خانم و آقای…

IMG_3739

 

Advertisements

چهار پیشنهاد

فیلم چی؟ 

ما یک پاپ داریم ساخته ی آخر نانی مورتی کارگردانِ ایتالیایی. قبل تر هم فیلم هایِ دیگر مورتی مثلِ آوریل و اتاق پسر در ایران اکران شده اند و این یکی که اولین نمایشش در جشنواره ی کن پارسال بود هم در طرح اکران فیلم هایِ خارجی در سه سالن فرهنگ (21/30)، پردیس ملت (20/45) و آزادی (21) به زبان ایتالیایی و با زیرنویس فارسی به نمایش درآمده است. فیلم مورتی که در جشنواره ی کن یکی از طولانی ترین و جنجالی ترین جلسه هایِ مطبوعاتی را داشت با زبانِ شوخ و شنگی که دارد با دنبال کردنِ چند روز از زندگیِ کاردینالی که از طرفِ واتیکان به عنوان پاپِ جدید انتخاب شده و حالا در قبولِ مسئولیت تردید دارد و دلش می خواهد از کاخش بیرون بیاید و با مردم کوچه و بازار برخورد کند و حتی دنبالِ آرزوی قدیمی اش یعنی بازیگری تئاتر برود هم واتیکان و سیاست هایش را نقد می کند و هم به نوعی از واتیکان تقدس زدایی می کند.

مراسمِ انتخابِ پاپ جدید و آدم هایی که بیرونِ کاخ منتظرِ معرفی و انتخابِ پاپ جدید اند مراسمِ مشابهی در کشورِ خودمان را به یاد می آورد.

+ فیلم در IMDB [اینجا].

کتاب چی؟

نیل؛ اولین مجموعه داستانِ محمد تقوی. محمد تقویِ چهل و نه ساله و همسر آذردخت بهرامی -شب هایِ چهارشنبه را خاطرتان هست هنوز؟- در مقدمه ی مجموعه داستانش درباره ی سابقه داستان نویسی اش نوشته: «اولین داستانم در آدینه چاپ شد. بحبوحه ی جلسه های گالری کسری بود و زندگی هر روز شکل و رنگ داستانی تازه به خود می گرفت. بعدها داستان ها و مقاله های دیگری را هم در نشریاتی عرضه کردم که انتشار هرکدام شان در آن سال ها برای اهالی ادبیات حادثه ای محسوب می شد. تجربه ی شرکت در تحریریه ی چند شماره از زنده رود و کارنامه چشم انداز وسیع تری پیش چشمم نهاد. همین طور برگزاری یک دوره کارگاه داستان مجازی در پایگاه اینترنتی بنیاد گلشیری در جهانی از صفرها و یک های بی کران.» 

حالا این که چرا محمد تقوی که بیشتر شهرت اش را از انتشارِ داستان هایش در نشریات ادبی دارد در آستانه ی پنجاه سالگی تصمیم به انتشار داستان هایش در قالبِ یک مجموعه گرفته اتفاقی است که خودش پیگیری های نشر چشمه و بهرنگ کیائیان را در آن بی تاثیر نمی داند [اینجا]. پس لابد لذت خواندنِ این ده داستان را در مجموعه صد و پنجاه صفحه ای و چهار هزار تومانی که به صاحبِ نیل هم تقدیم شده باید مدیون بهرنگ کیائیان باشیم.

+ داستانی از محمد تقوی [اینجا].

تئاتر چی؟

برایِ امثالِ من که این هفت، هشت سالِ اخیر پایم به سالن هایِ تئاتر شهر و تماشاخانه ایرانشهر باز شده جلال تهرانی اسم آشنایی نیست. جلال تهرانی در اوایل دهه هشتاد با اجرایِ نمایش های مخزن، تک سلولی ها و هی مرد گنده گریه نکن به چهره ی شناخته شده ای بین اهالی تئاتر تبدیل شده بود، حالا و بعد از نه سال دوری از صحنه تئاتر ترجیح داده با اجرایِ دوباره ی یکی از نمایش های قدیمی اش یعنی مخزن به صحنه برگردد و در مصاحبه با ماهنامه ی الف دلیل این اجرای دوباره را هم این طور بیان کرده: «مخزن توی همه ی این سال ها بارها اجرا شده و کتابش هم چاپ شده. فکر کردم حالا که شورای تئاتر شهر می گوید هر متنی که بخواهی، هر سالنی که بخواهی، هر وقتی که بخواهی، خوب است که من هم مخزن را اجرا کنم که حاشیه و دعوای ممیزی و این ها نداشته باشد…»

 کل ماجرای مخزن که از بیست و پنج دی هر روز به جز شنبه ها ساعت هفت در تالار مولوی اجرا دارد در زیرزمین تنگ و نمور یک پمپ بنزین می گذرد، اجرا تا ده بهمن ادامه دارد و امکان دارد بعد از جشنواره تئاتر فجر ادامه پیدا کند، پس بد نیست اگر کنجکاوید که با جهانِ ذهنی جلال تهرانی آشنا بشوید برایِ دیدنِ کار کمی عجله کنید.

مجله چی؟

مجله فیلم که دیگر نیاز به معرفی و پیشنهادِ من ندارد، اما حیف ام آمد از مصاحبه ی نیما حسنی نسب با عباس کیارستمی به بهانه ی اکران شیرین در شماره ی تازه مجله که به گمانم از معدود گفتگوهای کیارستمی در این سال ها باشد حرف نزنم. کیارستمی یک جایِ مصاحبه می گوید: «هر رابطه ای در زندگی حتما با شادی شروع می شود و یک رابطه ی سالم -به اعتقاد من البته- حتما هم با غم به پایان می رسد.»

و این غم و رنج انگار که هیچ پایانی ندارد، هیچ.

قول

امروز تویِ بی آر تی یک سرباز داشت به کسی که پشتِ خطِ تلفنش بود می‏ گفت: «اگه هم من رو دوست داری، هم میخوای درِ دهنِ مامانت رو ببندی این ترم دیگه قول بده بشینی درس بخونی نمره هات بالا بشه… قولِ قول؟ باشه، دیگه باهات کاری ندارم برو به درس و مشق هات برس.»

نمی دانم، این ها را که می گفت و من می شنیدم یک حسِ عجیبی داشتم. ته بی آرتی نشسته بودم، بیرون هم آرام آرام می بارید، حالم خیلی خوب بود، شبیهِ بودن تویِ یک پناهگاهِ امن بود.

یادداشت‏های کتابفروشی

یک. مادر و دختری کنارِ هم قفسه‏های کتاب را نگاه می‏کردند، رفتم کنارشان ایستادم و گفتم: «خانم اگر دنبالِ کتابِ خاصی می‏گردید من کمک‏تان کنم.» مادر برگشت نگاهم کرد گفت: «نخیر، دارم دنبالِ کتاب‏های دورانِ جوونی خودم می‏گردم به دخترم معرفی کنم فقط همون‏ها رو بخونه.»

دو. آقایی آمده بود، گفت: «مجموعه داستانِ آمریکایی می‏خوام تازه هم چاپ شده باشه.» شبِ موردنظرِ توبیاس وولف را دادم دستش. گفت: «این رو دارم.» نامه‏ای عاشقانه از تیمارستانِ ایالتی ریچارد براتیگان را نشانش دادم، گرفت کتاب را ورق زد بعد گفت: «نه، این رو نمی‏خوام… این تویِ صفحاتش سفیدی زیاد داره، یک چیزی باشه که نوشته‏هاش بیشتر باشه.»

سه. کتابِ خاطراتِ کاناپه‏ی فروید را تازه تویِ قفسه‏ی کتاب‏های جدید گذاشته بودیم، یکی از مشتری‏ها آمد کتاب را برداشت گفت: «آقا این کتاب امکانش هست راجع به این کتاب کمی توضیحات به من بدید؟» یک نگاه به جلدِ کتاب کردم، خواستم خودم را از تک و تا نیندازم، در جوابش گفتم: «از زبونِ کاناپه‏ی فروید که رویِ اون بیمارهاش رو روان درمانی می‏کرده یک سری مسایل رو درباره‏افکار و عقاید و زندگی فروید گفته.» برگشت آرام به آقایی که همراهش بود گفت: «کاملا مشخصِ که هیچی راجع به کتاب نمی‏دونه.»

چهار. یک نفر آمده بود کتابِ گرسنه کنوت هامسون را برداشته بود و بین مشتری‏‏ها می‏گشت و می‏گفت: «می‏خوام این کتاب رو بخرم ولی پولم کافی نیست، امکانش هست کمک‏ام کنید؟» ظاهرِ خیلی موجهی هم داشت. بچه‏ها آمدند و هر جور بود تخفیفی بهش دادند و راهی‏اش کردند رفت. بعد تعریف کردند که این آقا عادت دارد که می‏آید تویِ کتابفروشی کتابی برمی‏دارد، پولِ خریدِ کتاب را از بقیه‏ی مشتری‏ها جمع می‏کند و کتاب را می‏خرد ولی یکی دو ساعت بعد برمی‏گردد کتاب را پس می‏دهد و پولش را می‏گیرد و می‏رود و دوباره سه چهار روزِ بعد روز از نو.

پنج. خانمی آمده بود برایِ یکی از دوستانش هدیه تولد بگیرد، گفتم: «بیاید چند تا رمان بهتان معرفی کنم.» با لحنِ خاصی گفت: «نه، نه. دوستم اصلا اهلِ رمان خوندن نیست…» گفتم: «تویِ چه زمینه‏ای مطالعه می‏کنه تا من هم تویِ همون زمینه کتاب معرفی کنم.» گفت: «کارهای محمدعلی افغانی و اسماعیل فصیح و زویا پیرزاد رو خونده.» گفتم: «تا جایی که یادم میاد این سه تا هم رمان نویس‏اند نه چیزِ دیگر.» گفت: «منظورم از رمان چیزِ دیگه‏ای بود.» و رو کرد به قفسه‏ی کتاب‏های آن‏طرف. آخر سر تصمیم گرفت یکی از کتاب‏های دولت‏آبادی را هدیه بخرد، من جایِ خالیِ سلوچ را پیش‏نهاد کردم، پرسید: «سلوچ به چه معناست؟» جواب دادم. هنوز مردد بود، بین قفسه‏های دیگر می‏گشت و عنوان‏ها را نگاه می‏کرد، ده دقیقه، یک ربع بعد آمد گفت: «آقا همون جای خالی بلوچ رو می‏برم.»

این هفته را چطور بگذرانیم؟

شنبه– کتابفروشیِ اگر تا هفده آبان تخفیف ویژه‏ی دانشجویی داشت، بماند که من هم هفته‏ی قبل فرصت نکردم سراغِ اگر بروم ولی این هفته بهانه مان برایِ سر زدن به اگر چیزِ دیگری است. خانه‏ی مهر یک موسسه غیرانتفاعی و غیردولتی است که سعی دارد شرایط و امکاناتِ آموزشی را برایِ بچه هایِ کار و خیابان فراهم کند و قصدِ راه اندازیِ کتاب خانه‏ی «موسسه‏ی حمایتیِ خانه‏ی مهر کودکان» را دارد. کتاب فروشیِ اگر به فراخوان این موسسه پاسخِ مثبت داده، قرار شده ما از آن‏جا با تخفیفِ ویژه کتاب بخریم، اسم و ایمیلِ مان را روی هدیه ها بنویسیم و همان‏جا بگذریم تا رفقای اگری به دستِ بچه هایِ خانه‏ی مهر برسانند. اطلاعاتِ بیشتر را از چهار ستاره مانده به صبح بگیرید.

ضمنا خدا را چه دیدید، شاید تا آن‏جا رفتیم به خودمان هم تخفیفِ ویژه دادند.

یکشنبه– نمایش‏هایِ محمد یعقوبی معمولا همیشه از اتفاقاتِ جامعه معاصرِ خودمان ریشه می‏گیرند، این بار هم نمایشِ نوشتن در تاریکی که اول قرار بود با اسم ماهی دات بلاگفا اجرا شود و بعد از مدت‏ها بازبینی و تغییراتِ زیاد بالاخره رویِ صحنه‏ی سالن چهارسو رفت درباره‏ی اتفاقاتِ سال گذشته است، داستانِ نمایش از یک شب قبل از انتخابات شروع می‏شود و ظاهرا آن‏قدر اجرایِ این نمایش برایِ محمد یعقوبی مهم بوده که در مصاحبه‏اش با چلچراغ گفته حتی اگر به خاطرِ سانسورهایِ فراوان فقط جسدی از این تئاتر باقی می‏ماند من باز هم آن را به عنوانِ سندی از تئاترِ سال 89 اجرا می‏کردم.

اجرایِ نمایش ظاهرا تا سه آذر ادامه دارد، اگر بخواهید بلیتِ نمایش را اینترنتی بخرید باید سراغِ سایتِ گیشه بروید که فعلا ظرفیت را تا روز آخر اجرا پُر نشان می‏دهد، یعنی یا کلا بلیت هایِ اینترنتی فروخته شده یا سایت مشکل دارد. اما گیشه‏ی تئاتر شهر، اگر حال و حوصله دارید که تا آن‏جا بروید از فردا ساعتِ چهارِ بعدازظهر به بعد بلیت ها را پیش فروش می‏کند، ضمنا نمایش آخرِ هفته ها هم دو اجرای 17:30 و 19:45 دارد، فکر کنم بلیت هایِ اجرایِ پنج و نیمِ آخرِ هفته‏ی بعد هنوز پیش فروش نشده باشند.

درباره نمایش این‏جا و این‏جا بخوانید.

دوشنبه– دو روزِ قبل کارِ فرهنگی انجام دادیم، امروز من یکی باید به اموراتِ عقب افتاده‏ی پایان نامه‏ام برسم، یک سری بزنم به کتابخانه ملی که می‏شود رویِ آن مبل‏هایِ سبزِ گنده‏اش لم داد تا سفارش‏ها را آماده کنند و یک خورده خیال بافی کرد. تویِ کافی شاپ‏اش هم می‏شود نشست و از آن شیر نسکافه‏های معرکه‏شان خورد. برایِ من یکی که دوشنبه همان ترکیبِ کتابخانه ملی و شیر نسکافه کفایت می‏کند، شما را نمی‏دانم.

سه شنبه– امروز بلیتِ سینما نیم بها است، بعد از مدت‏ها تحملِ فیلم‏هایِ به تمامِ معنا مزخرف فیلمی اکران شده به اسم لطفا مزاحم نشوید به کارگردانیِ محسن عبدالوهاب که می‏شود دیدن‏اش را با خیالِ راحت پیش‏نهاد کرد. محسن عبدالوهاب به تجربه‏ی فیلم‏هایِ مشترک‏اش با رخشان بنی اعتماد -گیلانه و خون بازی- و فیلم های مستندش می‏تواند فیلمسازِ موفقی در سینمایِ اجتماعی ایران باشد، البته اگر هنوز سینمایی به اسمِ سینمایِ اجتماعی باقی مانده باشد. لطفا مزاحم نشوید یک فیلم سه اپیزودی است، عبدالوهاب تاکید دارد که فیلم قرار بوده تصویرگر خشونتِ زندگی در جامعه معاصر باشد، اما فیلم قبل از هر چیز انگار آینه‏ای از روابط و مناسبات زوج‏های مختلف در تهرانِ امروز است. فیلم از جشنواره‏ی فجر دو جایزه‏ی بازیگری هم گرفته، هدایت هاشمی و شیرین پزدان بخش و یک زوجِ به شدت دوست داشتنی هم دارد؛ زن و شوهر پیرِ اپیزودِ سوم. فیلم و بخصوص این اپیزودِ سوم‏اش را می‏توان چند باری تماشا کرد، سینما آزادی هم فیلم را به عنوانِ سینمایِ سرگروه هم‏چنان رویِ پرده دارد.

این‏جا درباره‏ی لطفا مزاحم نشوید بخوانید.

چهارشنبه– چهارشنبه اگر باران آمد کافه نشینی می‏کنیم، می‏رویم تجریش، کافه لمیز تویِ آن لیوان‏هایِ گنده‏اش چای با کیکِ شکلاتی می‏خوریم. البته که بعدش دستشویی واجب هم می‏شویم، جایِ نگرانی نیست چون پاساژِ تندیس همان حوالی ست. بعد پیاده راه می‏افتیم ولی‏عصر را پایین می‏آییم تا خودِ کتابفروشیِ باغ و حتی پایین تر حوالی پارک وی و ساندویچیِ یکتا و ساندویچِ بامیه که دیگر گفتن ندارد باید امتحان کنید.

پنج شنبه– دومین نمایشگاهِ عکسِ رضا کیانیان به اسم «قار سوم» تا پانزده آذر در نگارخانه ماه‏مهر ادامه دارد، اسمِ نمایشگاه از صدایِ قارقار کلاغ گرفته شده و عکس‏ها بیشتر بر افسانه‏ها و اسطوره هایی که درباره‏ی این پرنده وجود دارد متمرکزند. بیست عکس دیجیتال که هرکدام سه میلیون و پانصد هزار تومان قیمت دارند، ما که وسعمان نمی‏رسد عکس ها را بخریم اقلا برویم ببینیم، ضمنا کفِ نمایشگاه را هم نمک ریخته‏اند که حسِ راه رفتن تویِ برف تداعی بشود.

تعدادی از عکس‏های نمایشگاه را این‏جا ببینید.

جمعه- جمعه را باید شال و کلاه کرد زد به دلِ کوه و کمر…

پیش‏نهاد؟