خُرده ریز خاطره ها

از روی ناامیدی و بی حوصلگی

تصمیم گرفتم رابطه عاشقانه‏ای با تو برقرار کنم

مثل ناصر فخرآرایی

که از روی ناامیدی و بی حوصلگی

تصمیم گرفت شاه را ترور کند

ماجرای ناصر فخرآرایی، بالاخره به جایی رسید

-اگرچه نه چندان به خیر و خوشی-

گلوله در تپانچه‏اش گیر کرد، درست

ده ها نفر به خاطر او حبس کشیدند، درست

اما بالاخره توانست در همان صحنه کشته شود

و با ذخیره خرده ریز نام و خاطره‏اش در این شعر

از ناامیدی و بی حوصلگی خلاص شود

برای من اما، ماجرا وخیم‏تر از این‏ها بود

حرف های عاشقانه من هم در تپانچه گلویم گیر کرد

مثل تروریستی غیر حرفه‏ای، دستپاچه شدم

حتا نتوانستم فرار کنم

-پاهام مثل (چه می‏دانم!) می‏لرزید-

شما به من خندیدید

و فکر کردید برای قضای حاجت، در خانه شما را زده‏ام

و راه دستشویی را

نشان من دادید.

همین.

و هیچ خاطره‏ای

از عشق باشکوه ما (یعنی من)

در خاطر کسی خطور نکرد.

«خرده ریز خاطره ها و شعرهای خاورمیانه- حافظ موسوی- نشر آهنگ دیگر»

آناهیتا

عزیزا… حمیدنژاد هیچ وقت در سینمایِ ایران فیلمسازِ پرکاری نبوده است، در طی نوزده سال فعالیتِ سینمایی فقط شش فیلمِ بلند ساخته، تا پیش از آناهیتا، حمیدنژاد رسما یکی از کارگردان هایِ سینمایِ جنگ به حساب می‏آمد و دو فیلم هور در آتش و اشکِ سرما در کارنامه‏ی حمیدنژاد از فیلم هایِ ماندگارِ سینمایِ جنگ ایران‏اند.

حالا در آناهیتا با یک تریلر علمی، پلیسی روبرو هستیم که سوژه‏اش از تحقیقات دکتر ماسارو ایموتو دانشمندِ ژاپنی در ارتباط با مولکول‏های آب گرفته شده است، این که مولکول هایِ آب در مواجهه با منش و روحیاتِ افرادِ مختلف تحت تاثیر قرار می‏گیرند و واکنش نشان می‏دهند و از طریقِ مطالعه و دقت رویِ رفتارِ مولکول های آب می‏شود به افکار و ذهنیاتِ افراد پی برد.

سوژه‏ی فیلم در نگاهِ اول و حداقل در مقیاسِ سینمایِ ایران تقریبا شبیه هیچ فیلمِ دیگری نیست و فضایِ متفاوتی دارد اما فیلم بیشترین ضربه را از پرداختِ نامناسبِ فیلمنامه‏اش می‏خورد، فیلم سه داستانِ جدا از هم و نامنسجم را دنبال می‏کند؛ خورشید و دوستش مهرناز مشغولِ مطالعه رویِ رفتار مولکول های آب هستند، در این میان مهرناز کشته می‏شود و خورشید سعی می‏کند از رویِ رفتار قطره‏هایِ آب قاتلِ مهرناز را پیدا کند، از آن‏طرف سر و کله‏یِ قاتل پیدا می‏شود که دانشجویِ انصرافیِ دانشگاه است و به خاطرِ شکست عشقی که خورده تبدیل به یک قاتلِ زنجیره‏ای شده، اما یک سوم پایانیِ فیلم سازِ دیگری می‏زند، شخصیتِ بهنام که تا انتها هم ارتباطش را با خورشید متوجه نمی‏شویم -نامزدند یا دوست؟- و در گذشته در کارِ قاچاقِ عتیقه بوده و مرتکب جنایتی شده در مرکزِ ماجراها قرار می‏گیرد و در این میان با رگباری از اطلاعات مواجه می‏شویم تا فیلمساز پرونده‏یِ ماجراهایِ فیلم را ببندد.

تکه‏هایِ پراکنده‏ی خُرده داستان‏های آناهیتا را با هیچ چسبی نمی‏توان به هم چسباند، آناهیتا فیلم درهم ریخته و آشفته‏ای است که هیچ دلهره و اضطرابی در طولِ فیلم به ما وارد نمی‏کند، قاتلِ فیلم ناگهان توسطِ پلیس دستگیر می‏شود و ما نمی‏فهمیم چطور پلیس در تحقیقاتش به این آدم رسیده است، از آن طرف انگیزه‏هایِ قاتل برایِ قتلِ مهرناز به شدت سطحی‏اند  و مشخص نیست چرا قاتل در حضورِ خورشید خیلی راحت به قتلِ مهرناز اعتراف می‏کند، از آن طرف پایانِ فیلم است که با آن صحنه‏هایِ موتور سواری و تعقیب و گریزها به شدت کلیشه‏ای و بد اجرا شده است، از همه بدتر صحنه‏ای است که خورشید در ماشین انتقال زندانیان با فواد حرف می‏زند و بیشتر تماشاگر را به خنده می‏اندازد و خیلی هم منطقِ وجودیِ این صحنه در طولِ فیلم مشخص نمی‏شود.

کاملا مشخص است که حمیدنژاد برایِ ساختِ فیلمی آبرومند و منطبق با مولفه‏هایِ روز به شدت تلاش کرده است. دستاوردهایِ فیلم در زمینه‏ی مولفه‏هایِ فنی بخصوص فیلمبرداری فرشاد محمدی و صداگذاری علیرضا علویان درخشان و قابلِ تحسین است و فیلم به لحاظ فنی فیلم شسته رفته‏ای است اما تلفیق چند فضایِ مختلف فیلم را تکه پاره و آشفته کرده است و قصه‏های فرعی باعث شده‏اند قصه‏ی اصلیِ فیلم فراموش بشود.