آداب روزانه

815935175_84859_5288893407133743188

خیلی با هیجان و عشق و علاقه و کلی چیزهایِ خوبِ دیگر خواندن کتاب را شروع کردم؛ کتاب در واقع شرح احوال و عادت کاری یکصد و شصت و یک شخصیت مشهور است. در بین این شخصیت ها، هم هنرمند و فیلسوف دیده می شود، هم موسیقیدان و نقاش و مجسمه ساز، و هم کارگردان و دانشمند. هم می توان از آدم های معروف چند قرن گذشته ردی پیدا کرد و هم از بزرگان معاصر.

برای من اول این طور بود که انگار دارم درباره ی هرکدام از این آدم ها یک داستان کوتاه چند صفحه ای می خوانم اما از یک جایی به بعد خواندن کتاب تبدیل شد به کابوسِ بزرگم، مثلا شرح حال چارلز دیکنز را می خواندم و چهار، پنج صفحه ی بعد که داشتم شرح آداب روزانه ی شخصیت دیگری را می خواندم با خودم فکر می کردم درباره ی چارلز دیکنز چی خوانده بودم؟ و هیچ چیز خاطرم نمی آمد، این بود که دوباره برمی گشتم عقب و از نو می خواندم و خلاصه با جان کندن خواندن کتاب را تمام کردم… اما به گمانم «آداب روزانه» به عنوان یک کتاب مرجع که هر از گاهی بهش رجوع کنم و چند صفحه ای درباره ی چند شخصیت مشهور بخوانم حتما توی کتابخانه ام جایِ ویژه ای خواهد داشت.

«آداب روزانه یا روز بزرگان چگونه شب می شود/ میسن کاری/ ترجمه ی مریم مومنی/ نشر ماهی»

ایمیل نگاریِ در بابِ خاکِ غریب

ایمیل وارده

سلام

خاک غریب تموم شد؟
داستان هایی که من دوستشون داشتم اینا بودن: خاک غریب اصلاً چه خوب که این داستان رو گذاشته بودند اولین داستان. من این رو که خوندم انقدر خوشم اومد که راغب شدم بقیه داستان ها رو هم بخونم‏. جالبه که به عنوان اولین داستان خیلی هم رضایت داشتم از واو به واو جزئیات رو تعریف کردن. در این حد که آدم حتی ذهنیت داشت کامل درمورد دوست دختر ِ پدره.‏ حالا که فکر می کنم می بینم هر کدوم از داستان های این کتاب اگر اولین داستان بود هم من باز همین رو می گفتم که چه خوب که این رو گذاشته بودن اول. یعنی هر کدوم از داستان ها به تنهایی و بدون کنار بقیه داستان ها قرار گرفتن خیلی خوب بودند.
انتخاب جا. یکی از اون داستان ها که خیلی ازش راضی بودم. خیلی. فضاش متفاوت بود از فضای غالب کتاب. زن هندی ساری پوش با دست پخت خوب و فلان نداشت. یادمه این داستان رو تو مترو تموم کردم، بعد کل مسیر از مترو تا خونه رو تو تاکسی داشتم به ماجرای داستان فکر می کردم
***
به نظرم به بخش دوم ظلم شده، خودش جداگونه می تونست خونده بشه، ولی وقتی کنار این داستان ها اومده بود برای من خیلی فضاها تکراری شده بودند و خسته کننده.
در کل حالا که چندماهی از خوندن این کتاب می گذره، وقتی نشستم و دارم ورقش می زنم حس خوبی نسبت به همه داستان ها دارم. مثلن اینجوری که حالا می دونم ماجراهای هرکدوم از داستان ها چیه. حالا ممکنه یه روز دلم بخواد خوبی محض با اون فضای خواهرانه و برادرانه رو بخونم و لذت ببرم از داستان بدون اینکه فکر کنم اکثر این توصیف ها چقدر تکراری شده.
***
تک تک داستان ها عالی بودند ولی کنار هم آوردنشون و تبدیل کردنشون به یه مجموعه 360 صفحه ای کار درستی نبود. اگر یه روز هم بخوام این کتاب رو به کسی معرفی کنم، برای اینکه بتونه لذت ببره نمی گم بهش برو کل اش رو بخون، دونه دونه داستان ها رو پیشنهاد می دم بهش.
ایمیل صادره
سلام…
آره، تمام شد ولی تا همین الان هم هنوز کتاب روی میز کنار تختم باقی مونده، هنوز دلم نیومده کتاب رو بگذارم سرجاش تویِ کتابخونه… داستانِ اول، خاک غریب خیلی حسِ خوبی داشت، اصلا با خوندنِ همون جمله ی اول کتاب از ناتالی هاثورن تصمیم گرفتم که از کتاب خوشم بیاد: «آدمیزاد هم مثل سیب زمینی است، اگر نسل اندر نسل در همان خاک بی قوت بکارندش خوب رشد نمی کند. بچه های من هرکدام شان جایی به دنیا آمده اند و اگر سرنوشت شان دست من باشد، باید در خاک غریب ریشه بدوانند.» و بعد با خوندنِ داستانِ اول بهم ثابت شد که چاره ای جز دوست داشتن این کتاب ندارم. اتفاقا وقتی داشتم داستان انتخاب جا رو می خوندم یاد حرف تو افتادم که گفته بودی فضای داستان ها بعد از خوندنِ چند تا داستان برات تکراری شده بود بعد فکر می کردم که این داستان که خیلی از اون فضا دوره و چه پایان بندیِ قشنگی داره این داستان، انگار که این دو تا آدم می تونن تا ابد تویِ همون فضا و تویِ همون حالت باقی بمونن و جاودانه بشن… بعد داستانِ خوبیِ محض و به قولِ تو اون فضایِ خواهر برادرانه ای که داشت و اون یواشکی هایی که تویِ هر رابطه ی خواهر برادری ممکنه باشه و من مدت هاست دیگه تجربه ش نکردم یا داستانِ به کسی مربوط نیست باز هم به نظرم از اون فضایی که تو گفتی خیلی دوره یعنی من نمی تونستم تصور کنم یا حتی حدس بزنم که داستان قراره من رو به چه سمت و سویی بکشونه و چقدر اونجایِ داستان رو دوست دارم که پاول و سانگ می رن خونه ی فاروق و اونجا انگار یک جوری سانگ منفجر میشه و پاول از پشت در فقط صدای جیغ های سانگ رو می شنوه و خیلی هم به شخصیت پاول حسودی ام می شه، اون جوری که نشسته و داره درس می خونه و اون همه کتابی که مجبوره برای امتحانش بخونه یک چیزایی هستن که من همیشه آرزوشون رو داشتم… و بعد سه تا داستان به هم پیوسته ی آخر با عنوانِ کلیِ هما و کاشیک که هیچ چی نمی تونم درباره شون بگم جز این که وقتی جمله ی پایانی داستانِ آخر رو می خوندم فقط دلم می خواست جایی بودم و با بیشترینِ سرعتِ ممکن می دویدم و از همه چی دور می شدم…
البته یک چیز رو بگم که من داستان ها رو با فاصله خوندم و این جوری اصلا اون چیزی رو که تو گفتی احساس نکردم و یک چیزی دیگه که تویِ داستان هایِ لاهیری دوست دارم همون ماجرا ست، قصه گفتنِ، به نظرم بعضی آدم ها ذاتا قصه گو هستن و لاهیری جز این دسته از آدم هاست و بعد غم و اندوه و دردی که تویِ تمامِ داستان ها هست، همه ی آدم ها تویِ این داستان ها حسرت از دست دادنِ چیزی را دارند و انگار هیچ گریزی از این حسرت و این از دست دادن نیست.
«خاک غریبجومپا لاهیری– ترجمه ی امیرمهدی حقیقتنشر ماهی»

مترجم دردها

مترجم دردها را می خوانم و بعد می بینم ده دقیقه، یکربع گذشته و خواندنِ یکی از داستان ها را تمام کرده ام ولی هنوز خلاص نشده ام. همین جور ناغافل خیره شده ام به یک نقطه ای و هیچ فکر دیگری تویِ سرم نیست جز آن لحظه ای که شُبا و شوکمار تویِ داستان موضوع موقت تویِ تاریکی پشتِ میز آشپزخانه نشسته اند و دارند بابت چیزهایی که حالا هر دو می دانند گریه می کنند یا آن جایی که تویِ داستانِ مترجم دردها خانم داس تویِ ماشین نشسته و برایِ آقایِ کاپاسی اعتراف می کند که بابی بچه ی آقایِ داس نیست یا مثلا لحظه ای که میراندا یِ داستانِ جذاب می فهمد کش دادنِ رابطه اش با دِو دیگر هیچ لطفی ندارد یا لحظه ای که تویِ داستانِ خانه ی خانم سن، خانم سن که خودش می گوید از رانندگی متنفر است الیوت را سوارِ ماشین اش می کند، الیوت خیال می کند خانم سن صرفا دارد تمرین رانندگی می کند ولی خانم سن یکهو می پیچد تویِ خیابانِ اصلی و آنجا تصادف اتفاق می افتد یا باز لحظه ای که تویِ داستانِ این خانه ی متبرک، توینکل همه ی مهمان ها را با خودش کشانده تویِ انباری زیر شیروانی و سانجیو تک و تنها پایین پایِ نردبان مانده و دارد به ادامه ی رابطه اش با توینکل فکر می کند.

داستان هایِ لاهیری پراند از جزئیاتِ زندگی و آرامشِ خاطرِ واقع بینانه ای که هولِ عجیبی تویِ دلِ آدم می اندازد.