هراس

DSC00040

هراسِ از دست دادنت

لیوانی ست که ناگهان از دست می افتد

گلدانی سفالی ست

که در جای خودش محکم است

تکانش می دهی که نیفتد

از دست می رود

 

هراس از دست دادنت

هزار دره در درون دلم باز می کند

سفال های تکه تکه، مثل بغض

در اعماق دره می شکنند

 

هراس از دست دادنت

مادیان سیاهی ست

که ناگهان بخار می شود و

دشت را تاریک می کند

 

هراس از دست دادنت

مشق های شب عید است

تمام نمی شود

و تعطیلات کودکانه را

تا روز سیزدهم

سیاه می کند.

«از مجموعه ی مادیان سیاه– حافظ موسوی– نشر ثالث»

Advertisements

راجع به این مساله زیاد فکر کردم!

???????????????????????????????از زنی که دوست داریم چه انتظاری داریم؟ قضیه ی وفاداری جز نوعی خودخواهی هراس انگیز چیست؟ آیا به پوچی سایر دغدغه های بشری نیست؟ وقتی طالب وفاداری هستیم، آیا خوشبختی طرف مقابل را می خواهیم و اگر طرف مقابل نمی تواند در آن محاق زیرکانه ی وفاداری خوشبخت باشد، آیا با خواستنِ وفاداری اش عشق خودمان را ثابت می کنیم؟ و اگر طرف را آن طوری که خوشبختش کند دوست نداشته باشیم، آیا حق داریم انتظار وفاداری یا هیچ فداکاری دیگری را از او داشته باشیم؟

« خاکستر گرمشاندور مارائی– ترجمه ی مینو مشیری– نشر ثالث »

رقصِ زمین

خب، حالا وسطِ زلزله ایم… کافیه با دورِ کند مجسم کنیم، عین تو فیلما… خوابِ خوابم که باشی زلزله بیدارت می کنه… می گن اغلبِ زلزله ها تو شب اتفاق می افته، وقتی همه خوابن… آخه آدمِ خواب پاک بی دفاس… این اژدها می خواد همه رو غافلگیر کنه، شایدم قصدش اینه کارِ ملکوت الموتو ساده کنه، چکی جماعتو بفرسه آخرت، شایدم یه سره ببره بهشت… اول یه صدایِ مهیب می آد… از زیرِ پوستِ شهر، هیولای زمین نعره می کشه… مهیب… اون قدر مهیب که گوشایِ ما طاقتِ شنیدنشو نداره… یه دفه زمین و زمان کن فیکون میشه، همه چی شروع می کنه به لرزیدن… درا، پنجره ها، درختا، تیر برقا، تابلوها، پلا از جا کنده می شه… هیچ چی هیچ جا بند نمی شه، هر چی دم دسته راه می افته… ماشینا رو دوش پارکینگاشون می رقصن… ساختمونا له و لورده میشه، دیوارا مث خمیر می ره تو هم… سقفِ آسمون می چسبه کفِ زمین… گرد و خاک دیدو کور می کنه، روشنایی غیب میشه، جاشو می ده به ظلمات… دونه هایِ ریز شیشه رو تو تاریکی می بینی که عینِ بارون الماس می ریزه رو سر و کله ات، می خورن تو صورتت، تو چشات… بعد یهو سکوت میشه… سکوتِ وهم و مرگ… نیستی… عین رستاخیز… اگه دیدی نفس نمی کشی، بدون راه فرار نداری، تمومی… جسمتو رها کن، روحتو بذار در بره… روح، سیاله، راه خودشو پیدا می کنه… اگه دیدی نه ته مونده نفسی هنوز هس، بدون اول بدبختیه… هنوز نمی دونی چه مصیبتی سرت اومده… برقا قطع، شکافا عمیق، بیدادِ تاریکی… غولِ زلزله کار خودشو کرده… می خوای از جات بلند شی، پابرهنه راه نیفت… تکون نخور می گم…! یه تیکه ملافه بپیچ دورِ پات… کفِ زمین بُرنده اس، به زن و بچه ات اگه زنده ان بگو همین کارو بکنن… فقط هول نشو… آدمِ گیج کاری ازش برنمی آد… از هیشکی کاری بر نمی آد… تو زلزله همه جایِ زمین گوره… بشریت تو این مرحله بی نهایت ذلیل و ناتوانه… خودتو به زور از لای تیر و تخته و آهن قراضه می کشی جلو، می خوای از پنجره بیرونو نگاه کنی که چی شده، پنجره ای نمونده… از لای ستونا، یه روزنی پیدا می کنی، نگاه می کنی بیرون… می بینی شهرت تو یه چشم به هم زدن شده تل عظیمی از خاکروبه… بچه تو بغل می زنی، دس زنتو می گیری، کور و کر دنبال راه خروج می گردی… ساک یادت نره… ساکو پیدا کن…! ساک کو…؟ همون که از قبل آماده کرده بودی برا الان، کجا گذاشتی…؟ پیداش کن…! می گم پیداش کن…! تمام چارچوبا از شکل دراومدن… ممکنه مجبور شی با زور راهو باز کنی، فقط آروم ضربه بزن… کلِ ساختمون کجه الان… آروم…! ممکنه یه حرکتِ غلط، کوهِ آوارها رو بریزه رو سرت، دفنت کنه… تا می تونی زود از خونه ای که حالا حکم قبرو برات پیدا کرده خارج شو… یه جوری که انگار واسه آخرین بار ترکش می کنی… حتی وقت نداری بغض کنی، چه برسه به گریه… تا می تونی جلو حرکت کن، بقیه دنبالت… اگه طبقات بالا باشی هر آن ممکنه زمین زیر پا، دهن واکنه ببلعدت… آسانسور…؟ مرده، ولش کن…! تو راه پله، دستت رو بگیر به نرده یا دیواری اگه مونده… چراغ قوه رو روشن کن… اصلا ندو… ندو می گم…! داد نزن…! داد نزن می گم…! کری…؟! حالا خوب شد… اگه از خونه همسایه صدا ناله اومد توجه نکن، فکر نکن نامردیه… الان نجاتِ خودت و خانوادت تو اولویته… سوپرمن نشو واسه من، مگه تنها باشی… ولش کن می گم، خب گوشتو بگیر ناله نشنوی… حالا رسیدی بیرون خونه… اگه می تونی زن و بچه تو که هنوز تو بهتن بذار یه جای باز و امن… حالا برگرد به همسایه ها کمک کن… کجا می ری؟… گفتم جای امن… این جا امنه ابله…؟ زلزله، پس لرزه ام داره، راه بیفت…! از وسطِ خیابون و کوچه برو… هرچه زودتر خانوادتو برسون خارج شهر… اصلا فکرشو نکن همراه اونا بری برا نجاتِ دوست و فامیل… همه جا شده یه پارچه آتیش… لوله گازا ترکیده، باکِ ماشینا، پمپ بنزینا، انبارا… شَهرِت شده کوره… آبی ام نیس بتونه این همه آتیشو خاموش کنه، آب حکمِ کیمیا رو داره… دیر بجنبی وسطِ آتیش داری کباب میشی… دیگه نه اتوبوسی هس، نه مترویی، نه تلفنی، نه کمکی فعلا… نمی تونی از شهر بری بیرون…؟ بزن برو تو یه پارک… کجا می ری…؟ مبادا برگردی به خونه ات چیزی ورداری، گور بابای خونه، بذا برا صبح که هوا روشنه… می گم نرو…! رادیو، رادیو تو راه بنداز، ببین چه خبره… سه تا سد اطرافِ تهرونه، هرکدوم بشکنه همه جا رو آب می گیره، اگرم نه، تا یه مدت آب بی آب… با محتویات کیفه سر کن… یادت باشه میلیون ها آدم الان حال و روزِ تو رو دارن… کی می تونه این جمعیتِ هراسونو اداره کنه…؟ زلزله اصلی حالاس… تازه بوی تعفن و بیماری و زخم و درد و آوارگی و ناامنی و عزا شروع میشه… هر طور هس خانوادتو برسون به یه شهر دیگه و برگرد واسه کمک… واسه کمک… کمک…! کمک…! کمک…!

«نمایشنامه ی رقص زمین- حسین پاکدل- نشر ثالث»

+ وب نوشت های حسین پاکدل

پرسه در همین حوالی

چهل سالگی؛ چهل سالگی از این جهت در سینمایِ امروز ایران فیلم مهمی است که از یکی از رمان هایِ معاصرِ ایرانی اقتباس شده و اقتباسِ ادبی آن هم از یک رمانِ معاصر اتفاقی است که این سال هایِ اخیر تقریبا هیچ نمونه ی موفقی برایش سراغ نداریم -هوشنگ مرادی کرمانی را استثنا کنید- و برخلافِ همیشه که یک نوع بدبینی و بی اعتمادی در ذهنِ نویسندگان وجود دارد و اغلب نتیجه نهایی موردِ رضایتِ نویسنده نیست این بار ناهید طباطبایی، نویسنده ی رمان در یادداشتی که برای مجله فیلم نوشته این طور گفته: «به نظر من وقت آن رسیده که نویسنده بپذیرد که وقتی اثر او منتشر شده، نتیجه کار او تثبیت شده و ساخت فیلم از روی آن -اگر فیلم را نپسندد- از ارزش کار او نمی کاهد. اثر چاپ شده، دیگر از نویسنده جدا شده و سرنوشت خود را می یابد. بگذاریم اگر پا دارد راه برود، شاید تا جاهایی رسید که نویسنده فکرش را هم نمی کرده.»

چهل سالگی البته اقتباسِ وفادارانه ای به متن نیست و مصطفی رستگاری؛ نویسنده ی فیلمنامه و علیرضا رییسیان؛ کارگردان فیلم روایتِ شخصیِ خودشان را از رمان داشته اند. در رمان آلاله (در فیلم نگار تمدن) که سال ها پیش عاشق هرمز (در فیلم کوروش کیان) بوده و بعد از مهاجرت هرمز موسیقی را کنار گذاشته در آستانه چهل سالگی متوجه می شود که هرمز بعد از سال ها قرار است برایِ اجرای کنسرتی به ایران بیاید و همین مساله حسرت هایی را در او زنده می کند. رمان ساده و خطی پیش می رود و حجمِ عمده ی رمان را ذهنیت و تک گویی شخصیت ها پیش می برد. اما در فیلم مضمونِ محوری داستان یعنی زن متاهلی که آرامش اش با ورودِ مردِ محبوبِ دورانِ جوانی اش به هم می ریزد با قصه ی کنیزک و پادشاه از دفتر اول مثنوی مولوی ترکیب شده و تمرکز داستان از شخصیتِ زن، نگار تمدن با بازی لیلا حاتمی به شخصیتِ مرد، همسرِ نگار (فرهاد) با بازی محمدرضا فروتن منتقل شده است و این بار این مرد است که باید با برگشتن معشوقِ دوران جوانیِ همسرش و هراسِ از دست دادنِ زنش روبرو بشود. در کتاب گذشته ی مشخصی برایِ شخصیت ها طراحی نشده، اما فیلم در فلاش بک هایی نشان می دهد که فرهاد در گذشته بازجوی کوروش بوده و آشنایی اش با نگار هم در همان زمانِ بازجویی اتفاق می افتد و به نوعی فرهاد هم یکی از عواملِ جدایی کوروش و نگار است، این ایده که می توانست روابطِ بین شخصیت ها را پیچیده تر کند چندان در طولِ فیلم گسترش نمی یابد. از آن طرف شخصیتِ استاد با بازی عزت ا… انتظامی که در کتاب وجود ندارد تقریبا هیچ تاثیری بر روند وقایعِ فیلم ندارد و به راحتی قابلِ حذف است و حتی وجود این آدم بیننده را از تمرکز بر ماجرایِ اصلی فیلم دور می کند و در نهایت نمی دانیم که آیا فیلم روایتِ یک عشقِ نافرجام است یا شاهدِ یک مثلثِ عشقی هستیم یا اصلا هیچ کدام؛ فیلم می خواهد میزان عشق و علاقه و استحکام رابطه ی یک زن و مرد در میانسالی را محک بزند؟

چهل سالگی می توانست عاشقانه ی گرم تر و پر شورتری باشد، انگار که سردیِ روابطِ شخصیت هایِ فیلم به خودِ فیلم هم نفوذ کرده و فیلم حس و حالی را که باید ندارد اما نسبت به فیلم قبلیِ به نمایش درآمده ی علیرضا رییسیان -ایستگاه متروک- فیلم بهتری است، هرچند بهترین فیلم کارنامه ی علیرضا رییسیان نیست، ریحانه و سفر -دو فیلم اول کارنامه رییسیان- را که هنوز فراموش نکرده ایم.

از دو حرف می زنم از چه حرف می زنم؛ مهدی غبرایی در مقدمه اش بر ترجمه ی رمانِ پس از تاریکی هاروکی موراکامی نوشته بود که بسیاری از رمان هایِ دیگر موراکامی را در شرایطِ حاضر بدونِ لطمه ی جدی نمی توان به بازار فرستاد. حالا نشر چشمه کتابِ تازه ای از موراکامی با ترجمه ی مجتبی ویسی بیرون داده به اسمِ از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم. کتاب به نوعی شبیه خاطراتِ روزانه است و موراکامی هم که می دانید که عاشقِ دویدن است، روزانه چندین کیلومتر می دود هرسال هم تویِ مسابقه ی دویِ ماراتن شرکت می کند و شخصیت هایِ داستان هایش هم معمولا در بدترین شرایط هم آمادگی بدنی خودشان را حفظ می کنند. در واقع موراکامی در این کتاب با همراه کردنِ خواننده در تجربه ی دویدنِ روزانه اش، از خودش، تجربه های شخصی و برنامه هایِ روزمره اش و حتی فلسفه ی زندگی و نوعِ نگاهش به پدیده ها و رخدادهایِ اطراف صحبت می کند و به قول خودش کتاب شاملِ آموزه هایی شخصی است که از طریقِ واداشتنِ بدن به حرکت به آنها دست یافته. نوشتنِ کتاب از تابستان 2005 تا پاییز 2006 طول کشیده و نسبتا زود هم به دست ما رسیده است.

کتاب را البته هنوز کامل نخوانده ام ولی به قولِ فرزانه: «آدم وقتی این کتاب رو می خونه دلش می خواد شروع کنه به دویدن…»، ترجمه ی کتاب هم به نظرم نسبتا قابلِ قبول است.

+ بدویم و بخوانیم

نشر ثالث؛ کتابفروشی نشر ثالث از پانزدهم تا سی و یکم مرداد 1389  جشنواره ی تابستانی راه انداخته و کتابهای نشر ثالث را با تخفیفِ بیست درصدی و محصولاتِ بخش موسیقی و صنایع دستی را با تخفیف ده درصدی عرضه می کند. آدرسِ نشر ثالث هم که دیگر نیاز به گفتن ندارد، ضمنا حالا که تا آنجا رفته اید و یک نوشیدنی هم مهمان کافه نشر ثالث اید، عرقیاتِ گیاهی شان که تویِ کاسه برایِ تان می آورند و می توانید یک نفس سر بکشید و خنک بشوید را فراموش نکنید.