ب ر ق ص

???????????????????????????????هرکس که از ته دل می خواهد زنی دوست اش داشته باشد باید بتواند برقصد. اگر تمایلی به رقصیدن ندارد پس باید دو برابر عرق بریزد تا زنی برای ابد دوست اش داشته باشد و مدام در هول و ولا باشد که نکند زن به خاطر مردی که رقص تانگو بلد است او را تنها بگذارد.

«از مجموعه ی رقص های جنگشرمن آلکسی– ترجمه ی مجتبی ویسی– نشر مروارید»

Advertisements

راجع به این مساله زیاد فکر کردم!

???????????????????????????????از زنی که دوست داریم چه انتظاری داریم؟ قضیه ی وفاداری جز نوعی خودخواهی هراس انگیز چیست؟ آیا به پوچی سایر دغدغه های بشری نیست؟ وقتی طالب وفاداری هستیم، آیا خوشبختی طرف مقابل را می خواهیم و اگر طرف مقابل نمی تواند در آن محاق زیرکانه ی وفاداری خوشبخت باشد، آیا با خواستنِ وفاداری اش عشق خودمان را ثابت می کنیم؟ و اگر طرف را آن طوری که خوشبختش کند دوست نداشته باشیم، آیا حق داریم انتظار وفاداری یا هیچ فداکاری دیگری را از او داشته باشیم؟

« خاکستر گرمشاندور مارائی– ترجمه ی مینو مشیری– نشر ثالث »

فردا

آخرین موی سیاه منمادربزرگم آخرِ هر غذا می گفت: «باید غذا را تمام کرد، فردا دیگر خوب نخواهد بود.» مادربزرگم حق داشت.

فردا، دریا پر از موتورسیکلت آبی خواهد بود.

فردا، دیگر آب خنک گیر نخواهد آمد، همه آب ها ولرم خواهند بود.

فردا، دیگر تخم مرغ تازه پیدا نخواهیم کرد. مرغ ها، به علت گرما، تخم مرغ پخته می گذارند.

فردا، دیگر سکوت نخواهیم داشت، فقط آژیر آمبولانس به گوش خواهد رسید.

فردا، دیگر حتی راه باریکی برای پیاده روی نخواهیم داشت، همه جا بزرگراه کشیده اند.

فردا، جای گندم، تا چشم کار می کند ذرت خواهند کاشت.

فردا، کلیسای نوتردام تبدیل به پارکینگ خواهد شد.

فردا، در وسط کتاب های رمان، آگهی های تبلیغاتی چاپ می کنند.

فردا، صدف خوراکی را هم پاستوریزه و بسته بندی می کنند.

فردا، پسر آقایِ بوش رئیس جمهور آمریکا می شود.

فردا، همه مردم پیر خواهند بود.

فردا، دیگر حق نداریم شوخی کنیم.

فردا، دیگر حق خندیدن نخواهیم داشت.

فردا، دیگر حتی اجازه رفتن، آن طور که دلمان می خواهد، نخواهیم داشت.

با امروز مردن، از تمامِ این چیزها، خوب در می رویم.

«آخرین موی سیاه منژان لویی فورنیه– ترجمه ی ناصر ضرابی– نشر آبی»

اهل بودن

???????????????????????????????گفت: یه چیزهایی هست که آدم دوست داره فقط با یه نفر داشته باشه. با یه نفر که اهلش باشه، حالا بگو در حد یه چایی خوردن. با اهلش که باشی، دلت هم اهل میشه. حالت رو به راه میشه. دو تا اهل که با هم باشن، ریزترین چیزا هم از دستشون در نمیره. ریزهای همدیگر رو پیدا می کنن و به هم گرهش میزنن. اگه نااهلش بیاد گره باز می شه…

«فیلم های کتبی سیلویا پلاتمریم عباسیان– نشر افق»

در جستجوی زمان و مکان از دست رفته

تهران دیروز دنیای کودکی و جوانی من بود. شمیران و محله‌های فریبنده‌اش، شب‌های جادویی و تب و تاب‌های عاشقانه‌اش، عطرهای خواب آور خیابان هاش، نور‌ها و رنگ‌های سکرآور و دنیای امن و شیرین کوچه پس کوچه هاش، بدجنسی‌ها، ترس‌ها و غصه هاش، همگی بازتاب دنیای درونی من بودند. شکی نیست که تهران دیروز جمع و جور و گرم و نرم بود. اما در جوار آن «تهران مخوف» هم وجود داشت که با من و خانه امن و آرام شمیران فرسنگ‌ها فاصله داشت. تهران آن وقت‌ها زمان کشف دنیای فرنگ و شگفتی‌های جهان مدرن و پدیده‌های حیرت آور غربی بود.
سینما‌ها، فیلم‌های آمریکایی، کافه‌های نیمه اروپایی، کفاشی باتا، مغازه پچلا، ترجمه رمان‌های فرانسوی، همه اتفاقی تازه و بدیع به شمار می‌رفت. و کشف این دنیا مصادف با زمان جوانی من بود که واقعیت کیف آور آن را صد چندان می‌کرد. فروشگاه فردوسی تازه افتتاح شده بود. دو طبقه بیشتر نبود. از طبقه هم سطح با پله کانی برقی به بالا می‌رفتیم. و در آنجا کافه کوچکی بود – کافه آلمانی – که سوسیس و سیب زمینی می‌داد.
بالا رفتن از این پله برقی به منزله صعود به دنیایی دیگر بود – دنیای سحرآمیز غرب. و آن سالاد سیب زمینی مزه‌ای داشت که نمی‌توان طعم آن را دوباره چشید و یا خوشبختی نشستن در آن کافه را دوباره تجربه کرد. من بیست و پنج سال است که در پاریس زندگی می‌کنم و بیشتر شهرهای اروپا را گشته‌ام. اما هیچ کافه‌ای برایم جذابیت کافه نادری را نداشته است. کوچه‌های سنگفرش رم یا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خیابان لاله زار و استانبول چیزی دیگری بود. یا صد بار رفتن و برگشتن از خیابان سعدآباد و خیره شدن به پسرهای تازه بالغ چشم خمار و ایستادن جلوی بستنی فروشی ویلا و مردن و زنده شدن از خوشی. هر بار که به تهران بر می‌گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان‌های گم شده می‌گردم و می‌بینم که از دنیای آن وقت‌ها، جز تکه پارهایی مجروح و مخدوش چیزی باقی نمانده است.
مثل ته مانده زیبایی زنی پیر، که لابلای چروک‌ها ی صورت شکسته‌اش، همچنان، باقی مانده است. چندی پیش، با دو تا از دوستان قدیم، دو تا از گل‌های شیراز (با اشاره به داستان گل‌های شیراز در کتاب دو دنیا)، که بعد از سال‌ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هیجان زده و دلتنگ، به کافه نادری رفتیم. از در که وارد شدیم خشکمان زد. چشم‌هایمان به دنبال باغ کافه نادری و آبگیر بزرگی که در وسط آن قرار داشت، می‌گشت، به دنبال پیست رقص و دسته ارکس‌تر و خانواده‌های خوشبخت و رفت و آمد‌ها. به دنبال آن روز‌ها. سالنی دیدیم خلوت و بی‌روح. بیرون از آن حیاطی زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضی خالی از آب، پر از سطل‌های آشغال و اجناس درب و داغون.
پشت یکی دو میز مردانی افسرده سرگرم خوردن بودند و پیشخدمتی غمگین تکیه به دیوار داده بود و به جایی دور در فضا نگاه می‌کرد. سری به خیابان لاله زار و سینما متروپل زدیم و جز مغازه‌های سیم و لامپ فروشی و الکتریک چیزی ندیدیم. پشیمان از آمدن به خانه برگشتیم و فهمیدیم که از گل‌های شیراز هم جز خاطره‌ای به جای نمانده است. این از تهران امروز. با این همه، از این تهرانِ کج و کوله و شلوغ و دودآلود نمی‌توان گذشت. نمی‌توان فراموشش کرد و به سویش بر نگشت.

از مصاحبه با گلی ترقی در ناکجا [اینجا].