چهار پیشنهاد

فیلم چی؟ 

ما یک پاپ داریم ساخته ی آخر نانی مورتی کارگردانِ ایتالیایی. قبل تر هم فیلم هایِ دیگر مورتی مثلِ آوریل و اتاق پسر در ایران اکران شده اند و این یکی که اولین نمایشش در جشنواره ی کن پارسال بود هم در طرح اکران فیلم هایِ خارجی در سه سالن فرهنگ (21/30)، پردیس ملت (20/45) و آزادی (21) به زبان ایتالیایی و با زیرنویس فارسی به نمایش درآمده است. فیلم مورتی که در جشنواره ی کن یکی از طولانی ترین و جنجالی ترین جلسه هایِ مطبوعاتی را داشت با زبانِ شوخ و شنگی که دارد با دنبال کردنِ چند روز از زندگیِ کاردینالی که از طرفِ واتیکان به عنوان پاپِ جدید انتخاب شده و حالا در قبولِ مسئولیت تردید دارد و دلش می خواهد از کاخش بیرون بیاید و با مردم کوچه و بازار برخورد کند و حتی دنبالِ آرزوی قدیمی اش یعنی بازیگری تئاتر برود هم واتیکان و سیاست هایش را نقد می کند و هم به نوعی از واتیکان تقدس زدایی می کند.

مراسمِ انتخابِ پاپ جدید و آدم هایی که بیرونِ کاخ منتظرِ معرفی و انتخابِ پاپ جدید اند مراسمِ مشابهی در کشورِ خودمان را به یاد می آورد.

+ فیلم در IMDB [اینجا].

کتاب چی؟

نیل؛ اولین مجموعه داستانِ محمد تقوی. محمد تقویِ چهل و نه ساله و همسر آذردخت بهرامی -شب هایِ چهارشنبه را خاطرتان هست هنوز؟- در مقدمه ی مجموعه داستانش درباره ی سابقه داستان نویسی اش نوشته: «اولین داستانم در آدینه چاپ شد. بحبوحه ی جلسه های گالری کسری بود و زندگی هر روز شکل و رنگ داستانی تازه به خود می گرفت. بعدها داستان ها و مقاله های دیگری را هم در نشریاتی عرضه کردم که انتشار هرکدام شان در آن سال ها برای اهالی ادبیات حادثه ای محسوب می شد. تجربه ی شرکت در تحریریه ی چند شماره از زنده رود و کارنامه چشم انداز وسیع تری پیش چشمم نهاد. همین طور برگزاری یک دوره کارگاه داستان مجازی در پایگاه اینترنتی بنیاد گلشیری در جهانی از صفرها و یک های بی کران.» 

حالا این که چرا محمد تقوی که بیشتر شهرت اش را از انتشارِ داستان هایش در نشریات ادبی دارد در آستانه ی پنجاه سالگی تصمیم به انتشار داستان هایش در قالبِ یک مجموعه گرفته اتفاقی است که خودش پیگیری های نشر چشمه و بهرنگ کیائیان را در آن بی تاثیر نمی داند [اینجا]. پس لابد لذت خواندنِ این ده داستان را در مجموعه صد و پنجاه صفحه ای و چهار هزار تومانی که به صاحبِ نیل هم تقدیم شده باید مدیون بهرنگ کیائیان باشیم.

+ داستانی از محمد تقوی [اینجا].

تئاتر چی؟

برایِ امثالِ من که این هفت، هشت سالِ اخیر پایم به سالن هایِ تئاتر شهر و تماشاخانه ایرانشهر باز شده جلال تهرانی اسم آشنایی نیست. جلال تهرانی در اوایل دهه هشتاد با اجرایِ نمایش های مخزن، تک سلولی ها و هی مرد گنده گریه نکن به چهره ی شناخته شده ای بین اهالی تئاتر تبدیل شده بود، حالا و بعد از نه سال دوری از صحنه تئاتر ترجیح داده با اجرایِ دوباره ی یکی از نمایش های قدیمی اش یعنی مخزن به صحنه برگردد و در مصاحبه با ماهنامه ی الف دلیل این اجرای دوباره را هم این طور بیان کرده: «مخزن توی همه ی این سال ها بارها اجرا شده و کتابش هم چاپ شده. فکر کردم حالا که شورای تئاتر شهر می گوید هر متنی که بخواهی، هر سالنی که بخواهی، هر وقتی که بخواهی، خوب است که من هم مخزن را اجرا کنم که حاشیه و دعوای ممیزی و این ها نداشته باشد…»

 کل ماجرای مخزن که از بیست و پنج دی هر روز به جز شنبه ها ساعت هفت در تالار مولوی اجرا دارد در زیرزمین تنگ و نمور یک پمپ بنزین می گذرد، اجرا تا ده بهمن ادامه دارد و امکان دارد بعد از جشنواره تئاتر فجر ادامه پیدا کند، پس بد نیست اگر کنجکاوید که با جهانِ ذهنی جلال تهرانی آشنا بشوید برایِ دیدنِ کار کمی عجله کنید.

مجله چی؟

مجله فیلم که دیگر نیاز به معرفی و پیشنهادِ من ندارد، اما حیف ام آمد از مصاحبه ی نیما حسنی نسب با عباس کیارستمی به بهانه ی اکران شیرین در شماره ی تازه مجله که به گمانم از معدود گفتگوهای کیارستمی در این سال ها باشد حرف نزنم. کیارستمی یک جایِ مصاحبه می گوید: «هر رابطه ای در زندگی حتما با شادی شروع می شود و یک رابطه ی سالم -به اعتقاد من البته- حتما هم با غم به پایان می رسد.»

و این غم و رنج انگار که هیچ پایانی ندارد، هیچ.

قول

امروز تویِ بی آر تی یک سرباز داشت به کسی که پشتِ خطِ تلفنش بود می‏ گفت: «اگه هم من رو دوست داری، هم میخوای درِ دهنِ مامانت رو ببندی این ترم دیگه قول بده بشینی درس بخونی نمره هات بالا بشه… قولِ قول؟ باشه، دیگه باهات کاری ندارم برو به درس و مشق هات برس.»

نمی دانم، این ها را که می گفت و من می شنیدم یک حسِ عجیبی داشتم. ته بی آرتی نشسته بودم، بیرون هم آرام آرام می بارید، حالم خیلی خوب بود، شبیهِ بودن تویِ یک پناهگاهِ امن بود.

یادداشت‏های کتابفروشی

یک. مادر و دختری کنارِ هم قفسه‏های کتاب را نگاه می‏کردند، رفتم کنارشان ایستادم و گفتم: «خانم اگر دنبالِ کتابِ خاصی می‏گردید من کمک‏تان کنم.» مادر برگشت نگاهم کرد گفت: «نخیر، دارم دنبالِ کتاب‏های دورانِ جوونی خودم می‏گردم به دخترم معرفی کنم فقط همون‏ها رو بخونه.»

دو. آقایی آمده بود، گفت: «مجموعه داستانِ آمریکایی می‏خوام تازه هم چاپ شده باشه.» شبِ موردنظرِ توبیاس وولف را دادم دستش. گفت: «این رو دارم.» نامه‏ای عاشقانه از تیمارستانِ ایالتی ریچارد براتیگان را نشانش دادم، گرفت کتاب را ورق زد بعد گفت: «نه، این رو نمی‏خوام… این تویِ صفحاتش سفیدی زیاد داره، یک چیزی باشه که نوشته‏هاش بیشتر باشه.»

سه. کتابِ خاطراتِ کاناپه‏ی فروید را تازه تویِ قفسه‏ی کتاب‏های جدید گذاشته بودیم، یکی از مشتری‏ها آمد کتاب را برداشت گفت: «آقا این کتاب امکانش هست راجع به این کتاب کمی توضیحات به من بدید؟» یک نگاه به جلدِ کتاب کردم، خواستم خودم را از تک و تا نیندازم، در جوابش گفتم: «از زبونِ کاناپه‏ی فروید که رویِ اون بیمارهاش رو روان درمانی می‏کرده یک سری مسایل رو درباره‏افکار و عقاید و زندگی فروید گفته.» برگشت آرام به آقایی که همراهش بود گفت: «کاملا مشخصِ که هیچی راجع به کتاب نمی‏دونه.»

چهار. یک نفر آمده بود کتابِ گرسنه کنوت هامسون را برداشته بود و بین مشتری‏‏ها می‏گشت و می‏گفت: «می‏خوام این کتاب رو بخرم ولی پولم کافی نیست، امکانش هست کمک‏ام کنید؟» ظاهرِ خیلی موجهی هم داشت. بچه‏ها آمدند و هر جور بود تخفیفی بهش دادند و راهی‏اش کردند رفت. بعد تعریف کردند که این آقا عادت دارد که می‏آید تویِ کتابفروشی کتابی برمی‏دارد، پولِ خریدِ کتاب را از بقیه‏ی مشتری‏ها جمع می‏کند و کتاب را می‏خرد ولی یکی دو ساعت بعد برمی‏گردد کتاب را پس می‏دهد و پولش را می‏گیرد و می‏رود و دوباره سه چهار روزِ بعد روز از نو.

پنج. خانمی آمده بود برایِ یکی از دوستانش هدیه تولد بگیرد، گفتم: «بیاید چند تا رمان بهتان معرفی کنم.» با لحنِ خاصی گفت: «نه، نه. دوستم اصلا اهلِ رمان خوندن نیست…» گفتم: «تویِ چه زمینه‏ای مطالعه می‏کنه تا من هم تویِ همون زمینه کتاب معرفی کنم.» گفت: «کارهای محمدعلی افغانی و اسماعیل فصیح و زویا پیرزاد رو خونده.» گفتم: «تا جایی که یادم میاد این سه تا هم رمان نویس‏اند نه چیزِ دیگر.» گفت: «منظورم از رمان چیزِ دیگه‏ای بود.» و رو کرد به قفسه‏ی کتاب‏های آن‏طرف. آخر سر تصمیم گرفت یکی از کتاب‏های دولت‏آبادی را هدیه بخرد، من جایِ خالیِ سلوچ را پیش‏نهاد کردم، پرسید: «سلوچ به چه معناست؟» جواب دادم. هنوز مردد بود، بین قفسه‏های دیگر می‏گشت و عنوان‏ها را نگاه می‏کرد، ده دقیقه، یک ربع بعد آمد گفت: «آقا همون جای خالی بلوچ رو می‏برم.»

این هفته را چطور بگذرانیم؟

شنبه– کتابفروشیِ اگر تا هفده آبان تخفیف ویژه‏ی دانشجویی داشت، بماند که من هم هفته‏ی قبل فرصت نکردم سراغِ اگر بروم ولی این هفته بهانه مان برایِ سر زدن به اگر چیزِ دیگری است. خانه‏ی مهر یک موسسه غیرانتفاعی و غیردولتی است که سعی دارد شرایط و امکاناتِ آموزشی را برایِ بچه هایِ کار و خیابان فراهم کند و قصدِ راه اندازیِ کتاب خانه‏ی «موسسه‏ی حمایتیِ خانه‏ی مهر کودکان» را دارد. کتاب فروشیِ اگر به فراخوان این موسسه پاسخِ مثبت داده، قرار شده ما از آن‏جا با تخفیفِ ویژه کتاب بخریم، اسم و ایمیلِ مان را روی هدیه ها بنویسیم و همان‏جا بگذریم تا رفقای اگری به دستِ بچه هایِ خانه‏ی مهر برسانند. اطلاعاتِ بیشتر را از چهار ستاره مانده به صبح بگیرید.

ضمنا خدا را چه دیدید، شاید تا آن‏جا رفتیم به خودمان هم تخفیفِ ویژه دادند.

یکشنبه– نمایش‏هایِ محمد یعقوبی معمولا همیشه از اتفاقاتِ جامعه معاصرِ خودمان ریشه می‏گیرند، این بار هم نمایشِ نوشتن در تاریکی که اول قرار بود با اسم ماهی دات بلاگفا اجرا شود و بعد از مدت‏ها بازبینی و تغییراتِ زیاد بالاخره رویِ صحنه‏ی سالن چهارسو رفت درباره‏ی اتفاقاتِ سال گذشته است، داستانِ نمایش از یک شب قبل از انتخابات شروع می‏شود و ظاهرا آن‏قدر اجرایِ این نمایش برایِ محمد یعقوبی مهم بوده که در مصاحبه‏اش با چلچراغ گفته حتی اگر به خاطرِ سانسورهایِ فراوان فقط جسدی از این تئاتر باقی می‏ماند من باز هم آن را به عنوانِ سندی از تئاترِ سال 89 اجرا می‏کردم.

اجرایِ نمایش ظاهرا تا سه آذر ادامه دارد، اگر بخواهید بلیتِ نمایش را اینترنتی بخرید باید سراغِ سایتِ گیشه بروید که فعلا ظرفیت را تا روز آخر اجرا پُر نشان می‏دهد، یعنی یا کلا بلیت هایِ اینترنتی فروخته شده یا سایت مشکل دارد. اما گیشه‏ی تئاتر شهر، اگر حال و حوصله دارید که تا آن‏جا بروید از فردا ساعتِ چهارِ بعدازظهر به بعد بلیت ها را پیش فروش می‏کند، ضمنا نمایش آخرِ هفته ها هم دو اجرای 17:30 و 19:45 دارد، فکر کنم بلیت هایِ اجرایِ پنج و نیمِ آخرِ هفته‏ی بعد هنوز پیش فروش نشده باشند.

درباره نمایش این‏جا و این‏جا بخوانید.

دوشنبه– دو روزِ قبل کارِ فرهنگی انجام دادیم، امروز من یکی باید به اموراتِ عقب افتاده‏ی پایان نامه‏ام برسم، یک سری بزنم به کتابخانه ملی که می‏شود رویِ آن مبل‏هایِ سبزِ گنده‏اش لم داد تا سفارش‏ها را آماده کنند و یک خورده خیال بافی کرد. تویِ کافی شاپ‏اش هم می‏شود نشست و از آن شیر نسکافه‏های معرکه‏شان خورد. برایِ من یکی که دوشنبه همان ترکیبِ کتابخانه ملی و شیر نسکافه کفایت می‏کند، شما را نمی‏دانم.

سه شنبه– امروز بلیتِ سینما نیم بها است، بعد از مدت‏ها تحملِ فیلم‏هایِ به تمامِ معنا مزخرف فیلمی اکران شده به اسم لطفا مزاحم نشوید به کارگردانیِ محسن عبدالوهاب که می‏شود دیدن‏اش را با خیالِ راحت پیش‏نهاد کرد. محسن عبدالوهاب به تجربه‏ی فیلم‏هایِ مشترک‏اش با رخشان بنی اعتماد -گیلانه و خون بازی- و فیلم های مستندش می‏تواند فیلمسازِ موفقی در سینمایِ اجتماعی ایران باشد، البته اگر هنوز سینمایی به اسمِ سینمایِ اجتماعی باقی مانده باشد. لطفا مزاحم نشوید یک فیلم سه اپیزودی است، عبدالوهاب تاکید دارد که فیلم قرار بوده تصویرگر خشونتِ زندگی در جامعه معاصر باشد، اما فیلم قبل از هر چیز انگار آینه‏ای از روابط و مناسبات زوج‏های مختلف در تهرانِ امروز است. فیلم از جشنواره‏ی فجر دو جایزه‏ی بازیگری هم گرفته، هدایت هاشمی و شیرین پزدان بخش و یک زوجِ به شدت دوست داشتنی هم دارد؛ زن و شوهر پیرِ اپیزودِ سوم. فیلم و بخصوص این اپیزودِ سوم‏اش را می‏توان چند باری تماشا کرد، سینما آزادی هم فیلم را به عنوانِ سینمایِ سرگروه هم‏چنان رویِ پرده دارد.

این‏جا درباره‏ی لطفا مزاحم نشوید بخوانید.

چهارشنبه– چهارشنبه اگر باران آمد کافه نشینی می‏کنیم، می‏رویم تجریش، کافه لمیز تویِ آن لیوان‏هایِ گنده‏اش چای با کیکِ شکلاتی می‏خوریم. البته که بعدش دستشویی واجب هم می‏شویم، جایِ نگرانی نیست چون پاساژِ تندیس همان حوالی ست. بعد پیاده راه می‏افتیم ولی‏عصر را پایین می‏آییم تا خودِ کتابفروشیِ باغ و حتی پایین تر حوالی پارک وی و ساندویچیِ یکتا و ساندویچِ بامیه که دیگر گفتن ندارد باید امتحان کنید.

پنج شنبه– دومین نمایشگاهِ عکسِ رضا کیانیان به اسم «قار سوم» تا پانزده آذر در نگارخانه ماه‏مهر ادامه دارد، اسمِ نمایشگاه از صدایِ قارقار کلاغ گرفته شده و عکس‏ها بیشتر بر افسانه‏ها و اسطوره هایی که درباره‏ی این پرنده وجود دارد متمرکزند. بیست عکس دیجیتال که هرکدام سه میلیون و پانصد هزار تومان قیمت دارند، ما که وسعمان نمی‏رسد عکس ها را بخریم اقلا برویم ببینیم، ضمنا کفِ نمایشگاه را هم نمک ریخته‏اند که حسِ راه رفتن تویِ برف تداعی بشود.

تعدادی از عکس‏های نمایشگاه را این‏جا ببینید.

جمعه- جمعه را باید شال و کلاه کرد زد به دلِ کوه و کمر…

پیش‏نهاد؟

تضمین می کنم

1. باشگاه کتاب اگر از سیزدهم تا بیست و سوم شهریور به اهالی گودر برایِ خرید کتاب در کتابفروشی اگر ده درصد تخفیف می دهد، حالا این که از کجا می فهمند شما گودری هستید یا نه بماند؛ سایتِ شان که هنوز راه نیفتاده، همین که تویِ گودر پرفروش هایشان یا کتاب هایِ دستِ دوم موجود را معرفی می کنند، آدم وسوسه می شود بلند شود برود اگر جیبِ خودش را خالی کند. از شنبه صبح تا همین امروز، صبح که بلند می شوم برایِ خودم برنامه‏ی اگر رفتن می ریزم ولی فعلا تک و تنها حسِ رفتن نیامده است، همین الان برایِ فردا قصد رفتن کردم.

شما هم نرفتید، نرفتید ولی بدانید و آگاه باشید که از شنبه ارسال کتاب با پیک را هم شروع کرده اند و اگر تا ظهر کتاب را سفارش بدهید تا غروب دستِ تان می رسد، البته هزینه‏ی پیک به عهده‏ی خودتان است، شماره‏ی تماسِ شان برایِ سفارش کتاب 88985049 و آدرس اگر هم که خیابانِ 16 آذر، کوچه عبدی نژاد که از همان ابتدایِ کوچه یک درِ آبی رنگ داد می زند که این جا کوچکترین کتابفروشیِ دنیاست.

2. حالا درست که وول خوردن تویِ کتابفروشی وسطِ کتاب ها حس و حال دیگری دارد که انصافا تویِ دنیا قابلِ مقایسه با هیچ لذتِ دیگری نیست -جدی نگیرید یک خورده هم اغراق کردم- ولی این که تویِ اتاقت زیرِ بادِ کولر نشسته باشی و با چند تا کلیک چند تا کتابِ دوست داشتنی سفارش بدهی و دو سه ساعتِ بعد -باز هم یک خورده اغراق کردم- جلویِ در خونه کتاب ها رو تحویل بگیری هم حسِ خوشایندی دارد. بهانه‏ی همه‏ی این حرف ها این که فروش اینترنتی نشر چشمه هم به همت مریم مهتدی راه افتاده، ضمنا خرید آنلاین کتاب ها هم ده درصد تخفیف دارد و خرید از 15 هزار تومان به بالا بیشتر هم تخفیف می گیرد. راهنمایِ خرید از چشمه را اینجا بخوانید.

3. یک توصیه می کنم، جدی بگیرید، از آدم های خودخواه و احمق دوری کنید، احمق ها که راجع به هر موضوعی باهاشان بحث کنی قانع نمی شوند و کارِ خودشان را می کنند، خودخواه ها هم تنها خاصیتی که دارند این است که حالِ تان را بگیرند. به جایِ وقت گذرانی با این حضرات یا شال و کلاه کنید برایِ اگر رفتن یا رویِ سایت چشمه با چند تا کلیک کتاب بخرید. مطمئنا حالِ خیلی بهتری دارید، تضمینی…

پرسه در همین حوالی

چهل سالگی؛ چهل سالگی از این جهت در سینمایِ امروز ایران فیلم مهمی است که از یکی از رمان هایِ معاصرِ ایرانی اقتباس شده و اقتباسِ ادبی آن هم از یک رمانِ معاصر اتفاقی است که این سال هایِ اخیر تقریبا هیچ نمونه ی موفقی برایش سراغ نداریم -هوشنگ مرادی کرمانی را استثنا کنید- و برخلافِ همیشه که یک نوع بدبینی و بی اعتمادی در ذهنِ نویسندگان وجود دارد و اغلب نتیجه نهایی موردِ رضایتِ نویسنده نیست این بار ناهید طباطبایی، نویسنده ی رمان در یادداشتی که برای مجله فیلم نوشته این طور گفته: «به نظر من وقت آن رسیده که نویسنده بپذیرد که وقتی اثر او منتشر شده، نتیجه کار او تثبیت شده و ساخت فیلم از روی آن -اگر فیلم را نپسندد- از ارزش کار او نمی کاهد. اثر چاپ شده، دیگر از نویسنده جدا شده و سرنوشت خود را می یابد. بگذاریم اگر پا دارد راه برود، شاید تا جاهایی رسید که نویسنده فکرش را هم نمی کرده.»

چهل سالگی البته اقتباسِ وفادارانه ای به متن نیست و مصطفی رستگاری؛ نویسنده ی فیلمنامه و علیرضا رییسیان؛ کارگردان فیلم روایتِ شخصیِ خودشان را از رمان داشته اند. در رمان آلاله (در فیلم نگار تمدن) که سال ها پیش عاشق هرمز (در فیلم کوروش کیان) بوده و بعد از مهاجرت هرمز موسیقی را کنار گذاشته در آستانه چهل سالگی متوجه می شود که هرمز بعد از سال ها قرار است برایِ اجرای کنسرتی به ایران بیاید و همین مساله حسرت هایی را در او زنده می کند. رمان ساده و خطی پیش می رود و حجمِ عمده ی رمان را ذهنیت و تک گویی شخصیت ها پیش می برد. اما در فیلم مضمونِ محوری داستان یعنی زن متاهلی که آرامش اش با ورودِ مردِ محبوبِ دورانِ جوانی اش به هم می ریزد با قصه ی کنیزک و پادشاه از دفتر اول مثنوی مولوی ترکیب شده و تمرکز داستان از شخصیتِ زن، نگار تمدن با بازی لیلا حاتمی به شخصیتِ مرد، همسرِ نگار (فرهاد) با بازی محمدرضا فروتن منتقل شده است و این بار این مرد است که باید با برگشتن معشوقِ دوران جوانیِ همسرش و هراسِ از دست دادنِ زنش روبرو بشود. در کتاب گذشته ی مشخصی برایِ شخصیت ها طراحی نشده، اما فیلم در فلاش بک هایی نشان می دهد که فرهاد در گذشته بازجوی کوروش بوده و آشنایی اش با نگار هم در همان زمانِ بازجویی اتفاق می افتد و به نوعی فرهاد هم یکی از عواملِ جدایی کوروش و نگار است، این ایده که می توانست روابطِ بین شخصیت ها را پیچیده تر کند چندان در طولِ فیلم گسترش نمی یابد. از آن طرف شخصیتِ استاد با بازی عزت ا… انتظامی که در کتاب وجود ندارد تقریبا هیچ تاثیری بر روند وقایعِ فیلم ندارد و به راحتی قابلِ حذف است و حتی وجود این آدم بیننده را از تمرکز بر ماجرایِ اصلی فیلم دور می کند و در نهایت نمی دانیم که آیا فیلم روایتِ یک عشقِ نافرجام است یا شاهدِ یک مثلثِ عشقی هستیم یا اصلا هیچ کدام؛ فیلم می خواهد میزان عشق و علاقه و استحکام رابطه ی یک زن و مرد در میانسالی را محک بزند؟

چهل سالگی می توانست عاشقانه ی گرم تر و پر شورتری باشد، انگار که سردیِ روابطِ شخصیت هایِ فیلم به خودِ فیلم هم نفوذ کرده و فیلم حس و حالی را که باید ندارد اما نسبت به فیلم قبلیِ به نمایش درآمده ی علیرضا رییسیان -ایستگاه متروک- فیلم بهتری است، هرچند بهترین فیلم کارنامه ی علیرضا رییسیان نیست، ریحانه و سفر -دو فیلم اول کارنامه رییسیان- را که هنوز فراموش نکرده ایم.

از دو حرف می زنم از چه حرف می زنم؛ مهدی غبرایی در مقدمه اش بر ترجمه ی رمانِ پس از تاریکی هاروکی موراکامی نوشته بود که بسیاری از رمان هایِ دیگر موراکامی را در شرایطِ حاضر بدونِ لطمه ی جدی نمی توان به بازار فرستاد. حالا نشر چشمه کتابِ تازه ای از موراکامی با ترجمه ی مجتبی ویسی بیرون داده به اسمِ از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم. کتاب به نوعی شبیه خاطراتِ روزانه است و موراکامی هم که می دانید که عاشقِ دویدن است، روزانه چندین کیلومتر می دود هرسال هم تویِ مسابقه ی دویِ ماراتن شرکت می کند و شخصیت هایِ داستان هایش هم معمولا در بدترین شرایط هم آمادگی بدنی خودشان را حفظ می کنند. در واقع موراکامی در این کتاب با همراه کردنِ خواننده در تجربه ی دویدنِ روزانه اش، از خودش، تجربه های شخصی و برنامه هایِ روزمره اش و حتی فلسفه ی زندگی و نوعِ نگاهش به پدیده ها و رخدادهایِ اطراف صحبت می کند و به قول خودش کتاب شاملِ آموزه هایی شخصی است که از طریقِ واداشتنِ بدن به حرکت به آنها دست یافته. نوشتنِ کتاب از تابستان 2005 تا پاییز 2006 طول کشیده و نسبتا زود هم به دست ما رسیده است.

کتاب را البته هنوز کامل نخوانده ام ولی به قولِ فرزانه: «آدم وقتی این کتاب رو می خونه دلش می خواد شروع کنه به دویدن…»، ترجمه ی کتاب هم به نظرم نسبتا قابلِ قبول است.

+ بدویم و بخوانیم

نشر ثالث؛ کتابفروشی نشر ثالث از پانزدهم تا سی و یکم مرداد 1389  جشنواره ی تابستانی راه انداخته و کتابهای نشر ثالث را با تخفیفِ بیست درصدی و محصولاتِ بخش موسیقی و صنایع دستی را با تخفیف ده درصدی عرضه می کند. آدرسِ نشر ثالث هم که دیگر نیاز به گفتن ندارد، ضمنا حالا که تا آنجا رفته اید و یک نوشیدنی هم مهمان کافه نشر ثالث اید، عرقیاتِ گیاهی شان که تویِ کاسه برایِ تان می آورند و می توانید یک نفس سر بکشید و خنک بشوید را فراموش نکنید.

چهل سالگی


شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشتِ یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بوئی ترش و شیرین که بر هوا می ماسید، آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست. دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد. اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر از آب شد. دوباره سعی کرد و این بار پنجه ی پای راستش خنکای ملافه را به درون کشید. داشت سرشار می شد. انگار فکری یا خاطره ای خوش از ذهنش یا دلش گذشته بود. بعد صدایی شنید. صدای یک آهنگ بود. آهنگی آشنا و قدیمی که با خود حسی از امنیت و گرما را با دنبال می آورد. آهنگ را با گوش هایش می شنید، با زبانش می چشید، با بینی اش می بوئید و با دستانش لمس می کرد. می توانست تک تک نت های آن را زیر دندان له کند و پاشیدن عصاره ترش و شیرین آن را بر مخاط گرم دهانش احساس کند. انگار کسی انار را از پشت خرت و پرت ها برداشت، پنجره را باز کرد و آن را به باغ انداخت. حالا دیگر تمام دانه ها پر آب بودند.

« چهل سالگی- ناهید طباطبایی- نشر چشمه»

+ وب سایت ناهید طباطبایی

چهل سالگی/ کارگردان: علیرضا رییسیان/ فیلمنامه: مصطفی رستگاری بر مبنای رمان چهل سالگی از ناهید طباطبایی/ فیلمبردار: محمود کلاری/ تدوینگر: هایده صفی یاری/ موسیقی: کریستف رضاعی/ بازیگران: لیلا حاتمی، محمدرضا فروتن و عزت ا… انتظامی.

سینماهای نمایش دهنده: آزادی، فرهنگ، ملت، اریکه ایرانیان، جوان، بهمن، عصرجدید، ماندانا، فلسطین و موزه سینما.

+ چند دقیقه از فیلم را این جا ببینید.

وقت گذرانی

1. بروید کتابفروشی چشمه و یک نگاهی به پیشخوانِ جلویِ رویتان، به کتاب هایِ تازه منتشر شده نشر چشمه بیاندازید. تنوعِ کتاب ها طوری است که احتمالا هر سلیقه ای را راضی کند و دست خالی از کتابفروشی بیرون نیایید. یکی از رفقای کتابفروش می گفت: «چشمه شده شبیه یکی از این تولیدی ها، هفته ای نیست که یکی دو تا عنوان جدید از چشمه برامون نرسه…» و واقعا هم کتاب هایِ منتشر شده ی چشمه در این یکی دو ماه گذشته و همین یکی دو هفته ی آخر یک فهرستِ بلند بالا را پیشِ رویِ مان می گذارد؛ به هادس خوش آمدید از بلقیس سلیمانی، شبِ ممکن از محمد حسن شهسواری، آن جا که برف ها آب نمی شوند از کامران محمدی، شاخ از پیمان هوشمند زاده، برو ولگردی کن رفیق از مهدی ربی، شنل بزرگ از بهمن معتمدیان، شمایل تاریک کاخ ها از حسین سناپور، شکار حیوانات اهلی از علی شروقی، کشش ها از دیدیه ون کولارت، شبی عالی برای سفر به چین از دیوید گیلمور، هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست از میراندا جولای و…

این ها فقط تعدادی از کتاب هایِ تازه ی نشر چشمه اند و احتمالا تا زمانِ شروعِ نمایشگاه نام هایِ دیگری هم به این کتاب ها اضافه می شود.

همان جا به رفیقِ کتابفروش ام گفتم: «اتفاقا همین که چشمه دارد کارِ شما را رونق می بخشد، نمی گذارد ویترینِ تان از تازه هایِ کتاب مثلِ یکی دو سالِ گذشته خالی بماند خودش جایِ خوشحالی است.»

و برایِ هر کرمِ کتابی که می تواند وسطِ این همه کتاب بلولد یک اتفاقِ دوست داشتنی.

2. شمایل تاریک کاخ ها رمان تازه ی حسین سناپور را بخوانید. حسین سناپور از سال 84 به بعد رمانِ لب بر تیغ را منتظر دریافتِ مجوز در ارشاد دارد، اما رمانِ دیگرش یعنی همین کتابِ شمایل تاریک کاخ ها بعد از هشت ماه انتظار بالاخره در آذر سال گذشته مجوز چاپ گرفت و بعد از کش و قوس هایی که خود سناپور در وبلاگش [این جا و این جا] به آن ها اشاره کرده، از روز پنج شنبه پخش اش شروع شده است. کتاب شامل دو داستان است، یک داستان بلند 60 صفحه ای به اسم آتش بندان و یک رمان 150 صفحه ای با همان عنوانِ کتاب و البته توفیقِ کتاب با آن جلدِ قرمز رنگ اش با توجه به اقبالِ نیمه غائب و ویران می آیی- دو رمانِ قبلی سناپور- چندان هم دور از ذهن نیست. فقط زود بجنبید که چاپِ اولِ کتاب تمام نشده باشد، جمعه بعدازظهر، شهر کتابِ میرداماد کتاب را تمام کرده بود، چشمه ای ها هم یک دانه تویِ انبارشان داشتند و آن یک دانه نصیبِ من شد.

3. طلا و مس کار تازه ی همایون اسعدیان را امروز در فرهنگسرایِ ارسباران ببینید. طلا و مس یکی از برگزیده هایِ جشنواره ی فجر بود -نگار جواهریان برایِ بازی در این فیلم سیمرغ بلورین گرفت-  و احتمالا یکی از بهترین فیلم هایی است که در اکران امسالِ سینمایِ ایران می توانید ببینید. فیلم قرار است از یکی دو هفته ی آینده جایگزینِ فیلم طهران، تهران بشود. اما قبل از آن، امروز فیلم ساعت شش یک نمایشِ ویژه همراه با نقد و بررسی در فرهنگسرای ارسباران دارد که حیف است از دست بدهید.

4. تویِ خانه بنشینید و ته این کاسه ی آجیل را دربیاورید.