشد: بوش، دیک و کالین. »
یا آنجا که از قول « بوکونون » یکی از شخصیتهای رمان « گهواره گربه » می گوید:
« ما برای علافی به کره زمین آمده ایم. هر کسی جز این گفت چرت گفته. »
مرد بی وطن مجموعه دوازده مقاله از کورت ونه گات است که پیش از این در روزنامه ی In These Times چاپ شده اند. ونه گات در این مقاله ها از همه چیز صحبت می کند از اعتیادش به سیگار پال مال، از این که دیگر امیدی به نجات این کره خاکی نیست، از جنگ آمریکا و عراق، از این که با همه چیز می توان شوخی کرد حتی زلزلۀ دردناک لیسبون. ونه گات در این کتاب درس داستان نویسی هم می دهد، او با طنز خاص خودش برای داستانها نمودار می کشد و داستانهای کافکا را داستانهایی بدبینانه که سیری نزولی به سمت بدبختی دارند می داند و برعکس داستان سیندرلا را داستانی که سیری صعودی به سمت خوشبختی دارد می داند و همه ی این ها را با نمودار تحلیل می کند.
و آخر سر هم برای زمین سوگ سرود می خواند:
سیاره ی مصلوب زمین
اگر صدایی داشته باشد
و کمی هم نکته سنجی
می تواند درباره ی اهانت های ما به خودش
چنین بگوید:
« آنان را ببخش ای پدر
خود نمی دانند که چه می کنند. »
نکته اینجاست که
ما خوب می دانیم
چه می کنیم.
هنگامی که واپسین جاندار
از دست ما جان سپارد
چه قدر شاعرانه می شود
اگر که زمین
با صدایی بر آمده از
ژرفای گراند کانیون شاید
بتواند بگوید:
« فاتحه »
آدم ها این جا را خوش نداشتند.
*مرد بی وطن/ کورت ونه گات/ زیبا گنجی، پریسا سلیمان زاده/ نشر مروارید/ چاپ اول 1386/ 137 صفحه/ سه هزار و سیصد تومان

پی نوشت: جناب ونه گات، نمی دانم الان دقیقا کجای بعد زمان قرار دارید! فقط می خواستم بگویم قبلا « سلاخ خانه شماره پنج » را خوانده بودم و حظ وافر برده بودم. « شب مادر » ، « گهواره گربه » و « زمان لرزه » هم گوشه کتابخانه ام جا خوش کرده اند و چشمک می زنند، تا کی فرصت شود و بخوانمشان. راستی جناب ونه گات این همه حس طنز را از کجا آورده بودید؟!!!

مرتبط:

وب سایت کورت ونه گات