و شهر، شهر چه ساکت بود

راحت بگویم؛ تمامِ امروز از خودِ صبح، از همان لحظه ی اولی که چشم هایم را باز کردم و ساعت را نگاه کردم که نزدیکِ نه بود و می دانستم شماها ساعتِ ده میدانِ امام حسین قرار دارید و من این جا خاموش نشسته ام و روزِ ملال انگیزم را می گذرانم احساسِ بطالت کردم. تمامِ امروز و حتی شبِ قبلش وقتی وبلاگ هایتان را می خواندم که می خواستید بروید میدانِ جنگ این دلهره ی گنگ، این دردِ لعنتی دستِ چپ ام رهایم نکرد. چه تلاشِ بی رمقی بود وقتی مدام وبلاگ هایتان را رفرش می کردم که رسیده اید خانه هایتان؟ که سالم آمده اید؟ که برگشته اید دوباره به این روزمرگیِ خموده یِ اعتیاد آور؟ چه طور باید ازتان خبر می گرفتم وقتی موبایل ها قطع بودند و اس ام اس ها نمی رسیدند؟

به من بگویید وقتی خیابانِ انقلاب زیرِ پاهایِ شما لرزید، وقتی فریاد زدید و دست هایِ همدیگر را گرفتید، وقتی خونِ داغ تان رویِ زمین ریخت یا حتی وقتی از زورِ اشک آور نتوانستید نفس بکشید اندوه و درد و بدگمانی هم سراغ تان آمد؟ به من بگویید با خودتان زمزمه نکردید: «چقدر باید پرداخت؟ چقدر… که بس است این همه قربانی…»

بهتان می گویم که وقتی شما خون به پیشانی و خنده بر لب حسِ مرگ را تجربه می کردید شبکه ی خبر ج.ا داشت از افزایش تعدادِ افرادِ فقیر و بیکار در روستاهایِ آمریکا به خاطرِ بحرانِ اقتصادی خبر می داد و من به این انزوایِ بی خطر در عمقِ گودترین چاه ها خیره شده بودم.من به کربلایِ امروز تهران فکر می کردم، به شما که حالا حافظه ی جمعی یک ملت اید، که دارید تاریخِ ما را می نویسید، به آنها که حالا حتی از صدایِ باد هم وحشت دارند.

امشب همه چیزِ اینجا جورِ عجیبی دارد رویِ اعصابم راه می رود. نصیحت نکنید لطفا، گاز می گیرد!