پاستوریزه

داشت از فرار کردن هایش از مدرسه می گفت، از چهارشنبه سوری هایی که به قولِ خودش از یک هفته قبل مدرسه شان را می ترکاندند، از دعوایی که هنوز هم جایِ زخمِ عمیق اش رویِ پیشانی اش باقی مانده بود. همان وقت داشتم فکر می کردم که من هیچ خاطره ی مشخصی از شر و شور و شیطنتِ دورانِ نوجوانی ام ندارم، هیچ چیزی که بشود این طور تویِ جمع تعریف اش کرد و بعد بهش افتخار کرد و بابت اش حسرت خورد. نه فقط هیچ خاطره ای ندارم که هیچ وقت در ذهنم نمی گنجید که این کارها را انجام بدهم -عرضه اش را نداشتم؟- همیشه آن قدر آرام و بی سر و صدا از گوشه و کنارها رفته ام و آمده ام که حالا انگار فرصتِ طلایی ای را از دست داده باشم، طوری که یکی از رفقا چند وقتِ پیش می گفت: «بابا تو چرا این قدر پاستوریزه ای…»

گورِ پدرِ منِ ناراضی

نمی‏فهمم چرا این‏قدر تلاش می‏کنم اعتمادی را که دیگران به من کرده‏اند از دست ندهم؛ همه برایم مهم‏اند و فقط وقتی از دستِ خودم راضی می‏شوم که کاری برایِ دیگران انجام داده باشم و آنها یک‏جوری تاییدم کرده باشند.

خشم

خشمگین‏ام؛ نمی‏فهمم از کی و از چی، یعنی خودم هم هیچ نمودِ عینی برای این خشمگین بودن‏ام سراغ ندارم، یک چیزی که انگشتم را رویش بگذارم و بگویم این، این دارد اذیت‏م می‏کند و باید حذفش کنم، باید کنارش بگذارم. اما از خودِ خشمگین‏ام می‏ترسم، از این خشمی که ذره ذره تویِ وجودِ من جمع شده و شبیهِ -چیزِ دیگری به ذهنم نمی‏رسد- گلوله‏ی برفی بزرگتر و بزرگتر شده و همان داخل مانده، بیرون نریخته و حالا خودم خوب می‏دانم که آن‏قدر عصبانی‏ام و آن‏قدر خشمگین که این خشم اگر سر ریز کند قدرتِ این را دارد که همه چیز را خراب کند و اگر داخل بماند و فوران نکند مدام بزرگ‏تر و بزرگ‏تر می‏شود.

گریزپا

آدمِ فرار کردن‏ام من، آدمِ نماندن در وسطِ حادثه، آدم حذف کردن؛ آن‏قدر که یکی از بچه‏های دانشگاه اسمم را گذاشته بود حذف کننده‏ی خوب. آدمِ روبرو نشدنِ با حادثه‏ام من، آدم قایم شدن آن پشتِ و پسله‏ها، آدمِ مدام به تاخیر انداختن اتفاق‏ها وقتی دوست‏شان ندارم، وقتی درک‏شان نمی‏کنم، وقتی اذیتم می‏کنند، آدمِ رفتن سراغِ چیزهایِ جزئیِ کم اهمیت که آرامم می‏کنند وقتی قرار باشد مهم‏ترین اتفاقِ دنیا بیفتد، من آدمِ رفتن تویِ دهانِ شیر نیستم، آدمِ روبرو شدن با تلخیِ حقیقت…

من یاد نگرفته‏ام که بجنگم، ولی خوب، خیلی خوب بلدم فرار کنم… بعد یک وقت‏هایی هم هست مثلِ الان که دائم از روبرو شدن با چیزی که دوستش نداشته‏ام فرار کرده‏ام، نگذاشته‏ام فکرش حتی آرامش‏م را بگیرد، این‏طور خودم را راضی کرده‏ام که هنوز خیلی مانده که وقتش برسد، رفته‏ام و همان چیزی که اسمش حقیقت است و این همه وقت نخواسته‏ام که ببینمش قدم به قدم با من آمده و حالا کافی است که فقط رویم را برگردانم تا با هم رو در رو بشویم.

این شکستِ من است.

کتابفروش هم نشدیم

هفته‏ی قبل که هومن تهران بود با هم از حوالیِ میرزایِ شیرازی رد می‏شدیم، این کتابفروشیِ کنارِ نشرِ چشمه که اسم‏اش را نمی‏دانم پشتِ شیشه یک کاغذ چسبانده بود که به یک فروشنده آشنا به ادبیات داستانی نیازمندیم، پیش‏ترش هم که از آنجا رد شده بودم همین کاغذ را دیده بودم اما اهمیتی نداده بودم، حالا هومن گفت: «بیا برو و شرایطِ کار رو سوال کن، شاید به دردت خورد.» رفتم داخلِ کتابفروشی، هومن با من نیامد، به گمان‏ام رفت سرش را تویِ چشمه گرم کند، رویِ یکی از این صندلی های آهنی که من اسم‏اش رو گذاشتم صندلیِ داغ نشستم، آقایی که پشتِ میز نشسته بود و حتما صاحابِ کتابفروشی بود شروع کرد به سوال کردن که «آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟» و «نویسنده ها و مترجم های مورد علاقه‏ات کدومند؟» و «چقدر ادبیاتِ آمریکای لاتین رو می‏شناسی؟» و «خبر داری چه اتفاقی برای یوسا افتاده؟» و این سوال آخر را طوری پرسید که من اول فکر کردم بلایی سرِ آقامون یوسا آمده، اما بعد یادم آمد که همین چند روز پیش‏اش سرِ نوبل گرفتنِ یوسا تویِ وب غوغایی شده بود. ذهنِ من قفل کرده بود، وقتی از آخرین کتابی که خوانده بودم می‏پرسید داشتم به پست های وبلاگم فکر می‏کردم که اسمِ کدام کتاب ها را اینجا آورده‏ام، از بینِ مترجم ها فقط نجف دریابندری را یادم می‏آمد، آن هم چون قبل‏اش تویِ خانه داشتم هکلبری فین را می‏خواندم و بلند بلند می‏خندیدم. بینِ قفسه‏ها چشم چشم می‏کردم اسمِ چند تا نویسنده و مترجم یادم بیاید.

خلاصه من حرف می‏زدم و آقای صاحاب کتابفروشی تند و تند حرفهایِ من را رویِ یک تیکه کاغذ یادداشت می‏کرد. بعد که بیرون آمدیم به هومن گفتم به گمان‏ام یک خورده زیاده روی کردم، آن‏جا وقتی رویِ صندلی نشسته بودم، کسی جلو دارم نبود، خیال بافی می‏کردم، رویا می‏بافتم، داشتم از فانتزی هایِ ذهنی‏ام می‏گفتم، از چیزهایی که همیشه آرزو شان را داشته‏ام و یا سرکوب شده‏اند یا خودم سرکوبِ شان کرده‏ام و هیچ حسرتی هم بابتِ این‏ها ندارم، هیچ وقت برایِ هیچ کدام‏شان نجنگیده‏ام، فقط بهشان فکر کرده‏ام و درباره‏شان حرف زده‏ام.

آنجا که بودیم گفتم که مشکلِ مغازه‏شان این‏جاست که بینِ کتابفروشیِ دو تا ناشرِ معتبر قرار گرفته و هر کسی هم تا آن‏جا بیاید احتمالا یا سراغِ چشمه می‏رود یا نی و اگر آن‏ها رونقی هم داشته باشند فکر نمی‏کنم چیزی به این‏ها بماسد، خلاصه آخرِ سر کار به جایی رسید که من باید شرایطِ کار را می‏خواندم و اگر موافق بودم و آنها هم به نظرِ شان من گزینه‏ی مناسبی بودم روز بعدش زنگ می‏زدند که قرارداد ببندیم. شرایط‏ زیاد بود ولی آن‏هایی که یادم مانده یکی ساعت کار از نه صبح تا نه شب بود و از دو به بعد هم دیگر همکار نداشتی و خودت تک و تنها بودی که من نمی‏توانستم تمام وقت آن‏جا بمانم و دومی هم تضمینِ این‏که کم کم تا یک سال، یک سال و نیمِ دیگر آن‏جا می‏مانم، برایِ این یکی هم تضمینی نمی‏توانستم بدهم. قرار شد فکر کنم و تا روزِ بعدش بهشان زنگ بزنم، دیگر زنگ نزدم.

اما قرار شد اگر همکار نشدیم، حداقل از این به بعد ازشان کتاب بخرم.