هراس

DSC00040

هراسِ از دست دادنت

لیوانی ست که ناگهان از دست می افتد

گلدانی سفالی ست

که در جای خودش محکم است

تکانش می دهی که نیفتد

از دست می رود

 

هراس از دست دادنت

هزار دره در درون دلم باز می کند

سفال های تکه تکه، مثل بغض

در اعماق دره می شکنند

 

هراس از دست دادنت

مادیان سیاهی ست

که ناگهان بخار می شود و

دشت را تاریک می کند

 

هراس از دست دادنت

مشق های شب عید است

تمام نمی شود

و تعطیلات کودکانه را

تا روز سیزدهم

سیاه می کند.

«از مجموعه ی مادیان سیاه– حافظ موسوی– نشر ثالث»

وجدان

???????????????????????????????

هرگز خودم را نمی بخشم!

به خاطر کارهای اشتباهی که کردم

لااقل

اگر من کار نمی کردم،

شهر آن قدر بزرگ نمی شد

که خانه ی شما

به محله ی دورتر اسباب کشی کند.

«از مجموعه ی می ترسم بعد از مرگم هم کارگر باشمسابیر هاکا– نشر نیماژ»

چه می خواهم؟

یک

من از زندگی چه می خواهم

چند کاست موسیقی و واکمنی درپیت

یک مداد

کاغذ یا گوشه سپید روزنامه ای

فنجانی شیر

لحظه ها،ثانیه ها، ساعت ها

من از زندگی چه می خواهم

جین با تی شرتی آبی

کمی آب نبات با طعم نعناع

سوت زدن بر جدول خیابان ها

عصرها، جمعه ها، شب ها

من از زندگی چه می خواهم

گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپیان

کافه رفتن با قدیسان، پیامبران، ساحران

تقسیم حق و خنده و چای

نوشتن شعری بر در توالت جهان

که چون سنگی در کفش ها بماند

روزها، سال ها، قرن ها…

«روباه سفیدی که عاشق موسیقی بودسارا محمدی اردهالی– نشر آهنگ دیگر»

خودت را نکش

کارلوس، آرام بگیر، عشق
همین است که می بینی:
امروز بوسه، فردا بی بوسه
پس فردا، یکشنبه است و
هیچ کس نمی داند حکایت دوشنبه چیست.
نه جان سختی ثمری دارد
نه خودکشی.
اما خود را نکُش، خود را نکُش.
تمام و کمال، خود را نگهدار برای عروسی
گیرم کسی نداند آیا و کی خواهد بود.
«کارلوس دروموند دآندراده- از مجموعه ی چیزی تو کشو نیست، گزیده ی شعر و عکس جهان- ترجمه ی محمدرضا فرزاد»

کار خسته می کند

سر به خیابان نهادن به قصد گریز از خانه

فقط کارِ پسرکی است، اما این مرد که در خیابان ها پرسه می زند

تمامیِ روز را، دیگر کودک نیست و از خانه نمی گریزد.

گاه در بعدازظهرهایِ تابستان

میدان ها هم خالی می شود،

دراز می کشد زیرِ آفتابی که می خواهد غروب کند،

و این مرد، چون به خیابانی از درختان بی حاصل می رسد، می ایستد.

آیا تنها بودن، و هر روز تنها تر شدن ارزش دارد؟

آنگاه که فقط برای پرسه زدن باشد، میدان ها و خیابان ها

خالی است.

باید زنی را از رفتن واداشت

و با او سخن گفت و به با هم زیستن ترغیبش کرد.

اگر نه، هرکس با خود سخن می گوید

و بدین گونه است که گاه مستی به سخن می آید شبانه

و تمام زندگی اش را باز می گوید.

بی گمان در میدانِ خالی با کسی

ملاقات نخواهد کرد، اما آن که در خیابان ها پرسه می زند

گه گاه می ایستد. اگر دو نفر می بودند

با هم در خیابان ها پرسه می زدند، کاشانه همان جا می بود

که آن زن بود، و این ارزش خواهد داشت.

شب هنگام میدان دوباره خالی می شود

و مرد رهگذر دیگر نمی بیند خانه ها را

میان نور بی حاصلِ چراغ ها، و نظر از هیچ چیز برنمی گیرد،

او فقط سنگفرش را حس می کند، که مردانی دیگر ساخته اند آن را

با دست هایی به زمختی دست های او.

ماندن در میدان خالی دلچسب نیست.

بی گمان زنی در خیابان خواهد بود

که اگر از او خواسته شود، برای ساختن کاشانه یاری خواهد کرد.

«گزینه ی شعرهای چزاره پاوزه– ترجمه ی کاظم فرهادی، فرهاد خردمند– نشر چشمه»