آداب روزانه

815935175_84859_5288893407133743188

خیلی با هیجان و عشق و علاقه و کلی چیزهایِ خوبِ دیگر خواندن کتاب را شروع کردم؛ کتاب در واقع شرح احوال و عادت کاری یکصد و شصت و یک شخصیت مشهور است. در بین این شخصیت ها، هم هنرمند و فیلسوف دیده می شود، هم موسیقیدان و نقاش و مجسمه ساز، و هم کارگردان و دانشمند. هم می توان از آدم های معروف چند قرن گذشته ردی پیدا کرد و هم از بزرگان معاصر.

برای من اول این طور بود که انگار دارم درباره ی هرکدام از این آدم ها یک داستان کوتاه چند صفحه ای می خوانم اما از یک جایی به بعد خواندن کتاب تبدیل شد به کابوسِ بزرگم، مثلا شرح حال چارلز دیکنز را می خواندم و چهار، پنج صفحه ی بعد که داشتم شرح آداب روزانه ی شخصیت دیگری را می خواندم با خودم فکر می کردم درباره ی چارلز دیکنز چی خوانده بودم؟ و هیچ چیز خاطرم نمی آمد، این بود که دوباره برمی گشتم عقب و از نو می خواندم و خلاصه با جان کندن خواندن کتاب را تمام کردم… اما به گمانم «آداب روزانه» به عنوان یک کتاب مرجع که هر از گاهی بهش رجوع کنم و چند صفحه ای درباره ی چند شخصیت مشهور بخوانم حتما توی کتابخانه ام جایِ ویژه ای خواهد داشت.

«آداب روزانه یا روز بزرگان چگونه شب می شود/ میسن کاری/ ترجمه ی مریم مومنی/ نشر ماهی»

Advertisements

صرفا درباره ی فرانتس هولر

یکفرانتس هولر، نویسنده ی معاصر سوئیسی را اولین بار من با کتابِ «کاروان ته کوزه ی شیر» و با ترجمه ی ناصر غیاثی شناختم؛ بعدتر علی عبداللهی تعداد دیگری از داستان هایِ هولر را در مجموعه ی «یک جفت چکمه برای هزارپا» در نشر آموت منتشر کرد. ترجمه ی ناصر غیاثی با عنوان فرعیِ داستان های گروتسک و ترجمه ی علی عبداللهی با عنوان فرعی مجموعه داستانک طنزآمیز منتشر شده اند. عبداللهی البته در مقدمه اش اشاره می کند که برایِ نخستین بار او پنج داستان از هولر را به فارسی ترجمه و در ماهنامه ی همشهری داستان نوروز 90 چاپ کرده است.

دو– ابتدایِ کتابِ «کاروان تهِ کوزه ی شیر» ناصر غیاثی نوشته است: «هولر هنرمندی چند استعداده است: داستان و رمان و نمایشنامه و کتاب کودکان می نویسد، برای تلویزیون و سینما فیلم می سازد، در رادیو برنامه اجرا می کند، ترانه سرا است و ویلون سل می نوازد. آثار متعددش جوایز بسیاری را برای او به ارمغان آورده است.»

و علی عبداللهی در مقدمه اش درباره ی هولر این طور می گوید: «هولر همه چیز را دستمایه ی داستان می کند: امور بسیار پیش پا افتاده ی روزمره، شخصیت های افسانه ای قدیمی، کارتونی، حماقت های ظاهرا عادی بشری، دستاوردهایِ جدید فن آوری، رسانه هایِ عصر دیجیتال، حیوانات، تمثیل هایِ رایج قدیمی، باورهای عامیانه، اشیا دم دست روزمره و … و در این بین از همه ترفندهایِ قدیم و جدید داستان پردازی بهره می گیرد یا آنها را نقیصه می کند.»

???????????????????????????????سه: داستانک هایِ هولر جوری اند که تویِ نگاه اول فکر می کنی هیچی ندارند و هر آدمی می تواند خیلی راحت چند تا داستان شبیه این ها بنویسد، کافی است یک طرحِ داستانی ساده را کمی پر و بال بدهید و یک پایانِ جنون آمیز را هم چاشنی کار کنید اما بعضی داستانک هایِ هولر این ویژگی را دارند که بعد از خواندن تمام نمی شوند، تویِ ذهنِ خواننده ریشه می زنند و ادامه پیدا می کنند. داستان هایی که اکثرا فقط چند سطر یا نهایتا دو، سه صفحه اند و در یک نشست و بدونِ صرفِ وقتِ زیاد و تویِ محیط هایِ مختلف می شود خواند. داستان هایی در ظاهر پوچ با ایده هایی به شدت درخشان و خیال پردازی هایی بی حد ومرز و دیوانه کننده؛ گاهی وقت ها به شدت خنده دار و گاهی وقت ها به شدت لوس و بی سر وته. ناصر غیاثی انتهای مقدمه اش درباره ی فرانتس هولر می گوید: «آثار هولر سراسر پر از خیال است. خیال پردازی های بی حد و مرز، او وقایع خُردِ روزمره را می گیرد، به آن پر و بال می دهد و آن را سرانجام به عبث می کشاند تا خواننده را خندانده و در عین حال بگریاند. از همین روی است که برخی منتقدین ادبی او را فرانتس کافکای داستانک خوانده اند. »

چهار: داستانی از فرانتس هولر با عنوان ورق کاغذ با ترجمه ی ناصر غیاثی از مجموعه ی «کاروان تهِ کوزه ی شیر»:

«مورچه ای از راهی خیلی دور یک ورق کاغذ را کشان کشان می بُرد طرف توده ای از مورچه ها.

فکر می کنی چه کار بیهوده ای، درست زیر پای مورچه ها که پر از چنین کاغذهایی است.

چیزی که نمی دانی این است: این ورق کاغذ نامه ای عاشقانه است که این مورچه برای یک مورچه ی دیگر می برد. اگر مورچه یکی از همین کاغذها را برمی داشت که دیگر نامه ی عاشقانه نبود. چرا؟ چون عشق واقعی از راه دور می رسد.»

و ترجمه ی همین داستان از علی عبداللهی با نام برگ از مجموعه ی «یک جفت چکمه برای هزارپا»

«مورچه ای با هزار زور و زحمت از راهی دور و دراز برگی را به لانه می آورد.

تو با خودت فکر می کنی، چه کار بیهوده ای دارد می کند، توی لانه ی مورچه، روی زمین پر است از برگ هایی شبیه به این.

ولی این را نمی دانی. همین برگ یک نامه ی عاشقانه است که مورچه ای برای مورچه دیگر می آورد، و اگر قرار باشد خیلی ساده از همان انبوه برگ ها یکی را بردارد و به او بدهد، دیگر ان برگ، نامه ی عاشقانه نمی شود، چون عشق واقعی از دور دست ها می آید.»

الیته فقط همین یک داستان توی این دو مجموعه مشترک است و بقیه داستان های دو مجموعه ارتباطی با هم ندارند و از کتاب های متفاوتی از هولر ترجمه شده اند. داستان هایی که غیاثی ترجمه کرده را ظاهرا خود هولر برای مجموعه انتخاب کرده است، مترجم هم سه داستان از کتاب پایان یک روز عادی را به کتاب اضافه کرده است و داستان هایی که علی عبداللهی ترجمه کرده بیشتر از کتاب «داستان های دور ریختنی» یا «قصه های سر راهی» انتخاب شده اند.

پی نوشت:

وب سایت فرانتس هولر [اینجا] + وب سایت ناصر غیاثی [اینجا] + چند داستان سانسور شده از مجموعه ی کاروان ته کوزه ی شیر [اینجا] + صفحه ی کتاب یک جفت چکمه برای هزار پا در سایت نشر آموت [اینجا].

اینجا؛ نرسیده به پل

???????????????????????????????

تویِ فروشگاه نشسته ام؛ از قفسه ی کنارِ دستم «اینجا؛ نرسیده به پُِل» را برمی دارم و ورق می زنم… رویا، رویا پرتوی که چند خط جلوتر می فهمم مدرسِ زبان یکی از شعبه هایِ آموزشگاهِ سفیر است شروع می کند: «کلاس گرفتن تویِ این ساعت یعنی شکرخوریِ اضافی؛ یعنی بستن سری که درد نمی کند. مجبوری وقتی خودت هم می دانی نمی کشی و حالت به هم می خورد از این فعالیت هایِ سرِ ظهری، توی فرمت این ساعت را پر کنی و بایستی جلو بچه هایی که دم به دم خمیازه می کشند جلو چشمت؟» یادِ معلمِ کلاسِ زبانِ خودمان می افتم، وقت هایی که از کلاس بیرون می رفت و پشت بندش همه مان شروع می کردیم تند و تند فارسی حرف زدن، انگار که با زور مجبورمان کرده باشند بیاییم اینجا سرِ کلاس بنشینیم و یک ساعتی به زبانِ دیگری حرف بزنیم.

چند صفحه ی بعد مهتاب شروع می کند به حرف زدن: «دیرم نشود؟ خدا! نمی شد این وزوزی ها صاف می شد و هی مجبور نمی شدم اتو بکشم؟ اه! داغی اش پیشانی ام را گرم می کند.» این مهتاب چرا این قدر شبیه یکی از دختر خاله هایِ من است؟ وقت هایی که می خواست جایی برود و آن قدر آرایش کردن و آماده شدن اش طولانی می شد که یا صدایِ بقیه را در می آورد یا همیشه دیر سرِ قرارش می رسید یا اصلا آن وقتی که تازه بینی اش را عمل کرده بود و افسردگی گرفته بود مدام جلویِ آینه ایستاده  بود و می گفت: «وای! خیلی ناراحتم… دکتره بینی ام رو خراب کرده…»

چند صفحه ی بعدتر آیدا ست که حرف می زند؛ این آیدا چرا دارد از زبانِ من حرف می زند؟ چند بار مثلِ آیدا از رویِ پل هوایی نزدیکِ خانه رد شده باشم و شبیه آیدا به خودم گفته باشم: «روی همه ی پُل هایِ عابر پیاده فکر می کنم چطور می شود اگر پل یکهو خراب شود و پرت شوم پایین؟چیزی نمی شود. فوقش خراب می شود و من و بقیه می افتیم پایین و ماشین ها هم ویژژژ؛ از رویمان می گذرند.» چند بار درست مثلِ وقتی که آیدا به انتظار حرف زدن با فرهاد تویِ جی تاک بود منتظر نشسته باشم تا چراغِ یک نفر تویِ جی تاک سبز بشود و با هم حرف، فقط حرف بزنیم؟

.

تویِ خانه ام، رویِ تخت دراز کشیده ام و «اینجا؛ نرسیده به پل» را می خوانم. تا صفحه ی شصت یا هفتاد جلو می روم و بعد همان جا خوابم می برد… اما انگار شخصیت هایِ رمانِ آنیتا یار محمدی دست بردار نیستند، تویِ خواب هم دارم کتاب را می خوانم، کابوس هایِ رویا تویِ خواب برایم تکرار می شوند و من با خودم تکرار می کنم: «این ها کابوس های من نیست…» و نزدیکی هایِ صبح تویِ خواب و بیداری با خودم تکرار می کنم: «چقدر خوب که رمانِ آنیتا یار محمدی تمامی ندارد نگار… چقدر خوب.»

.

تویِ مترو، کتاب را گرفته ام جلویِ رویم و می خوانم. دختر و پسری کنارِ دستم ایستاده اند، پسر به دختر می گوید: «من دیگه باقی راه رو نمی تونم باهات بیام، شب مهمون داریم، دوست های مامان دارن میان، باید زودتر برم خونه.» دختر رویش را می کند آن طرف: «آره زودتر برو به مهمونی و مامان جونت برس، من اصلا مهم نیستم!» پسر دختر را می کشد سمت خودش و تند تند و با تحکم می گوید: «یک جوری حرف می زنی انگار من باعث شدم صاحب کارت، از کارِ تو خوشش نیاد و کار اون یکی دختره رو ترجیح بده؟ کلاه ات رو قاضی کن، تقصیر من این وسط چیه؟» دخترک با بغض جوابش می دهد: «می فهمی که دیگه بابام نمی ذاره اینجا بمونم اگه بفهمه این یکی کار رو هم از دست دادم؟ دیگه بهونه ای برایِ موندن ندارم…» قطار تویِ ایستگاه می ایستد و پسر و دختر با هم پیاده می شوند، پیشِ خودم خیال می کنم امیر و مهتاب کتابِ آنیتا یار محمدی زنده شده اند و جلویِ رویم ایستاده اند…

.

کتاب پایانِ نسبتا امیدوار کننده ای دارد، هر سه شخصیتِ کتاب انگار در نهایت این معلق بودن شان را می پذیرند و سعی می کنند با دنیای اطرافشان آشتی کنند ولی«اینجا؛ نرسیده به پُل» و آدم هایش  تمامی ندارند؛ این آدم ها می توانند تا ابد همین جور برایمان از روزهایِ آینده شان و تصمیم ها و فکر هایشان حرف بزنند، شبیه خودمان که داریم به هر دست آویزی چنگ می زنیم تا از این روزهایِ بد فرار کنیم، تا از حجمِ سنگینِ این روزها کم کنیم… نوشتن از خودمان و از این روزها می تواند بزرگ ترین روزنه ی امید مان و راهِ فرار مان باشد، امیدوار باشیم که آنیتا یار محمدی باز هم برایِ مان بنویسد، برایِ برآورده شدنِ این آرزو فقط می توانم بگویم:

«دهه ی شصتی برو داریمت…»

مونته دیدیو کوه خدا

«روزا یه لقمه بیشتر نی» کتاب با این جمله ی اوسا اریکویِ نجار شروع می شود؛ راویِ رمان که تازه سیزده سالگی اش تمام شده و امروز اولین روزِ کارش تویِ دکانِ اریکویِ نجار است شروع به نوشتنِ یادداشت هایِ روزانه اش رویِ رولِ کاغذ می کند؛ از زندگی اش در مونته دیدیو، محله ای در شهر ناپُل، بالایِ تپه یِ کوه خدا، با جمعیتِ انبوهی که همه انگار در یک خانه شلوغ با هم زندگی می کنند و میانِ پاهایِ جمعیت حتی آن قدر جا نیست که تف بیندازی زمین. از آشنایی اش با ماریا، دخترِ نوجوانِ سیزده ساله ای که خیلی زودتر از راوی ورود به دنیایِ بزرگ تر ها را تجربه کرده است. از رافانیلو، پینه دوزِ قوزیِ که گوشه ای از دکانِ اریکویِ نجار کفش های اهالی ناپُل را تعمیر می کند و پشتش یک قوزِ نوک تیز دارد و اصرار دارد که بالی را تویِ قوزش محفوظ دارد و یک روز با این بال ها پرواز می کند و تا بیت المقدس می رود و از تکه چوبِ منحنی ای که اسمش بومرنگ است و پدرش به او داده و یک روز باید آن قدر قدرت پیدا کند تا آن را پرش بدهد.

«بابا برای تولدم یک تکه چوب منحنی به ام داد که به اش می گویند بومرنگ. می گیرمش توی دستم، بدون آن که انگشت هام را ببندم، انگار قلقلکم می دهد،مثل جریانی یک خرده می لرزاندم. بابا می گوید که پرتش می کنند و تا دور دورها می رود و برمی گردد. مادر موافق نیست. می گوید آخه کجا بره پرتش کنه اینو؟ کجا می تواند پرتابش کند؟می گویم خیلی خوب، نمی توانم پرتابش کنم، اما می توانم که حرکت پرتاب را تمرین کنم. سنگین است، مثل آهن.»

مونته دیدیو

رمانِ اری دلوکا با چند شخصیتِ محدود و افت و خیزهایی اندک در یک فضایِ زمانی و مکانی محدود، به زبانی ساده اما پر از حس و عاطفه است، روایتی کنایی از شرایطی محدود در مرز واقعیت و خیال، که ظرافتی شاعرانه و عمق عاطفی که دارد ابعادش را هرچه بزرگ تر می کند.

انتهایِ داستان وقتی راوی بومرنگ اش را پَر می دهد انگار که با کودکی اش خداحافظی می کند، آن فریاد پایانیِ راوی به منزله ی پایانِ کودکی و اعلام ورود به دنیایِ آدم بزرگ هاست، چیزی که انگار هیچ گریزی از آن نیست.

«فریاد می زنم و برای فریادم رویِ رولِ کاغذ و بالای مونته دیدیو جا نیست.»

«مونته دیدیو کوه خدا- اری دلوکا– ترجمه ی مهدی سحابی– نشر مرکز»

مترجم دردها

مترجم دردها را می خوانم و بعد می بینم ده دقیقه، یکربع گذشته و خواندنِ یکی از داستان ها را تمام کرده ام ولی هنوز خلاص نشده ام. همین جور ناغافل خیره شده ام به یک نقطه ای و هیچ فکر دیگری تویِ سرم نیست جز آن لحظه ای که شُبا و شوکمار تویِ داستان موضوع موقت تویِ تاریکی پشتِ میز آشپزخانه نشسته اند و دارند بابت چیزهایی که حالا هر دو می دانند گریه می کنند یا آن جایی که تویِ داستانِ مترجم دردها خانم داس تویِ ماشین نشسته و برایِ آقایِ کاپاسی اعتراف می کند که بابی بچه ی آقایِ داس نیست یا مثلا لحظه ای که میراندا یِ داستانِ جذاب می فهمد کش دادنِ رابطه اش با دِو دیگر هیچ لطفی ندارد یا لحظه ای که تویِ داستانِ خانه ی خانم سن، خانم سن که خودش می گوید از رانندگی متنفر است الیوت را سوارِ ماشین اش می کند، الیوت خیال می کند خانم سن صرفا دارد تمرین رانندگی می کند ولی خانم سن یکهو می پیچد تویِ خیابانِ اصلی و آنجا تصادف اتفاق می افتد یا باز لحظه ای که تویِ داستانِ این خانه ی متبرک، توینکل همه ی مهمان ها را با خودش کشانده تویِ انباری زیر شیروانی و سانجیو تک و تنها پایین پایِ نردبان مانده و دارد به ادامه ی رابطه اش با توینکل فکر می کند.

داستان هایِ لاهیری پراند از جزئیاتِ زندگی و آرامشِ خاطرِ واقع بینانه ای که هولِ عجیبی تویِ دلِ آدم می اندازد.