پاستوریزه

داشت از فرار کردن هایش از مدرسه می گفت، از چهارشنبه سوری هایی که به قولِ خودش از یک هفته قبل مدرسه شان را می ترکاندند، از دعوایی که هنوز هم جایِ زخمِ عمیق اش رویِ پیشانی اش باقی مانده بود. همان وقت داشتم فکر می کردم که من هیچ خاطره ی مشخصی از شر و شور و شیطنتِ دورانِ نوجوانی ام ندارم، هیچ چیزی که بشود این طور تویِ جمع تعریف اش کرد و بعد بهش افتخار کرد و بابت اش حسرت خورد. نه فقط هیچ خاطره ای ندارم که هیچ وقت در ذهنم نمی گنجید که این کارها را انجام بدهم -عرضه اش را نداشتم؟- همیشه آن قدر آرام و بی سر و صدا از گوشه و کنارها رفته ام و آمده ام که حالا انگار فرصتِ طلایی ای را از دست داده باشم، طوری که یکی از رفقا چند وقتِ پیش می گفت: «بابا تو چرا این قدر پاستوریزه ای…»

Advertisements