فرشته‏ای رویِ شانه‏ی راستِ من

انجمن مستندسازان سینمای ایران با همکاریِ خانه سینما از اول تا چهارم آذر برنامه‏ی نمایش بیست و چهار مستند برگزیده‏ی پانزدهمین جشن سینمای ایران را تدارک دیده است. ناصر صفاریان به عنوانِ دبیر این هفته‏ی فیلم در یادداشتی نوشته است: «… مستندها، چه پیش و چه پس، راهی به نمایش عمومی ندارند. حالا هم با مدیریت نادرست دولتی، اکران مستند در همان وضعیت صفر است و تلویزیون هم درهای بسته اش را به روی همه مستندهای ایرانی بسته نگاه داشته است. با این حساب، آرزوی نمایش برای همه و دیده شدن فیلم‏ها، هم‏چنان بر دل است. و این دلیلی بر اهمیت برگزاری هفته فیلم است و تلاش‏مان بر امتداد آن.»

«فرشته‏ای رویِ شانه راست من» ساخته‏ی آزاده بی زار گیتی یکی از شش مستندی بود که روزِ پنج‏شنبه در سالن کوچک خانه سینما به نمایش درآمد و بعدِ دیدنِ فیلم بیشترین چیزی که آزارم می‏داد این بود که فیلم‏هایی از این دست که قابلیتِ برقراریِ ارتباط با مخاطبِ انبوه را هم دارند چرا نباید به نمایشِ عمومی دربیایند و صرفا به همین نمایش‏هایِ جشنواره‏ای و مخاطبانِ محدود و تقریبا همیشه ثابت اکتفا کنند؟

فیلم به مجموعه‏ی «ما تنها نیستیم» تعلق دارد که با تهیه کنندگی مرتضی ندایی برایِ انجمنِ بیماری‏هایِ خاص و به قصدِ ایجاد امید در بین مبتلایان بیماری‏هایِ خاص ساخته شده است. در ابتدایِ فیلم «زینب آبرودی» شخصیتِ اصلیِ فیلم را می‏بینم که در حالِ آماده شدن برایِ رفتن به اتاقِ عمل است و بعد فیلمساز ما را به شش ماهِ قبل برمی‏گرداند؛ زینب، بیماری است که از نداشتنِ کلیه رنج می‏برد، دست‏هایش در اثرِ پیشرفتِ بیماری از حالتِ عادی خارج شده‏اند، خانواده‏اش او را در تهران به حالِ خودش رها کرده و به شهرشان برگشته‏اند، زینب به خاطرِ نداشتن کلیه فقط در زمانِ دیالیز اجازه‏ی نوشیدنِ آب را دارد و باید رژیمِ غذایی خاصی را رعایت کند. عملِ جراحیِ دستِ زینب باید بلافاصله به عملِ پیوندِ کلیه منجر بشود، عملی که هم هزینه‏هایِ گزافی دارد و هم دهنده‏ی کلیه‏ای باید پیدا بشود که واجدِ شرایط باشد. در این میان زنی خَیِر به نامِ خانم رضایی –که خودش می‏تواند سوژه‏ی مستند دیگری باشد و آزاده بی‏زار گیتی گفت که در مستند بعدی‏اش قصد دارد به این شخصیت بپردازد- که تمامِ هم و غَم خودش را صرف کمک به بیمارانی شبیه به زینب کرده سرِ راهِ او قرار می‏گیرد اما دهنده‏ی کلیه‏ی واجد شرایط یافت نمی‏شود. در آخر حسین برادرِ زینب داوطلب اهدا کلیه به خواهرش می‏شود، اگرچه همسرِ او در اعتراض به این قضیه و نیز بیکاریِ او تقاضایِ طلاق می‏دهد اما بالاخره عمل پیوند با موفقیت صورت می‏گیرد و فیلم با تصویرِ زینب که در حالِ نوشیدنِ آب است و رژیم غذایی خودش را هم کنار گذاشته به انتها می‏رسد.

آزاده بی‏زار گیتی در جایی گفته بود که می‏خواسته فیلم را با گرفتنِ یک تولد برایِ زینب به پایان برساند ولی با توجه به این‏که وی مشکلش برطرف شده بود تمایلِ چندانی به همکاری بیشتر با گروه نداشته و او هم مجبور شده به همین پایان رضایت بدهد. سوژه‏ی فیلم به طورِ مشخص قابلیت این را داشته که فیلم در دامِ نوعی احساسات گرایی غلیظ اسیر شود و فیلمساز با اغراق در زجر کشیدن‏هایِ شخصیت اصلی دلِ تماشاگر را بیشتر بسوزاند، اما فیلمساز به جایِ این‏ها با دقت رویِ جزئیاتِ زندگی، عواطف، دلهره‏ها، ترس‏ها، امیدها و آرزوهایِ این دختر مخاطب را همراهِ خودش می‏کند و ما دورانِ بیماری، روندِ رسیدن به بهبودی و بهبودیِ کاملِ این آدم را می‏بینیم.

راحت بگویم که قبلِ دیدنِ فیلم با توجه به موضوعی که داشت و سفارشی بودنِ کار خیلی انگیزه‏ای برایِ تماشایِ فیلم نداشتم ولی نوعِ روایت و نگاهِ فیلمساز به سوژه‏ی انتخابی‏اش من را عمیقا درگیرِ موضوعِ فیلم کرد.

Advertisements