دهلیز

دهلیز

باید اعتراف کنم که دیشب وقتِ دیدنِ «دهلیز»، اولین فیلم بهروز شعیبی درست تویِ صحنه ای که رضا عطاران و پسرش تویِ حیاطِ زندان فوتبال بازی می کنند گریه ام گرفت؛ برخلافِ همیشه که فیلم ها را با فاصله می بینم و هربار که این قدر احساساتی می شوم به خودم گوشزد می کنم داری فیلم می بینی و قرار نیست این قدر درگیرِ دیدنِ فیلم بشوی، دیشب وقتِ دیدنِ فیلم نشد خودم را کنترل کنم و تویِ تاریکی سینما اشکم سرازیر شد.

دهلیز البته بخصوص در نیمه ی اول ریتمِ بسیار کندی دارد، اتفاقاتی پشتِ سرِ هم می افتد که فیلم دلیل اش را برایِ مان نمی گوید و همین ممکن است برایِ تماشاگرِ کم حوصله ی این سال هایِ سینمایِ ایران که عادت کرده فیلم همه چیز را واضح و مستقیم برایش بگوید اذیت کننده باشد -و اصلا شاید یکی از دلایلِ فروش پایین تر دهلیز نسبت به بقیه ی فیلم هایِ رویِ پرده هم همین باشد- اما اگر کمی صبر داشته باشید فیلم در نیمه ی دوم خیلی آرام و بدونِ تاکیدِ زیاد دلیلِ تمامِ اتفاقاتِ نیمه ی اول را یک به یک توضیح می دهد.

دهلیز بخشِ زیادی از گرما و جذابیتش را از حضورِ بازیگر خردسالش -محمدرضا شیرخانلو- می گیرد و ضمنا یکی از معدود فیلم هایی است در سینمایِ ایران که به ارتباطِ بین یک پدر و پسر پرداخته است و نتیجه اش فیلمی شده که به قولِ محسن آزرم عزیز به دیدنش می ارزد، بسیار می ارزد.

Advertisements

گذشته

043d8e9c49f8ce892cd32df9abaa294dاز همین جا باید اعلام کنم برخلاف تمامِ نظرهایِ منفی و دلسرد کننده ای که راجع به گذشته شنیده و خوانده بودم و انتظار داشتم که با یک فیلم صد و سی دقیقه ای بی حس و حال و با ریتمی کند روبرو بشم که مساله ی شخصیت هایِ فیلم -شاید به خاطر جغرافیایِ داستان و تا حدی نا آشنایی کارگردان با فرهنگ و جغرافیایی که داستانِ فیلم آنجا اتفاق می افتد- اصلا مساله و دغدغه ی من نیست، برعکس فیلمِ فرهادی روح و روانم را به بازی گرفت و نابودم کرد. تویِ سکانسِ پایانیِ فیلم که دقایقی طولانی هم ادامه پیدا می کند، جایی که سمیر برایِ آخرین بار سراغِ زنش که تویِ کماست برمی گردد تا شاید آخرین واکنشِ زن را ببیند و بتواند تصمیمی درباره ی ادامه ی رابطه اش با ماری -که حالا بچه ای هم از او تویِ شکم دارد- بگیرد، آن چنان دلهره و اضطرابی تویِ وجودم موج می زد که مدت ها بود وقتِ دیدنِ هیچ فیلمی احساسش نکرده بودم.

و این هم بخشی از یادداشت حسین معززی نیا در شماره ی تیر ماهنامه ی بیست و چهار درباره ی گذشته که حیفم آمد اینجا ننویسمش: «آنها که اساسا فیلم های فرهادی را دوست ندارند و می گویند چرا دائم درباره ی زوج های غمگین، ازدواج های شکست خورده و دروغ گفتن آدم ها به همدیگر فیلم می سازد، خیالشان راحت، می توانند همان حرف ها را تکرار کنند، چون این یکی هم پر از همین چیزهاست. اما آنها که سینما را دوست دارند، آنها که می دانند فیلم ساختن در جغرافیایی دیگر با بازیگرانی که زبانشان را نمی فهمی تا چه حد جسورانه است، حتما قدر سینماگری را خواهند دانست که بلد است در این شرایط هم فضاسازی کند، جزئیات را کنار هم بچیند و قصه اش را روان تعریف کند، آن قدر که بیش از دو هزار نفر تماشاگر در سالن بزرگ لومی یر، دو ساعت و ده دقیقه بنشینند سرجایشان و خیره شوند به پرده. اصغر فرهادی حالا موفق به انجام کاری شده که هیچ فیلمساز دیگری در تاریخ سینمای ایران از پس آن برنیامده: ساختن فیلم «خودش» در لوکیشنی دیگر و فرهنگی دیگر. نمی خواهم ادعا کنم که تا امروز هیچ فیلمساز ایرانی دیگری در لوکیشن غیر ایرانی، فیلم موفقی تولید نکرده. اما کس دیگری را جز فرهادی سراغ ندارم که یک فیلم متعارف قصه گو با ساختار کلاسیک را با بازیگر غیر ایرانی در چنین سطحی تولید کرده و به سرانجام رسانده باشد و در عین حال، تسلیم شرایط دشوار نشده و فیلم خودش را ساخته باشد. این به خودی خود یک دستاورد قابل اعتناست.»

یادم هست بعد از چهارشنبه سوری جایی خواندم که فرهادی می خواهد از روی یکی از قصه هایِ گلی ترقی فیلمی بسازد؛ نمی دانم چقدر واقعیت داشت و چقدر شایعه بود و البته هیچ وقت تویِ مصاحبه هایِ فرهادی وقتی درباره ی پروژه های آینده اش حرف می زند چیزی در این باره نخوانده ام، ولی آرزو که می توانیم بکنیم؟ حالا که فرهادی این طور ما را شیفته ی جهان فیلمسازی اش کرده، عیش مان را کامل کند و برایمان از رویِ یکی از قصه هایِ گلی ترقی فیلم بسازد. حتی فکر کردن درباره اش هم من را غرقِ لذت می کند…

چه خوبه که برگشتی…

چه خوبه...فیلمی از داریوش مهرجویی؛ فیلم؟ چطور می شود اسمِ این راش ها، این شخصیت هایِ پا در هوا، این موقعیت هایِ خام و پرداخت نشده و بی منطق را فیلم گذاشت؟ انگار که مهرجویی چند تایی بازیگر و عوامل فنی و اعضایِ خانواده و رفقایش را جمع کرده و گفته تصمیم داریم برویم شمال، پولی هم تویِ بساطِ مان داریم، دورِ همی خوش باشیم و حال می کنیم، فیلمی هم می سازیم. همگی رفته اند رسیده اند شمال و تویِ دو تا ویلا مستقر شده اند، مهرجویی گفته: «خب یک طرح فیلمنامه ای داریم، حالا دیگر هرکدامِ تان هرچه در چنته دارید رو کنید!»

«حامد جانِ بهداد شما دوست داری داد و فریاد کنی؟ خودت را به در و دیوار بکوبی؟ تویِ سر و کله ی خودت و دیگران بزنی؟ قرص بخوری و پشت بندش بالا بیاوری؟ اشیای خانه را این وو و آن ور پرتاب کنی؟ به همه نشان بدهی انرژی زیادی داری؟ دوست داری تویِ بعضی صحنه ها دچار جنونِ آنی بشوی؟ باشد چند تا صحنه ی این جوری برایِ شما می نویسم!»

«رضایِ عطاران پیش نهادِ شما چیست؟ دوزِ کمدی اش را بالا ببرم که بتوانی راحت شلنگ تخته بیاندازی؟ یک صحنه ی پرتقال پرتاب کنی برایت تدارک دیده ام و یک صحنه ی شیلنگ کشی، تویِ چند تا صحنه هم به بقیه شخصیت ها هر جور فحشی دلت خواست بده، راحت باش عزیزم!»

«مهناز خانم افشار شما گفته بودی داری طبقه ی سینمایی ات را عوض کرده ای، باشد، باشد، یک شخصیتِ زن تویِ طرح دارم آن را هم می دهم شما بازی کنی، فیلمی از مهرجویی هم تویِ کارنامه ات باشد دیگر… یکی از این جنگولک بازی هایِ مد روز را هم چاشنی نقش ات می کنم… سنگ درمانی، آره همین سنگ درمانی از هر چیزِ دیگری بهتر جواب می دهد.»

بقیه شخصیت ها هم هستند دیگر؛ دور هم جمع ایم کلا! حالا این که شخصیت ها چی اند و کی اند و چرا تویِ بعضی صحنه ها هستند و چرا تویِ بعضی صحنه هایِ دیگر غیب شان می زند خیلی مهم نیست، آخرِ سر هم یک بیت از اشعار خیام را می نویسیم یعنی فیلمِ ما معنا و مفهوم فراوان دارد بالاخره ما فیلسوف ایم دیگر!

واقعا نمی دانم داستان نیکلای گوگول و طرحِ اولیه گلی ترقی که به گواهی تیتراژ، فیلم از رویِ این ها اقتباس شده چطور چیزی بوده اند ولی راش هایی که رویِ پرده می بینیم یک فاجعه تمام عیارند، فیلم حتی جفنگ و خل خلی هم نیست، تنها چیزی که درباره ی چه خوبه که برگشتی می شود گفت این است که فیلم دقیقا درباره ی هیچ است، هیچ… موقعیتی که در فیلم پیش آمده همین طور تا ابد می تواند ادامه پیدا کند و خیلی راحت در هر جایِ دیگری هم اتفاقاتی که در فیلم می بینیم می تواند تمام بشود. باور کنید نارنجی پوش با تمام ضعف هایی که داشت در مقابلِ این یکی شاهکاری به حساب می آمد.

اصلا باورتان می شود در فیلمی از داریوش مهرجویی شاهد به پرواز درآمدن وسیله ای هستیم که شخصیت ها خیال می کنند بشقاب پرنده ای است و اجرایِ این سکانس آن قدر مضحک و بد از آب درآمده که آدم یادِ سریال هایِ فانتزیِ درجه ی سه تلویزیون می افتد، حالا بماند که اصلا هیچ منطقی هم پشتِ قضیه نیست. در انتهای همین سکانس بشقاب پرنده رویِ دریا ناپدید می شود و باز در سکانس بعد می بینیم که بشقاب پرنده رویِ دیوار خانه ی یکی از شخصیت ها آویزان شده و حتی نمی دانیم این بشقاب پرنده از کجا برگشته و انگار خود مهرجویی هم حوصله ی پیگیریِ ماجرا را نداشته و سر و ته سکانس را همین جوری هم می آورد.

مهرجویی در مصاحبه با مانی حقیقی، در کتاب مهرجویی، کارنامه چهل ساله گفته که: «کارنامه ی فیلم سازی من همیشه محصول ممانعتی بوده که از ناحیه ی حکومت های مختلف نسبت به کارهایم شکل گرفته است؟» یعنی مهرجویی هنوز درگیر بلاها و اتفاقاتی است که بر سرِ سنتوری آمد؟ یا ساخته شدن چه خوبه که برگشتی اعتراضی است به پروانه ی ساخت نگرفتن چندین فیلمنامه ی مهرجویی که سال گذشته خبرهایش را می خواندیم؟ اگر این طور است آیا مهرجویی تیشه به ریشه ی کارنامه ی چهل و چند ساله اش نمی زند؟ یا اصلا هیچ کدام این ها نیست و مهرجویی به سیمِ آخر زده است؟

شاید هم ما آن قدر از مرحله پرت ایم که حرفِ مهرجویی را نمی فهمیم و قرار است چندین سالِ بعد معنا و مفهومِ حرفِ امروز داریوش مهرجویی را درک کنیم، آخرِ مهرجویی خودش در یک جایِ دیگر از مصاحبه با مانی حقیقی این طور گفته است: «همیشه نگاهم این طوری بوده که زمانی سراغ سوژه ای می روم که بار معنایی قابل توجهی در ذهنم بوجود آورده باشد و بدانم تا چه حد با زمانه و اجتماع و مخاطب ربط دارد و خلاصه، داستان از واقعیات روزمره دور نباشد و از مرحله پرت نباشد. قدم بعدی این است که حالا چطور می شود این موضوع یا مضمون اولیه را پرورش داد و به بار نشاند و از آن یک فیلم تماشایی ساخت.»

و مگر می شود چه خوبه که برگشتی این قدر پرت باشد؟

حوضِ نقاشی

حوض نقاشیوقتِ دیدنِ حوض نقاشی سوالی ذهنم را درگیر کرده بود و نمی گذاشت لذتی را که باید از دیدنِ فیلم ببرم؛ آخر تویِ این دوره و زمانه کدام معلمی حاضر می شود پسری را که پدر و مادر معلول و عقب مانده ای هم دارد تویِ خانه ی خودش بپذیرد و چند روزی ازش نگه داری کند؟ و نه تنها هیچ کدام از اعضایِ خانواده اش هم هیچ اعتراضی نکنند و خیلی راحت حضورِ پسر را تویِ خانه شان بپذیرند، آن هم در شرایطی که شوهرش بیکار است و ظاهرا اوضاعِ اقتصادیِ با ثباتی هم ندارند، لحظه ای هم به عواقبی که ممکن است این کار به بار بیاورد فکر نکند؟

این فقط یک نمونه از سوال هایی بود که وقتِ دیدنِ فیلمِ مازیار میری ذهنم را آزار می داد… حوضِ نقاشی هم مثلِ فیلم هایِ دیگر میری ایده ی اولیه ی درخشانی دارد ولی پرداختِ قانع کننده ای ندارد. به گمانم برایِ لذت بردن از فیلم باید ضریبِ هوشیِ مان را تا حدِ دو شخصیتِ اصلی فیلم پایین بیاوریم و به همان احساسات گرایی صرف قناعت کنیم، فیلم احساساتِ مخاطب را خیلی خوب نشانه می رود و تحریک می کند ولی وقتی پایِ منطق به میان بیاید بدجوری لنگ می زند.

تهران 1500

039

تهران 1500 عنوان اولین فیلمِ بلندِ انیمیشنِ سینمایِ ایران که با عوامل واقعا حرفه ای ساخته شده را یدک می کشد -ظاهرا نمونه هایی مثلِ خورشید مصر و جمشید و خورشید فراموش شده اند- نزدیک به چهار سال زمان برای ساخت فیلم صرف شده، تعدادی از ستاره هایِ سینمایِ ایران برایِ نقش ها صداپیشگی کرده و کاراکترهایِ داستانِ فیلم براساس چهره و ویژگی هایِ این بازیگرها طراحی شده اند، البته به جایِ این ستاره ها یک گروه تئاتری حرکاتِ این شخصیت ها را در استودیو بازی و جان بخشی کرده اند.

همه ی این ها تماشاگر را امیدوار می کند که قرار است یک انیمیشنِ جذاب از سینمایِ ایران ببینیم، اما مطابقِ روالِ عادی سینمایِ ایران حتما یک جایِ کار باید بلنگد و این بار مهم ترین قسمتِ قضیه؛ قصه، فیلمنامه… فیلمنامه ی تهران 1500 هیچ نکته ی تازه ای ندارد، ترکیبی ایت از فیلمفارسی هایِ قدیم و جدید سینمایِ ایران که این بار در تهران آینده اتفاق می افتد و حتی منطق روایی درستی ندارد.

به عنوانِ تماشاگر دلمان را خوش می کنیم به ایده هایی در خشان در طولِ داستانِ فیلم مثلِ حضور همه جایی گشت ارشاد یا طنین عبارت سبزی قورمه کیلویی هفده میلیون تومان در آسمانِ تهران 1500 یا شوخی با اسکارهایِ اصغر فرهادی و ساخت اخراجی های 37 توسط مسعود ده نمکی که شبیه چراغِ چشمک زن روشن و خیلی زود خاموش می شوند و افسوس می خوریم که چرا با این که آدم هایی مثل حبیب رضایی، پیمان معادی و محمد رحمانیان به گواهی تیتراژ فیلم برای بازنویسی فیلمنامه در کنار بهرام عظیمی بوده اند فیلم آن قدر که باید غنی و راضی کننده نیست، همه مان می دانیم که فقط چند تا ایده و تعدادی بازیگر حرفه ای برایِ یک فیلم بلند سینمایی کافی نیست و هر فیلمی قبل از هر چیز به داستانی احتیاج دارد که پایه هایش این قدر سست و در هوا نباشد.

+ سایت رسمی فیلم