ده دقیقه ی بعد

9

سرِ کار نرفته باشی؛ زنگ بزنی بهش که تو هم از محلِ کارِت مرخصی بگیر و بیا همون کافه ی قدیمی که حالا دستی هم به سر و رویِ دیوارهاش کشیده اند… ده دقیقه ی بعد بهت زنگ بزند که: «مرخصی گرفتم و دارم از شرکت راه می افتم.»

با هم بشینید رویِ همون میزِ سفید کنجِ دیوار، دونات و قهوه ی فرانسه بخورید و گپ بزنید، بهش بگی: «دلم برات تنگ شده بود…» طنینِ خنده هایِ بلندش تویِ کافه یِ خلوت بپیچد… تویِ راه برگشت بهت اس ام اس بده: «دلِ منم برات تنگ شده بود…» طنینِ خنده هایِ بلندت تویِ مترویِ شلوغ بپیچد.

یک مشت توتِ سیاه

نشسته بودم رویِ تخت تویِ اتاق… ژاله کُش تازه تمام شده بود، داشتم قفسه ی کتاب ها را نگاه می کردم که یک کدام شان را برایِ خواندن صید کنم، چشمم افتاد به یک مشت تمشکِ اینیاتیسو سیلونه، یک نفر زنگِ در خانه را زد، چند بار پشتِ سرِ هم. با عجله از رویِ تخت بلند شدم، سطلِ آهنی کنارِ تخت که هسته ی گیلاس ها و ته مانده ی سیب هایِ سبز و انجیرهایِ شیرینی را که از ظهر همین جور بالا انداخته بودم آن تو ریخته بودم محکم با پایم پرت کردم وسط اتاق… شروع کردم به مالیدنِ پایم و فحش دادن، دوباره همانِ آدم پشتِ در زنگ را چند باری فشار داد. دویدم جلویِ در، خانم همسایه مان یک ظرف توتِ سیاه جلویِ رویم گرفته بود…

حالا توت ها یکی یکی دارند تویِ دهانم آب می شوند، می خواهم یک مشت تمشک را بخوانم و هسته ها و آشغال میوه هایِ کفِ اتاق را جمع کنم… آخ، آخ داشت یادم می رفت یک ساعتِ دیگر باید موسسه باشم، کلاس و امتحان… با این توت هایی که نمی شود ازشان گذشت و مامان و بابایی که تا شب که من برگردم حتما ته این ظرف توت را در آورده اند چه بکنم من؟

مشت مشت توت ها را بچبانم توی جیب هایم؟ تویِ خیابان… سرِ کلاس با لب و لوچه ی قرمز با یک مشت توتِ سیاه؟

مرغ ترشِ مسعودی!

مامان و بابا نیستند و دارم روزهایِ هیجان انگیزی را اَل آشپزی می گذرانم؛ یعنی یک چیزهایی را با هم ترکیب می کنم و معجون هایِ غریبی درست می کنم که بابا اگر بود اسمشان را می گذاشت غذاهایِ چرت و پرت و خودم از خوردن شان کیف می کنم.

بعد دیروز هوس مرغ ترش کرده بودم و چون تا حالا نخورده بودم نمی دانستم اصلا چه جوری است و چه طعم و مزه ای دارد؛ زنگ زدم این آشپزخانه ی نزدیک خانه مان -از این هایی که اسم شان را گذاشته اند غذای خانگی و چقدر هم تعدادشان زیاد شده- گفت: «مرغ ترش را تویِ منو داریم ولی امروز برایمان نیاورده اند.» پیش خودم فکر کردم چرا خودم دست به کارِ درست کردنش نشوم؟ توی گوگل اسم مرغ ترش را سرچ کردم، همه ی دستورها برایِ پختنِ مرغ سبزی می خواستند و از جمله یک سبزی محلی به اسمِ خلی واش که من نداشتم، این است که دست به دامنِ کتابِ مستطابِ آشپزی عمو نجف مان شدم که توی فصلِ شصت و هشتم اش با عنوانِ کلی خوراک مرغ، دستورِ یک غذای گیلانی به اسم ترشه کباب را داده که من همان را با تغییراتی به نیت مرغِ ترش درست کردم. چه جوری؟

سینه های مرغ را تویِ روغن تفت دادم و کنار گذاشتم. از آن طرف پیاز حلقه حلقه را کف قابلمه چیدم، مرغ ها را رویِ پیازها و سیب زمینی هایِ حلقه شده را رویِ مرغ ها و گوجه فرنگی هایِ درسته را رویِ سیب زمینی ها گذاشتم. بعد عمو نجفِ مان گفته بود آب نارنج را باید روی همه ی این ها بریزید و زردچوبه و کمی دارچین و نمک و فلفل هم بپاشید، حالا مساله این جا بود که اصلا اشاره ای به مقدار آب نارنج نکرده بود و بعد من آب نارنج تویِ خانه نداشتم. باید از یک نفر می پرسیدم، خانم لام بهترین گزینه بود که در آن لحظه تلفن شان خاموش بود، خانم ز هم که نزدیک ترین فرد به خانم لام بود جواب نمی دادند، این جا بود که تصمیم گرفتم آبلیموی دست سازِ مامان را که تویِ یخچال داشتیم جایگزین آبِ نارنج کنم و مرغِ ترشِ ابداعی خودم را بپزم…

بعد امروز صبح که داشتم این ها را برایِ یکی از همکار هایِ شمالی م تعریف می کردم با چشم هایِ گرد شده گفت: «برایِ تو طعم و مزه ی آب نارنج با آبلیمو فرقی نداره؟» و دستورِ مرغ ترشی را داد که با دستور پخت همه ی مرغ ترش هایی که من از این ور و آن ور خوانده بودم فرق داشت؛ این جوری که مرغ ها را باید با رب نارنج و سبزی محلی تفت داد و بعد لای پلو گذاشت تا دم بکشند.

و حالا که چند ساعتی از خوردنِ مرغ ترشِ ابداعی خودم گذشته و هنوز سالمم یک نفر بیاید برای من مشخص کند که بالاخره کدام یکی از این ها مرغ ترش اند و این معجونِ پیاز و سیب زمینی و سینه ی مرغ و آبلیمو که من امروز از گلویم پایین رفت اسمش چی می تواند باشد. هان؟

بلالیت

مامان وقتی خوشحال باشد برایمان بَلالیت درست می کند؛ پیش غذایی در اصل هندی که تویِ جنوب ایران -البته قبلا بیشتر و الان خیلی کمتر- هم معمولا برایِ صبحانه ی روزِ عید فطر و یا ظهرِ روزهایِ تعطیل با ماهی می خورند. مامان تعریف می کند که این غذا یک جوری یادگارِ مادربزرگ اش است که هروقت می رفتند خانه اش برایشان درست می کرده   تا با طعمِ شیرینِ غذا بهشان بگوید عزیزاند.

و حالا روزهایی که حالِ مامان خوب است رشته های ورمیشل را دو سه دقیقه تویِ آب جوش می ریزد و وقتی که نرم شدند آبکش می کند، بعد توی یکی از قابلمه هایِ آشپزخانه مان، کره را آب می کند و یک لایه از این رشته ها را می چیند و رویش شکر و هل و زعفران آب کرده و باز یک لایه رشته ی دیگر و می گذارد که دم بکشد، آخرِ سر جوری رشته ها را هم می زند که زردیِ زعفران و شیرینیِ شکر همه با هم یکی شوند و لابد با طعمِ شیرینِ شکر و زعفرانی که با دست و دلبازیِ فراوان می ریزد بهمان بگوید که دوستِ مان دارد.

امروز بلالیت خوردیم.