عصر جمعه

یک میس کالم برایت

شماره‏ای که سیوش نکرده‏ای

زیر لب تکرارم می‏کنی

به یادم نمی‏آوری

بی‏اجازه‏ی تو

پادشاهی می‏کنم

در ناخودآگاهت.

«برای سنگ‏ها- سارا محمدی اردهالی- نشر چشمه»

Advertisements

صرفا جهتِ اطلاع

راستش ریتمِ اتفاقات و حوادثِ این چند وقت آن هم برایِ آدمی با ریتمِ کُندِ من آن‏قدر تند و سرگیجه آور هست که تا بیایم حرفی بزنم و موضعی بگیرم، خبر و حادثه و فاجعه‏ی بعدی روی سرم آوار شده است. بعد آدم می‏ماند، عذابِ وجدان می‏گیرد واقعا این که تو وسطِ این حال و اوضاع چیزی نمی‏گویی، واکنش مستقیم و مشخصی نداری، حرفی نمی‏زنی، موضعی نمی‏گیری شاید به انفعالِ تو تعبیر شود، به این که تویِ باغ نیستی، یک عده جان‏شان را گذاشته‏اند کف دست‏شان و تو خوش و خندان یک گوشه نشسته‏ای و نان و ماستِ خودت را می‏خوری و زندگیِ روزمره‏ی خودت را می‏گذرانی…

این‏که این‏جا معمولا به طورِ مستقیم چیزی راجع به اتفاقاتی که بیرون می‏افتد و شما خیلی بهتر از من می‏دانید نمی‏خوانید شاید یک دلیلِ اصلی‏اش این باشد که من آدمِ در لحظه واکنش نشان دادن نیستم، درست در لحظه واکنش بیرونی داشتن را بلد نیستم، چیزی را که می‏خوانم یا از گوشه و کنار می‏شنوم باید اول راجع بهش فکر کنم، هضمش کنم تا بعد بتوانم موضع منطقی و مستدلی بگیرم، یا اصلا راجع بهش حرف بزنم و وقتی می‏بینم آدم‏هایِ دیگری خیلی بهتر از من دارند همان حرف‏هایی را که قرار است شبیهش را من بگویم می‏گویند پیشِ خودم فکر می‏کنم دیگر چه نیازی به تکرارِ دوباره‏ی همان حرف‏ها؟

و این‏ها همه بیشتر از آن‏که از انفعال یا چه می‏دانم محافظه کاری من بیاید نشانه‏ی نابلدی و جهل و نادانیِ‏م است و نه چیز دیگری.

این حرف‏ها را باید این‏جا می‏گفتم و حالا که نوشته‏ام کمی آرام گرفته‏ام.

گلوله رفاقت را نشانه رفته بود… جُرم این بود

خانُمِ پشتِ گیشه‏ی بلیت گفت: «صندلیِ اولِ ردیفِ رو می‏خوای یا صندلیِ تهِ ردیف، کنارِ دیوار رو؟» پیشِ خودم فکر کردم: «چه فرقی می‏کند؟» انگار فکرِ من را خوانده باشد جواب داد: «صندلیِ کنارِ دیوار این خوبی رو داره که دیگه رفت و آمدی جلویِ روتون انجام نمی‏شه، خوبیِ صندلیِ اول هم اینه که هروقت خواستی از سالن بری بیرون بلند میشی می‏ری بیرون.» بلیتِ صندلیِ کنارِ دیوار را خریدم.

روایتِ جُرم، فیلمِ مسعود کیمیایی جلو می‏رفت و من به ردیفِ آدم‏هایی نگاه می‏کردم که برایِ بیرون رفتن از سالن باید از جلویِ رویشان رد می‏شدم، حرص می‏خوردم و با خودم فکر می‏کردم که بله واقعا فرق می‏کند صندلیِ اولِ ردیف را نشسته باشی یا صندلیِ آخر را وقتی در حالِ تماشایِ آخرین ساخته‏ی مسعود کیمیایی باشی.

تعجب می‏کنم فیلمی تا این حد آشفته و بی منطق -خواهش می‏کنم نیایید بگویید که این آشفتگی بازتابِ زمانه‏ای است که در آن زندگی می‏کنیم- که حتی ذره‏ای در بازسازیِ تهرانِ دهه‏ی پنجاه، شهری در آستانه‏ی اتفاقِ بزرگی مثلِ انقلاب موفق نیست، فیلمی که قدرتِ آن را ندارد که برخلافِ خیلی دیگر از فیلم‏هایِ کیمیایی احساساتِ تماشاگرش را به غلیان بیاورد و او را با شخصیت‏هایِ داستان همراه کند، فیلمی که نمی‏تواند انگیزه‏های شخصیت‏ها و اعمالشان را برای تماشاگر باورپذیر کند و یا تحول ناگهانی‏شان را به تماشاگر بقبولاند چطور می‏تواند بهترین فیلم جشنواره‏ی سالِ گذشته باشد؟ و چرا عده‏ای اصرار دارند که به ما بقبولانند که این نزدیک‏ترین فیلم به حال و هوایِ سیاه و سفیدهایِ قدیمی کیمیایی است؟

جواد طوسی در نقدی که بر جُرم در شماره‏ی تازه‏ی مجله‏ی فیلم نوشته آورده است که: «کیمیایی در آثارِ این سال‏هایش نسبت به دادنِ اطلاعات به بیننده خست نشان می‏دهد و این در تداوم نگاه تالیفی‏اش و براساس جهان‏بینی و دغدغه‏ها و روحیاتش در این سن و سال است.» من یکی واقعا نمی‏فهمم چرا فیلمسازی مثلِ کیمیایی در آثار این سال‏هایش دیگر لزومی به دادنِ اطلاعات در موردِ گذشته و حالِ آدم‏هایش نمی‏بینید؟ و چرا فکر می‏کند ما باید از قبل خیلی چیزها را درباره‏ی این آدم‏ها بدانیم و صرفا به دادن یک سری کد و نشانه اکتفا می‏کند؟ آیا این نشانه‏ی بی حوصلگی و خستگیِ مسعود کیمیایی در آستانه‏ی هفتاد سالگی نیست؟

شهرِ گم شده

درد این‏ جاست که انگار این شهر هیچ جایِ دیگری برای گم شدن، برای فرار کردن ندارد. حالا دیگر همه جای این شهر تو را یادِ چیزهایِ دیگری می اندازد.

نمایشی کوتاه روی پله برقیِ سینما آزادی

دختر و پسرِ جوانی دست در دستِ هم رویِ پله برقی سینما آزادی ایستاده اند.

پسر: چرا این مانتو رو پوشیدی؟ آستینش کوتاهه. شالت رو هم بکش جلوتر…

دختر [با صدایی کمی بلندتر از حد معمول]: به من گیر نده.

پسر: آروم تر، آروم تر…

دختر: صد بار، هزار بار بهت گفتم من عوض نمیشم، اگر من رو می خوای من این جوری هستم، باید این جوری من رو قبول کنی.

پسر: من که چیزی نگفتم!

دختر: چیزی نگفتی؟

دختر و پسر جلویی بر می گردند و نگاه شان می کنند.

پسر [با کمی پرخاش]: چیه؟ چی رو دارید نگاه می کنید؟

دختر [صورت پسر را به سمتِ خودش می گرداند]: گوش کن… گوش کن… تو برو خودتُ عوض کن، برو فکرتُ عوض کن، برو اعتقادت گهتُ عوض کن…

بیرون از سینما رعد و برق می زند، صاعقه ای از سقفِ سالن رد می شود و با سرِ پسر برخورد می کند، سر تا پایِ پسر، از نوکِ انگشتانِ پا تا محتویاتِ داخلِ مغزِ سر در اثرِ این اتفاقِ کاملا ناگهانی تغییر می کند و عوض می شود، پسر کاملا متحول شده و دختر به خاطرِ این تحول لبخندی به لب دارد، دست هم را می گیرند و شاد و خوشحال از صحنه بیرون می روند.

[پرده کشیده می شود.]