پرندگان در پاییز

اواسطِ پاییز پارسال بود که نوشته هایی از محسنِ آزرم و حمید امجد در سوگِ مترجمِ جوانی به اسمِ شمیم هدایتی و همسرش، سینا مدبرنیا در گودرِ مرحوم دست به دست می شد؛ این دو نفر که برایِ پیگیریِ وضعیتِ چاپ و رفعِ مشکلِ مجوزِ انتشارِ ترجمه هایِ شمیم هدایتی که هرکدام به دلیلی در اداره ی کتابِ ارشاد معطل مانده بودند از رشت به تهران آمده بودند در راهِ برگشت در تصادفی از بین رفتند.

حمید امجد در یادداشت اش درباره ی یکی از ترجمه هایِ شمیم هدایتی، پرندگان در پاییز رمانی از براد کِسلِر آمریکایی که در سال 2006 هم در فهرستِ ده کتابِ برتر لس آنجلس تایمز قرار گرفته این طور نوشته بود: «بهترین رمانی که من در سال های اخیر خوانده ام، کتابی منتشر نشده است. من این کتاب را طی مراحل ویرایش و آماده سازی برای انتشار در انتشارات نیلا خواندم. چند نوبت، در ویرایش های متعددش. و هربار با لذت و شگفتی، مبهوت ظرافت های کار نویسنده در تلفیق ساختار رمانی مدرن با ریشه ها و ارجاعات اسطوره ای در فضای معاصر، و آشنایی ستایش انگیز نویسنده با ساختارهای موسیقیایی، اصطلاحات هوانوردی، دنیای پرنده شناسی، ذوق آشپزی و اقسام غذاهای بین المللی، و البته تاریخ و جغرافیا و فرهنگ های غربی و شرقی (یونان باستان، اروپا و آمریکای مدرن، ایران، چین، هند و…) می شدم. و نیز غرقِ ستایشِ دقت و وسواس و ظرافتِ کار مترجم و خستگی ناپذیری اش در جست و جو و یافتن معادل های این جهانِ در هم تنیده ی چند فرهنگی. نام این کتاب پرندگان در پاییز بود؛ رمانی نوشته ی براد کسلر نویسنده آمریکایی

و حالا که شمیم هدایتی و سینا مدبرنیا دیگر نیستند تا فرصتِ دوباره ای برایِ خلق و آفرینشِ اثرِ ادبی داشته باشند، رمان «پرندگان در پاییز» رویِ پیشخوانِ کتابفروشی ها نشسته است  و چه قدر عجیب که در غیابِ مترجم رمانی را می خوانیم که درباره ی فقدان و عمقِ اندوه از دست دادنِ عزیز است؛ کتاب با ناآرامی و جنب و جوشی که در یک هواپیما پیش آمده شروع می شود، دلهره ای در فضا وجود دارد که در نهایت به سقوطِ هواپیما می انجامد و عده ای در همان فصلِ اولِ کتاب می میرند و باقیِ فصل‏ها درباره ی مواجهه ی بازماندگان با این مرگ، تاثیر این مرگ رویِ روابطِ هرکدام و زندگی ای است که به هرحال ادامه دارد. 

«همه چیز تغییر می کرد، مثلِ کرم ابریشم. آیا این قدر گذشته بود؟ آنا، پایه ی جامش به دست، شگفت زده شد، چون گاهی به نظرش می رسید راسل همین روزِ قبل، یا هفته ی قبل او را ترک کرده، که تازه از در رفته بیرون تا یک بطری شیر بخرد و زود برگردد. اما باقی مواقع به نظر می رسید ده ها سال گذشته، انگار راسل متعلق به زندگیِ دیگری بود که آنا قبلا زیسته بوده، مدت ها پیش. آن موقع، پنج سال پیش، فکر می کرد دیگر هرگز غذا نخواهد خورد و هرگز لحظه ای شاد نخواهد شد. فکر می کرد هرگز قادر نیست به او فکر نکند. با وجودِ این حالا این جا بود، با دیگران پشتِ میز نشسته بود، و جامش را در هوا نگه داشته بود.»

در طولِ روایت با خویشاندانِ قربانیان مواجه ایم که باید با فاجعه ای که برایشان پیش آمده روبرو بشوند، عزیزانِ هرکدام جایی در دریا گم شده اند و قطعا دیگر برنمی گردند و حالا این آدمها با این سوال روبرو می شوند که باید برایِ همیشه دلمشغول به این مصیبت باقی بمانند؟ یا تن بسپارند به شتابِ قطعیِ زندگی و شوری که تمام شان در مجاورتِ با مرگ احساس می کنند؟ و اصلا چه چیزهایی مایه ی تسلا و آرامشِ دوباره شان می شود؟

رمان شخصیتی ایرانی هم دارد؛ پرویز منصور که جایی از قولِ او این طور نقل می شود: «ایرانی ها خبره ی اندوه هستند. گفته بود در ایران اصطلاحی وجود دارد: غصه خوردن، خوردنِ غُصه…»

جایی از داستان، آنا گترو یکی از شخصیت هایِ رمان به یاد می آورد که راسل شوهرش یک بار بعد از عشق بازی در تالارهای خالیِ قسمتِ پرنده شناسی موزه ی تاریخِ طبیعی آمریکا به او می گوید: «اگر با دقت گوش کنی، می توانی بشنوی که همه ی پرندگان مُرده در ویترین هایشان با هم درد و دل می کنند.»

نمی دانم شاید شمیم هدایتی هم از گوشه ای دارد نگاه مان می کند و از این که می بیند با لذت داریم کتاب را می خوانیم لبخند می زند، شاید…

یادداشت حمید امجد [این جا] و یادداشت محسن آزرم را [این جا] بخوانید.

Advertisements